خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

 

پاییز

 

چرا می گریزیم ازخویشتن  ،

به هرشیوه ای درجهان مردوزن

بدین فعل وارونه مان ساختیم ؛

یکی سایه را هرکه ازخویشتن

 

کجا سایه اصل است مارا،بگو

بود سایه تصویر بی جان ما

زاصل خودیم ما ولی بی خبر

به جنجال وهویی شدیم مبتلا

 

کجا سایه اصل است مارا ، بگو

بود سایه وهمی که زنجیرماست

چنان سخت با خویش بیگانه ایم

که هرفعل این سایه تخدیر ماست

 

همه اصل ما صلح وآرامش است

شدیم فتنه ازسایه ، ازایــــن بدل

جهان را خشونت گرفته اگــــــــر

کند سایه باسایه ، جنگ و جـــدل

 

بود اصل ما ، فـــــــــرهء ایزدی

شکوه و  سرورو ، همه فرهی

به افسانه دادیم  سروجان خویش

بود این مصیبت همه گُمــــــرهی

 

ندانیم چرا ، این بلای مهیب ؟.....

چو باخویشتن گشته ایم ما غریب

به گرداب پستی شناور شـــــــدیم

بود آن همه کید و ، مکر وفریب

 

اگرمی شناختیم ما خویشتن

نبودیم دگر بنــــده ی اهرمن

چه دینداروبی دین ویا خاص وعام

خدا جوی بودیم به هــر انجمن

 


انسان اگر می توانست ذهن را درخودش به روشنی ببیند وتمام حرکات وافعال ونیرنگ های ذهن را درخویش مشاهده کند بعدازآن بود که خودش را ازتمام حصارهای فریبنده ای که همان ذهن شرطی برای او آفریده وصاحب خودرا قویآ اسیروگرفتارآن دام وبند ها نموده است رها می نمود « حباب هایی که غالبآ گرفتارواسیرآنها هستیم » . اما مشکل اینجاست که ما قبل ازآنکه بخواهیم اعمال ذهن را درخود ببینیم اسیردام های مهلک ذهن درخود شده وخویشتن را به ذهن شرطی  خویش می بازیم .

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۷ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا