|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
«خود» یک واقعیت یا یک پدیده واقعی « نه ذاتی وسرشتی وجبری» دروجود ماست که قرنها به انسان وسالها ( به اندازه تمام عمر) به ما تحمیل والقاء گردیده وما اورا ناخودآگاهانه چون کودکی نازدردانه وگوش به فرمان وسرسپرده ی وی ناآگاهانه درخود تعالی می دهیم . تنها باغیبت کامل«خود» میتوان به وجود واقعی این موجود خیالی وتوهمی وویرانه گردرخود پی برد . میتوان میدان تخریب وویرانکری وخشونت وبیرحمی ومکاری ودسیسه گری آن را درخود ودررفتارواعمال یکایک انسان ها مشاهده کرد
سعادت ورستگاری انسان دراین است که بتواند «خود» را ازضمیرخویش ریشه کن نماید ِ چون بعدازآن آدمی چشمش به افق هایی گشوده می گردد که این جهان مادی او نیست . بیم و رنج وغم آنگاه دیگرگریبانگیروی نمی شود وشادمانی وسروردرتمام عمر نصیب انسان می گردد . یا بهتراست بگوییم که انسان به سرزمین شگفت انگیزی وارد می شود که بهشت اوست وتنها درذهن ازآن کلمه ای را دارد .
درعشق انسان به انسان نفرت وخشونت نهفته است ولی درعشق به خدا نه آنکه جایی برای حسادت وکینه ونفرت نیست بلکه انسان درعشق حقیقی ست که به سروروشادمانی وشگفتی وحیرت وبه شادمانی وآرامش دست می یابد
زلال باش و ، تهی کن سرازهمه خاشاک
که هرچــه رازجهان را بخود کنی ادراک
تویـی که رهــــرو پرشور آسمان هایی ،
به خویشتن تو مکن بیش ازاین دگرامساک
کتاب کل جهانی تو ، آن بخود بگشا ؛
بخویشتن توبخوان رازاین جهان بی باک
توآفتابی و خود ابر خویشتن - زنهار
نبرده بهره همه عمر خود تو از پژواک
تونورو ، گلشــن عشقی وغافلی ازخویش
توان بـــــه کنـــه حقیقت رسید بی ادراک
خطاروی وخطارا به خـــود نبینی هیـــــچ
به خود تنیده ای ، آی آدمی ؛ نــدانی لاک
خیال بحـــر به سرمی پزی ، ولی هیهات
که بی خبرهمه دل بسته ای به یک خاشاک
توماردوش خودی خون بها ء چه می خواهی
دراین مجا دله ی بی ثمر تو از ضحاک
جدازخویش نیابـی ، نشان ازآن گوهـــر
که روح وجان تورا کرده فرقتـــش درخاک
|
|
