خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

بهترین معیاروملاک عشق ، آسیب ناپذیری «عدم خودباختگی» درمقابل تمام علت وانگیزه ها ورابطه های خوب وبد اجتماعی است . دراین فرآیند شکوهمند وخجسته است که ذهن درتوقف وغیبت کامل است وهیچ مداخله ای درمشاهده ودیدن ما ندارد . زمانی که عشق وجود دارد وآدمی خارج ازمحدوده ی زمان ومکان وعلت وانگیزه ها وروابط اجتماعی  سیر می کند  زنجیره ی بسیارقوی وسنگین  روابط  وعلت وانگیزه ها  اهمیت وسلطه گری خود را ازدست میدهند . هرچند رابطه  جریانی ست بسیارپیچیده ومعدود کسانی می توانند بدون آسیب وزیان ازآن بگذرند .

 


 

های آدم ها ؛

دگرتاچندباید ، پشت ماسک زندگی پنهان کنیم خودرا؟

بیایید تا نقاب ازخویش برداریم ،

دروغ است وفریب ، این صورتک هامان .

 

دراین گرداب بیم وهول غربت گشته ایم ازخویشتن مهجور

دراین ظلمت شدیم اززندگی محروم

سراب است ، روبرو ، این سایه های کور.

 

بیا تا بشکنیم درخویشتن این صورتک هارا

بیایید ؛ تازه سازیم چهره را درآبشارنور .

 

بود تا بسته هر چشمی ،

به قعرباتلاقش می برد این رود ناهنجار

بود کوهی گران بردوشمان ازگردش دوران  

حضورخویشتن را کرده ایم درعمق شب ها گُم .

 

گرفته ملک دل هامان همه زنگار.

 

نمی بینیم دراین آیینه ، روح خویشتن را ما

شدیم قربانی مرداب جهل قرن ها آیا ؟

 

کدامین سوی هریک می رویم آشفته ورنجور

نه راهی پیش رو ی ما

نه سویی روزنی برما نماید روشنی ازدور .

همه تاریکی است وظلمتی انبوه

به گرداگرد ما هرجا غنوده یک هوایی تیره ومسموم .

 

ودامی ، -

اندرآن افتاده گرگ و گله ها همراه .

نه گرگیم ونه گله ،

مانده لیکن سرگران ، چون گرگ وبره ، درسرابی کور.

 

****

 

به تنگ آمد دلم ،زین ظلمت دیجور

 بهاری نیست

برگی نیست

سروری نیست

شوری نیست

شکوهی نیست

نوری نیست .

دراین ظلمت ، دراین شهرغریب حایل وحشت

دراین شهرفریب کور

دراین تاریکی بیمار

نداریم جز صدای رنج و، حرف شکوه را برلب

دمادم تیرگی ووحشت است دراین هوای سرد سرد سرد .

 

سرابی را ، نهادیم تن همه دراین شب نیرنگ ،

کنیم با خویش ، ازبیم هجوم خویشتن ما جنگ.

 

صدایم را که یکدم میدهد پاسخ ؟

برون زین سرزمین وحشی بیمارهول وبیم

 

****

 

من ازشهرشکوهی تازه می آیم

حریم آشتی ومهر

مکان صلح وآرامش

یگانه سرزمین وحدت وسازش

 

درآنجا زندگی سرشاروپرباراست

نمی بینی کسی را دربهشت زندگی بی تاب

درآنجا حال وروحی تازه دارد دم به دم هستی

دمادم عطروبوی نسترن دارد هوای صبح

همه عشق است ومهرنورمی بارد زسرآنجا .

 

من ازیک سرزمین دیگری ، زآن سوی این دروازه می آیم .

 

چراغی دردلم روشن بود هردم

که راه زندگی را می نماید دم به دم روشن .

 

کدامین سوی باید رفت ؟

به گل افتاده ایم ما هریکی رنجور

به مردابی ندارد هیچگه فرجام

شب است وهول سنگستان

به لب هاتان دمادم شکوه می بینم همه چرکین وخون آلود 

کمرهاتان شده خم ، زیربارزندگی افزون

به زیر سنگلاخ بیم ورنج و، وحشت وتردید .

 صدای شکوه می آید به گوش ، از غرب وشرق وازشمال دور

 

 بیایید ؛ راه خودرا درافق هایی دگرپیدا کنیم شاید

 

نه راهی بود ، دیدم ، نه نشانی پیش پاهرگز

کف اندیشه میراند به گردابی چنین مارا

نشانی نیست اما ، هیچگه ازروی گل پیدا .

 

نه دریا باید ونه زورقی درزیرپا ، لیکن

نه هم اندیشه دریا نماید راه دریا را .

 

سبک کن با ر خودرا ازکلام وواژه والفاظ

چنان آیینه صیقل  ده ، دمادم سینه ی خودرا

 

-         نماید چهره ات را روسیه ، آینه درزنگار-

 

چودیدی کوه نوری پیش رو ، برکن همه ازجا

چنین آیینه ات درتیرگی می زایدت سرشار.

 

نشان ازموج ومویی نیست

 

نشان ازوصل ورویی نیست

 

چوبی اندیشه بودی ، بعدازآن بینی جهان بی کران خویش

دراین دریای آرام ومجرد نیستی دیگر ، تو خوف اندیش

 

«من» و«ما» و«تو» گردد محو ذات بی نشان اینجا

که می بینی ، جهان را ، صاف وروشن بعدازآن دیگر

همه عشق و، شکوه و، مهرنوراست ،

                                                     زندگی یکسر .


آدمی اگردرونی آرام وبی دغدغه داشته باشد دمادم تازه ترین وبدیع ترین نکات هستی را درک میکند وازآرامش وسروری شگفت برخورداراست ولی اگردرونی نا آرام ومضطرب وهراسناک داشته باشد ، دمادم درناآرامی ودغدغه واضطراب ودل نگرانی زندگی میکند وجزء جنگی درونی درتمام لحظات با خویشتن ندارد .

انسان ذاتآ وفطرتآ موجودی ست آرام وکاملآ بی آزارو شادمان اما هرقدربیشترازآرامش درونی وذاتی اش فاصله می گیرد نا آرام ترودچاردغدغه واضطراب شدیدتری می گردد وسرسپردگی به عوامل بیرونی «تعلقات ودل بستگی ها» است که ازانسان موجودی ناآرام ومضطرب ونگران وطغیان گر می سازد .


 باتشکرازدوست صمیمی وگرانمایه مان آقای دکتررها که غزل های دوستان را دروب شان آپدیت می نمایند که این هفته دوغزل ازبنده را در وبلاگ

- واریته غـــــــــــزل- آپدیت فرموده اند .

وبا تشکرفراوان ازمدیرمسئول مجلـــــــــه ایران  که قسمتی ازهمین شعررا درآن وبلاگ آپدیت نموده اند

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم آبان ۱۳۸۷ساعت ۷ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا