|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
سوال « گاهي چالشها خود بوجود مي آيند و دروني ميشوند و هيچ راهي براي پر كردنش نيست آنگاه چه بايد كرد؟ »
تمام چالش های درونی پرسه زنی های همان «خود» درضمیرماهستند . با «خود» نمی توان مبارزه کرد ، نمی توان با آن درگیرشد چون مبارزه با خود - خود چالشی ست که درآن دایره ی بسته خود با خود مبارزه میکند ومبارزه ی خود با خود درنفس عمل یعنی استمرار و بقای «خود». باید خودرا به حال خود رها کرد وباهوشیاری کامل ومداوم مواظب بود خودباخته واستحاله ی خود نشد . زمانی که هوشیارباشیم و خودرا ازاسارت «خود» با خودآگاهی برحذرداریم با گذرزمان «خود» درضمیروحافظه مان بیرنگ وسرانجام کاملآ ازضمیرمحو می شود ومحو «خود» یعنی ؛ گرفتارچالش نشدن
تا من وجود دارد ، تا همسرمن ، خانه ی من ، ماشین من ، املاک من ، ثروت من ، میهن من ، شعر من، هنرمن ، شغل من ودین من وجود دارد وجود دیوار تفرقه وجدایی درمیان یکایک انسان ها حتی درزیرچتریک عقیده ومرام وباوروایدئولژی ودرمیان زن وشوهرها امری اجتناب ناپذیراست . جدال ما با یکدیگر امری بدیهی ست . اما مشکل اینجاست که ما وخامت وزیان ومفاسد این «من» را نمی بینیم وتنها ، به لذت های واهی وخودساخته ی آن بهاء داده واسیرآن شده ایم وهمیشه تا زمان معاصرمعدودی نیزازاین دایره ی خوف وبلا رهایی یافته اند . می دانیم مشکل اساسی وتنها مشکل بشریت وجود«من» درضمیرآنهاست که بطورناخودآگاهانه شکل می گیرد وفربه وتقویت می شود وهمین مرکزکاذب وغیرواقعی ضمیری وذهنی عامل ابداع وخودسازی تمام چالش ها وسراب ارزش های وهمی وخیالی ست که فاصله را بین من وتو واو حادث می شود .... اما چه می شود کرد ، ما درخودمان جدی نمی شویم درخودمان به کنجکاوی وتفحص نمی پردازیم وخودمان را جدی نمی گیریم ، ازخودمان که معدنی ازاسرارالهی ست جدا شده ایم ودربیرون به دنبال بهشت خود می گردیم که هرگزبه مقصود ومقصد نخواهیم رسید واین یعنی دهن کجی انسان به خویشتن .......
«خود» بطورناخودآگاهانه وناآگاهانه مرکزحیله ودسیسه ومکروریا درضمیروحافظه ی ماست که ابتدا مارا دردایره حیله و ترفند خود پیچیده وبازی میدهد واز ما ( من - تو - او ) ودیگران به عنوان ابزاری برای حفظ واستمراروبقای خودش استفاده می کند . وگشودن این کلاف درونی آدمی را به رهایی وآزادی می رساند .
دوستان علاقه مند وکنجکاو می توانند وب زیررا نیزمطالعه نمایند

خشم طوفان
درسرابی فتاده هریک ما
سخت آن جانگداز وهستی سوز
عازم قله های موهومیم
همچومرغی ضعیف ودست آموز
گشته ازکف رها زمام ما
همچو کاهی حقیرو بی مقدار
خشم طوفان بــرد به هرسویی
هرکه را بی عنان وسنگــــین بار
زندگی ، یک بلای جانکاه است
کوهــــــی ازبیم ورنج وگمراهی
می دهیم هرچه عمر خود آسان
چون نداریم ؛ ز«خویش» آگاهی
شادمانی ندارد این انسان
کرده خودرا اسیرهر آسیب
میدهد عمرخویشتن برباد
درسرابی فتاده بی تهذیب
چشمه ی نور و ، می رهد ازخویش
تا به ظلمـــــــــت نهد ، دمادم سر
آدمی ، جلوه گاه یــــــــزدان است
کرده خودرا ولی ســــرا پا شر
آدمی ، بل ، غریب با خویش است
زین سبب مانده مات و سرگردان
با هیاهـــــــو ، خنـــــک کند دل را
سرنراند ولیک ، از طوفان
دل نموده عبث ، به وهمـی خوش
آدمی بی خبــــــر زاصل خویش
غیرذلت چــــــــه آورد درکف ؟
گررود قرنها ، چنیــــــن در پیش
دردودرمانش او بود همـــــراه
درد بینـــــد ، رها کند درمـــان
می گدازد ازاین بلا خودرا
نیست هرگز ولی ، به فکر آن
اصغرناظمی
تابستان 81
|
|