|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
نفس را گفتم ببینم هرنفس
خود چه آرد برسرم این بوالهوس
سالها می دیدم آری ؛ یک چموش
می کشد مارا به هرسویی خموش
گه به سوی دیروگه بت خانه ام
گه به سوی مسجد ومیخانه ام
درعجب بودم ازاین قید نهان
ازچه بازی میدهد مارا چنان
چیست این بیگانه رای خیره سر
دیده بودم درعمل ُ ازهم جدا
نیستند ذهن وضمیرونفس ما
گفتم آن اولی که بینم نفس خویش
بی کلاف وبند وبست ونوش ونیش
بود دراول بسی دشوار، کار
بوداوبرچشم مان خودنیش مار
می گریخت ازچنگ ما با مکروحیل
خدعه بود مارا سراپا با دلیل
عاقبت آمد سکوتی مان به چنگ
کام بگرفتیم ازشب بی درنگ
ذهن را دیدیم مشتی واژه بود
دراجاق وهم مارا می ستود
دشمنی ها بود پشتش آشکار
دست ها بودند ازاو سرگرم کار
بامن وما داشت مارا گرم کار
بهراو بودیم ؛ صیاد وشکار
صورتک هامان همه ازاوبود
صورتک را جای ما هستی دهد
نفس این یک لاقبای پردغل
شیوه اش مکرودسیسه ست درعمل
گوشت وپوست اوبود وهم وخیال
میدهد هستی به او هرقیل وقال
میل ما ، درکودکی سرکوب شد
فعل بد درما ، ازآن منصوب شد
ما نه مائیم ، اصل ما همچون شفق
جلوه ها دارد دمادم درفلـــــــــــق
اصل ما خود نفخه یزدانی است
فوق این شوروشر حیوانی است
«من، تو»یا«او»نیستیم مااصل خویش
یک بدل از خویشتن ساختیم پیش
گرشکافی نفس را ، دریک کلام
عقده هارا جمع بینی والــسلام
ذهن ما بند وکلاف ما بود
می زند سیلی به ما بانوشخند
ذهن ما آن یاوه پتیاره است
نفس هم خوانی اگر،آید به دست
نفس وذهن ازهم اگرخوانی جدا
نفس این موضوع بودلیکن خطا
سیم وزریا خاروگل ، یک شمه اند
نفس ما ذهن است خود بی چون وچند
هرچه باشد رنج وغم یا خرمی
نیست غیرازپود وهمش جان همی
می توانی با نگاهی ناب ناب
بنگری درخویش آن را بی نقاب
ذهن ما تصویری ازاعمال ماست
من ازاوحاصل بود بی کم وکاست
می فریبد با هیاهو هرکه را
قصد، آشوبست آن بیچاره را
میتوانی بنگری درهرعمل
ذهن باما چون کند این پردغل
اعتماد ما نموده فربه اش
چاق وفربه کرده ایم این دیووش
بشکنی درخویش آن رابی شکیب
چهچهت آنگه زند خود عندلیب
دیوشومی را که درخود پروریم
عمرخود ازآن به یعما میدهیم
میتوانی بنگری درخویشتن
ذهن با ما چون کند بامکروفن
درسرابی کرده مارا سرگران
نام هستی داده ایم بران ، فلان
چشم مارا کرده کوراین نابکار
می رویم بیهوده راهی آشکار
پرده برگیری اگر ازچشم خویش
می دری پیراهنت برتن پریش
چشم مارا کرده کوراین نانجیب
گشته ایم ازخویشتن دوروغریب
ذهن معجونیست پرحیل وفسون
گشته ایم ابزاردستش ما زبون
مازاصل خویش دورافتاده ایم
نفس را بیهود عمری بنده ایم
گفته بودم ؛ نیستند ازهم جدا
بی سخن ذهن وضمیمرونفس ما
ذهن ما نفس است آری آنچه را
پروریم درخویشتن ازخود جــدا
پاک کن ذهنت همی ازخوب وبد
بین توجاری بعدازآن « نوراحد»
درگل ودرچشمه وسنگ ودرخت
بنگری درخویش هم ای نیک بخت
نفس را پرورده ایم درخویشتن
نیست این بیهوده مارا جزکفن
ذهن ما شفاف چون آیینه بود
قلب ماخودصافی وبی کینه بود
کودکی بودیم جدا ازماجرا
کاشتند این فتنه رادرمغزما
نام او«خود» بود وماغافل ازآن
آفریدیم بهر خود خصمی گران
عمرخودرا وقف روی وموکنیم
وقف این آتشگه جادو کنیم
قدرت وثروت بود منظورمان
بی که سودی هم بود درپشت آن
عقده ها ازکودکی افزون شدند
بهرما شخصیتی مغبون شدند
حالیا درجمع بازاریم همه
تشنه گانی گرم کارو همهمه
بهرخود ازکودکی ما رشته ایم
آنچه را باخون خود آغشته ایم
بی خبربودیم زحال خویشتن
ماشدیم ژپرورده خاک وچمن
تخم بد درما بسی حاصل نمود
......
ادامه دارد
|
|