خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

درخوا ب قرن ها

ما ، مانده ایم عبوس

بی چشم وبی نگاه

گمراه وپرهراس

 

جزخوف وهم نیست

مارا دراین سراب

باشد که واکنیم ؛

چشمان خویش را

               تا برکنیم زرخ

                             روزی همه نقاب ؟

 

ما ، آب تشنه را

بستیم روی خویش

مرداب خفته را

برخود زنیم شیار

 

فردای زندگی ،

آشفته مان کند

ازنقد آ ن ولی

ماندیم دراین غبار

 

آیا کند کسی 

فهم سخن  درست 

خورشید را که تا

بیند به کف -

              نخست . 


 دوستان علاقه مند  خلوتگه خورشید  وب کــــــاوش روان  راهم مطالعه فرمایید

 آدمی برای خود کلافی آفریده وخودرا دراین کلاف مخرب وویرانگر اسیرنموده است که به همین دلیل موجودی مضطرب ونگران وسرگردان است وپیامدهای تخریب اسارت درونی انسان را دردوران معاصربطوربسیارقوی وبرجسته می بینیم. اما این کلاف چیست که آدمی اینگونه گرفتارآن شده وبه سهولت نیزنمی تواند ازآن خودرا رها نماید ؟ می توانیم بگوییم « شخصیت القایی وتحمیلی » که انسان برای خودش آفریده وگرفتارآن شده است ، این شخصیت تحمیلی وچسبیده شده برگرده ی انسان ، شخصیت واقعی اونیست وعلت نگرانی وااضطراب آدمی هم همین دگرگونی ناخواسته وناخودآگاهانه  دروی است . اما چرا آدمی سرسختانه از«شخصیت تحمیلی وغیرواقعی خویش » دفاع میکند وحاضرنیست ازآن دل بکند ودست بردارد ؟ «خود» شخصیتی تحمیلی وعارضی وبیمارگونه برای آدمی ست وهمین شخصیت « هویت ذهنی» است که تصمیم گیرنده ، وقاضی ، وعملگرا برای اوست واختیارهرکسی را همین موجود مرموز درونی یعنی «خود» تحت تسلط دارد وآدمی تازمانی که دربند واسیروبرده ی این پدیده ی القایی درخود باشد همچنان سرسختانه بیراهه  « به خیال خویش راه حقیقی» را طی خواهد کرد ، وانسان تازمانی بطورناخودآگاهانه وناآگاهانه اسیرشخصیت القایی خویش باشد ، امنیت وآرامش را هرگز به چنگ نخواهد داشت ، چون ازشخصیت واقعی خود «آنچه هست » منفک وجدا شده است . بال شخصیت القایی انسان یا حجم وساختاروکلیت شخصیت تحمیلی  شکل گرفته درضمیرانسان ، همان فکراست . یعنی این فکرماست که شخصیت دیگری برای ما می سازد وآن راسرسختانه درما تقویت وفربه می کند و مارا با شخصیت واقعی وحقیقی مان بیگانه می نماید . حال راه رهایی ازاین شخصیت کاذب وغیرواقعی درونی ، رهایی ازاسارت فکراست . انسان باید ازبند وازمحاصره ی فکردرخویشتن رها وآزاد شود . شاید درظاهراین عمل بسیاردشوارباشد ولی اینطورنیست ، خواه ناخواه تمام انسان ها لحظاتی ازفکررها می شوند وبه ماورای فکردرخویشتن قدم می گذارند « شاید بیشتراوقات درخلوت خود هرکسی به ماورای فکرسفرکند » البته رفتن به ماورای فکرتا اینکه با اراده خود «تمرکزفکر» را درخود بوجود آوریم فرق است . رفتن به ماورای فکربا غیبت فکرمیسراست ولی درتمرکزفکر، اراده که همان فکراست ،  تمرکزرا بوجود می آورد . ولی انسان خواه ناخواه لحظاتی را نیزدرخود تجربه میکند که فکردرضمیراو غایب ومفقود است واین امرممکن است کرارآ برای بعضی ها اتفاق بیافتد  ، اما آگاهی لازم جهت کشف وصید وتداوم دادن به این لحظات میمون وخجسته را اکثریت نداریم . انسان با غیبت کامل فکر،  مشاهده ی خالص وناب ،  بی تداخل فکررا درخود تجربه میکند . فکردرآدمی به دلیل ماهیت شرطی آن « چون فکردرهرکسی ، موجودی شرطی است » پدیده ای متناقض ودوگانه است ، وهرانسانی بیشتراوقات گرفتارتناقض درخویشتن است ، اما لحظات ملکوتی وخجسته ای که به ماورای فکرصعود می کند  ، ازشرواسارت تناقض ودوگانگی خلاص می شود واین بهترین واولی ترین لحظات عمرانسان است . برای به چنگ آوردن مداوم آن لحظات ناب وشگرف رهایی ازفکرشرطی ، آدمی باید بسیارتابسیارهوشیارومراقب باشد  . البته کسب آگاهی برای شناخت ماهیت فکرشرطی «ذهن» برای هرکسی لازم است که امروزه خوشبختانه کتابهای زیادی دربازارایران درزمینه «خودشناسی » وجود دارد . «خودشناسی » واقعی یعنی شناخت ذهن وماهیت وساختاروکلیت آن درخویشتن ودیدن بازتابها وپرسه زنی ها وفعل وانفعالات فکرشرطی یا همان «ذهن» درخود  . ذهن ما موجودی شرطی است وهمین نیزشخصیت القایی وتحمیلی را برای ما به ارمغان آورده است . انسان باید با مقدمات لازم این موجود شوم درونی را درخود به روشنی ببیند و«دیدن » عملی است که هرکسی را ازاسارت «خود/ من ذهنی / هویت ذهنی / شخصیت القایی» نجات میدهد . تمام عناوین ذکرشده درهمین بند یعنی «خود/ من ذهنی /و......» تمام این القاب یک مرکزرا دروجود ما می سازند وریشه آن هانیزهمان «فکرشرطی وبیمار» آدمی است . تازمانی که فکرشرطی یا همان «ذهن/ هویت ذهنی » مداخله گردرتصمیم آدمی باشد ، انسان دچاریک فریب درخود می شود . حتی اگربا اراده ومصمم وبسیارجدی تصمیم به خودشناسی گرفته باشد ، باید ابتدا فکررا درخود مهارکند وفکربا عمل مشاهده قابل کنترل ومهارکردن است . گفتیم فکردروجود آدمی موجودی شرطی است ، که باید نسبت به این مهم ایمان قلبی ویقینی داشت . با ایمان به خویشتن است که می توانیم مچ ذهن را برای خود گشوده وخودمان را ازاسارت ننگین  وهلاکت باراین موجود منحوث رهایی ببخشیم . سوالی که برای بعضی ممکن است بوجود آید این است : آیا رهایی کامل ازفکرشرطی برای انسان امکان پذیرهست یاخیر؟ ....آدمی خطاهای قبلی خود وفکرشرطی را درخویشتن می بیند و آن را ساعت ها تحت نظارت وکنترل خود دارد اما فکرتازه ای بارنگ وبو وشمایل تازه وفریبنده ای - چون گردبادی توفنده ومهیب ازراه می رسد وآدمی را بازکوروکردرخود پیچیده وگرفتارسرابی تازه می سازد . بعداز ساعت ها وشاید روزوشبی دوباره آدمی متوجه فریب خود می شود که چگونه گرفتارفکرشرطی خود شده است . این اتفاقات درآدمی هست ولی مشاهده فکرهم شاهکاری ست که آدمی باید آن را درخود به چنگ آورده وتقویت نماید . البته تا همینجای کارهمم امتیازی که برای آدمی دارد این است که فردبا آگاهی داشتن ازماهیت فکردرخود وبامشاهده ی اعمال ودسیسه های آن به ذهن مجال وفرصت نمیدهد که بخواهد تصویری ماندگاروایده آلی ازخود برای آدمی بسازد وعمروی را درآن مرداب ازاوبگیرد . بعضی ازافکار« فکرهای مرضی وناسالم » را آدمی میتواند لحظه به لحظه با مراقبه درخود خنثی کند ولی افکاری هستند که به دلایل « پیچیدگی های روانی خود انسان وساختاروماهیت جامعه اعم ازخانه ویا کشور » شاید فرد نتواند فوری وآنی آن افکاررا درخود خنثی وازاسارت  شان خودرا خلاص نماید وگرفتارشان شود اما بعدازگذشت ساعاتی متوجه اسارت خود بشود که همین امرهم باعث ازهم پاشیدگی تصویرهای ذهنی شده وازاسارت درازمدت - فرد خودش را میتواند رها نماید .

لحظات فراذهنی را هیچ انسانی نیست که تجربه نکند « چون استعداد وظرفیت واقعی انسان است » ، اما به دلیل غلبه شدید وناآگاهانه ذهن شرطی وبی خبری انسان ازماهیت آن ، فرد چندان آن حالات را جدی نمی گیرد وگاه ممکن است آن را برای خود خلسه ورویا تصورنماید . لحظاتی ممکن است هرکسی تمام انسان هارا بدون تفاوت ویکی ببیند ؛ عرب ، عجم ، سفید پوست وسیاه پوست  وفقیروثروتمند را ، اینجاست که ذهن شرطی که عامل تفرقه وجدایی وگسسته نگری ست وارد معرکه شده وآدمی را به خطا توجیه میکند واعتقادات وباورها نیزنقش مداخله گری زیادی ایفا میکنند . این لحظات ناب وشگرف برای ذهن شرطی وبرای فکرگسسته نگروشکسته بین ودوگانه نگرآدمی قابل ادراک ودریافت نیستند وانسان ناخودآگاهانه لحظاتی فراذهنی را تجربه میکند ولی به دلیل نفوذ ذهن شرطی وعوامل متکثردیگر ازکنارآنها بی تفاوت عبورمیکند . اینجاست که فکرسالم است وذهن بیماردرآن مدخلیتی ندارد ولی انسان برای این لحظات ارزشی قائل نمی شود .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۷ساعت ۶ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا