|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

عید برعاشقان مبارک باد
*) کلامی تازه
کلامی تازه می گویم ،
به تو ، ای آدمی ،
ای همصدای آب
به تو روح مقدس
ای توبرتراز بهارو، چشمه ومهتاب .
توای گنجینه ی سرشارنورومعنی وادراک .
تورا بال پریدن هست ؛
تا عرش برین ،
تا لامکان
تا اوج ،
تاافلاک .
مکن خودرا توزندانی چنین درخاک .
بیا بگسل زهم زنجیرهایت را
بیا ، پرواز را ازسربگیراینجا
نبگشودی چودرخود بال پروازت
نکری تجربه ،
خود باغ وبستان را .
ولیکن ، میتوانی ،
آسمان هفتمین را زیربال آری
توانی همچنان تا بی نهایت بال بگشایی .
بیا تعجیل کن انسان
مترس ازآسمان ، از اوج ، ازپرواز .
خطرکن
ریسک کن
آنگه که می افتی بگیر پروازرا ازسر .
هزاران باراگرافتی ،
دوباره کن بلی ،
پرواز را آغاز .
چوبالت هست ،
روزی میرسی تا لامکان تا عرش
خدارا بنگری ،
آنگه که تو درخویشتن داری سراعجاز .
***
تورا ،
خود ترس پروازت بخود پیچیده همچون مار
زکف دادی ،
همه آرامش وشوروسرورت را ،
تو بی زنها ر
تورا جان هست وتن با هم دراین ماوا
ولیکن غافلی از «روح سبز» خویش
گرفته پروبالت اینچنین زنگار
زسنگینی به خاک افتاده ای ناچار .
دریغا –
خویشتن را برده ای ازیاد ..........
تورا ،
عشق وشکوه و ،
دم به دم شور«شکفتن» هاست .
تورا ، صد گنج برتراززمرّد ،
درکفت پیداست .
بیا ،
بگذاروبگذرازتعلق ها
رها کن خویشتن ، ازقیدوبند اینجا
تو آن مرغی که ماوایی دگر داری
کلید باغ جنت را ، توخود درزیرپرداری .
به تاریکی نمودی رو
نمی بینی ازآن ، تا پیش پارا نیز
کنی روشن اگریکدم چراغ بیکران خویش
نه بینی همچنان تا بی نهایت ،
بلکه می بینی خدارا نیز .
بیا ،
همت کن و ،
پروا ز راازسربگیراینجا
مگو فردا ،
که این مکری بود دردست شب پنهان .
همین «جادو» کند ؛
«من» -«او» - «تو» را درچنگ خود ویران .
هراس ازان مکن ، گرزخم بربالت فرود آید
تورا هرزخم چرکین خود هزاران بند بگشاید
تودردست خودی عمری چنین پابند
رها کن خویشتن ،
تا «خود» هزاران بند بربندت نیفزاید .
دوستان علاقه مند برای مطالعه مطلب تازه وب کــــــــاوش روان ازهمین نویسنده روی آن می توانند کلیک فرمایند
|
|