خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

***

درتو جاری نهرورود دیگری

برده ایش ازیاد ازبازیگری

دُرنایابی بود درچنگ تو

فارغ ازهرنام وازهرننگ تو

بال پروازت بود آن دُرِناب

غافلی ازآن تودرهرپیچ وتاب

باخودی درجنگ توازهجرِآن

روی آسایش نمی بینی عیان

می شکیبی ، لیک با اندوه ورنج

برده ای ازیاد چون درخویش گنج

باتوهم برجهان دل بسته ای

خویشتن را زان عبث بشکسته ای

گنج سرشاری بود درتو نهان

آن بود آرامش و ، امن تو آن

خویشتن را کن سبک ازبارخویش

بعدازآن خوانی همه اسرارخویش

این جهان کوه است وسنگینی ازآن

خویشتن را برکن ازکوه گــران

گنج اســــــــــرارنهانی آدمی

 درتوپنهان است راز خرمی

عالمی دیگربه کف داری بلی

بی خبرازخویش ازآن غافلی

بیم را ازخویشتن گربرکنی

قبله ای دیگرتوبرخود نوکنی

ذهن را آشفته کردی سالها

کرده این آفت تورا ازخودجدا

کوه نوری گرکه گویم با توهست

میتوانی «آن» سبک آری به دست

ما به خاشاکی عبث دل بسته ایم

پشت صبرخویشتن بشکسته ایم

ازگل خود درچمن افتاده ایم

خاررابرخویش گلبن خوانده ایم

چیست علت ؟ هیچگه پرسیده ایم

مازاصل خود چرا افتاده ایم

ذهن را ازما چو«وهمی» می گزد

اصل مارا خود به یغما می برد

قرنها دل بر سرابی بسته ایم

جام خود را بیهده بشکسته ایم

مانع ها درما شده افزون چنان

برده ایم ازیاد خود ما روح وجان

این چه تدبیرست چنین درپای آب

تشنگی مان می کُشد بااضطراب

هرکسی با وهم می جوید رهی

نیست غیرازرنج ودرد وگمرهی

پنجه نوراست درما آشکار

ما به تاریکی کنیم خودرا دچار

فکربی شک ، گشته زنجیری گران

ازبصیرت میکند محروم مان

فکرگرازکاروا ماند همی

بعدازآن یابی دمادم خرمی

هرگِرِه درکارماازفکرماست

کارما ازفکرما باد هواست

فکرهرجانکته ای درکارکرد

تیرگی را بهرما هموارکرد

اینهمه جنگ ونزاع ودشمنی

اینهمه خود حیله اهریمنی

اینهمه برخوردهای پست پست

جملگی شان حاصل اندیشه است

فکرتاباشد به عالم تکیه گاه

آفریند خود گدا وپادشاه

تفرقه محصول فکرابتراست

میدهد اوبا جدایی مان شکست

تاکنیم ما تکیه برفکرزبون

می کنیم جاری به عالم رود خون

فکروخودیامن ، همه یک ریشه اند

کرده ایم تحمیل خود بی چون وچند

هرکسی ازظن خود گوید سخن

نیست لیکن پشت افسون غیر«من»

پروریم این فتنه تا درخویشتن

روی آسایش نبینیم مرد وزن

***

هست آیا غیرازاین هم مامنی

تادرآن یابیم به عالم ایمنی ؟

سرزمین صلح وآرامش کجاست

آدمی خود قرن ها ازآن جداست

نیست آیا مامن صلح وصفا ؟

تاابدجنگ است وخون یکسربپا

فکرت ما میکند درخون شنا

خون کند سیراب فکرتشنه را

تا اسیرفکرخود باشیم چنین

روی آسایش نبینیم درزمین

 

باید ازفکرزبون برتررویم

اندرآنجا روی عالم بنگریم

جزمن وما حاصل اندیشه نیست

کارفکرازآن بعالم تیرگی ست

میتوانی یافت ماوایی دگر

صلح وآرامش بودآن سربه سر

گرببینی نقص فکرخویشتن

می شوی آنگه جداازما ومن

ماومن ها حامل هرتیرگی ست

ریشه جنگ وجنون درزندگی ست

سرجداسازی اگر ازما ومن

شوروآرامش بیابی درچمن

بنگری آنگه مکان برتری

بی غم واندوه ورنج ومهتری

آن «نیستان» وجود آدمی

دم به دم عیش است وشوروخرمی

پرتویزدانی است آن بارگاه

نیست آنجا صحبت ازشاه وگدا

رخت بربنددزدلها رنج وغم

شادمانی ات فزاید دم به دم

ذهن چون فارغ شود ازرنج وبیم

می شود آنگه مقامی بس عظیم

پرتویزدان همی تابد درآن

وحی گویی میشودنازل بجان

ذهن را ،آری،جداکن ازخطا

آنچه افزودی بدان خودسالها

ذهن آنگه مهبط یزدان شود

خانه عشق وشکوه جان شود

تیغ وخنجرمیکشیم گرمابه دوش

دشمن فرضی کند درما خروش

این عدو درما بلای جان ماست

راه ما زین تحفه ازجانان جداست

می فریبد او به عالم هرکه را

جان زجانان میشود ازآن جدا

اینهمه عشق وشکوه ودلبری

اینهمه رسم وره ونام آوری

کاخ وکوخ وقصروباروها همه

نیستند جزرنج وبیم وواهمه

چشم بگشایی اگربرخویشتن

می رود برباد این خواب چمن

 

درجهان«خودمحوری»آلام ماست

خوددرآنجا پرتو ونور خــداست

چون زخوددراین مکان دل برکنی

بعدازآن گردی سراپا روشنی

غفلت ما درجهان«خودمحوری»ست

بالمان خونین ازاین بازیگری ست

برده ایم ازیاد خود پــروازرا

درقفس دادیم زکف ، آوازرا

راه گل را بسته ایم برخویشتن

سوی حرمان روکنی دراین چمن

گل زگل ماندوگلستان شد خرا ب

پرکنی دامن زخوف واضطراب

راه دیگرنیست غیرازبیم ورنج

خودازآن دادیم ما هرگونه گنج

دولت ما درجهان پاینده بود

هرکه زان دولت بعالم زنده بود

رفت وماندن گشت مرگ ما همه

درعذاب وخوف ورنج وواهمه

تانفهمی شرح حال خویشتن

خارراازگل نیابی درچمن

واژه ها ناآشنا سیرت کند

درهبوط خویش دلگیرت کند

شوروآرامش ؟ بودمشتی سوال

بی جواب وحکمت وپرقیل وقال

«خود» به جزمحصول ذهن مرده نیست

زنده است آنکس کزین آفت بری ست

«خود» همه آلام ورنج ودرد ماست

«خود» حجاب عزت وعشق خداست

«خود» همان نفس است وذهن یاوه گو

نیست مارا درجهان ، چون این عدو

نفس ما ذهن است ومارا این خطا

می دواند خود به کام جنگ ها

می دریم ما یکدگرباشوق وشور

مادرست لیکن به ما این نفس کور

تاکه باشیم ما بخواب خود عجین

می کُشیم مایکدگربا جنگ وکین

روی آسایش نبینیم درجهان

صاحب دولت اگرباشیم چنان

ما به جنگ خویشتن برخاستیم

اصل خودرا درهیاهو کاستیم

جنگ ما با خویشتن دارد بقا

مانمی بینیم نفس خویش را

درتناقض آنچنان پیچیده ایم

مازاصل خویشتن ببریده ایم

ذهن ما وهم وخیال  ما بود

زین سبب آتش به جان مازند

میتوانی بنگری درخویشتن

خودچه آری برسرت ، ای مردوزن

ما به وهمی بسته ایم اورنگ خویش

کورمان سازد ولیکن رنگ خویش

پشت وهم خویشتن غرّه منم

کوروکرآتش به عالم میزنم

خوب یابد ؟ هردوهست تعبیرما

ذهن بازی میدهد ما را خطا

تااسیرذهن خویشم هرکجا

راه ما بی راهه است ای آشنا

 

چون ز«خود» دل برکنی دراین جهان

بنگری آنگه شکوه جاودان

«خود» بود محصول ذهن بیقرار

مادهیم رونق به آن خاشاک وار

چیست «خود»  صندوقک بیم وامید

می کند مارا به دامش موسپید

از«توجه» می شود اوتارومار

خیره چون گردی به آن ، افتدزکار

برهوایی اینچنین دل بسته ایم

ناخوش ومغبون وزاروخسته ایم

میتوانی شد ازاین ماتم جدا

کشف کن درخویش روح خویش را

نیست آن دشوارویاثقل وگران

گرتورا همت بود یابی تو جان

کرده این ذهن آفرید نانجیب

قرنها با خویشتن مارا غریب

اصل ما درخویش خورشیدی عیان

ما به ظلمت سرنهاده درجهان

ذهن ذهن است وستیزازضدها

باید ازاین بدعمل گردی رها

«خود» بود آن مرکزدیرینه ای

کرده مارا معدن هرکینه ای

«خود»  کند نفی «حقیقت» آشکار

درحقیقت خود بود وهم وشعار

ای خوشاآنکس که اوگرددرها

زین صدف ،دُرمیشود آنگه،هلا

ذهن وخودیامن همه یک ریشه اند

هرسه اینها بلکه یک اندیشه اند

ذهن ما مکارورند وخیره سر

قرنها گردیده خود باخیروشر

می کِنیم ازبهرخود چاهی گران

خویشتن محبوس می سازیم درآن

کوه سنگینی همه بردوش خویش

می کشانیم هرطرف زاروپریش

شهرآرامش زما لیکن جداست

شوروشادی طرفه ای مان کیمیاست

میتوان لیکن سبک بود وروان

تن نفرسودازهمه بارگران

 

میتوانی فهم کرد آیا سخن ؟

تارها سازی زغربت خویشتن

عمررافرسوده ایم ماازقیاس

می زنیم نشتربه جان بااقتباس

راه خونینی ولی بگزیده ایم

زانهمه تن را به غم آلوده ایم

دامن عزت ولی ازکف دهیم

باهیاهویی عبث ما خرمیم

پشت وهمی بارخودبندیم همه

نیست لیکن غیرجبروواهمه

هرکسی درخویش دارد فکرتی

می تراشدبهرخود او لعبتی

راه خونینی گزیده بهرخویش

درکلاف وبندوبست ونوش ونیش

بسته ایم بردوش خود باری گران

باستیزوجنگ وبا تیرو کمان

دشمنی ودوستی ازفرض خاست

دشمن فرضی وبال جان ماست

دشمن فرضی دمارازما ربود

نیست آن دشمن که ترس آمد چودود

گرکنی فهم سخن سازی جدا

خویشتن را خود جدا ازماجرا

حکمت آن باشد که درآیینه مان

بی خس وخاشاک بینی روح وجان

هرصبویی درخورآن باده نیست

غیرازآن صهبا تورا آماده نیست

پاک کن آیینه را ازهرغبار

تا بینی روی جانان آشکار

واژه وحرف وکلامت چاره نیست

واژه درخرمن چوباآتش یکی ست

پاک کن دردست خود آیینه را

ذهن ، مارا می کشد سوی خطا

دفترذهنت اگر پیــــــــــــراستی

درکفت بینی هرآنچه خواستی

 

ذهن ما شفاف چون آیینه  بود

قلب ما خودصافی وبی کینه بود

چشمه ای بودیم جداازحرص وآز

گلشنی عاری زهرخارنیاز

دشمنی ودوستی ازفرض خاست

دشمن فرضی بلای جان ماست

خیمه درآتش همه کردیم به پا

برده ایم ازیاد اصل خویش را

اصل ما آرامش است وصلح ما

خویشتن راهو کنیم با فتنه ها

گشته ایم سرگرم بازی اینچنین

غیربازی را نمی دانیم یقین

بازی اما جنگ وویرانی بود

بهره اش مرگ وگران جانی بود

ماکه بودیم روزگاری بی ملال

زخمی هجران شدیم باقیل وقال

مرزدانش درنوردیده بشر

مانده لیکن سرگران درکام شر

هرچه دانش درجهان افزون شود

آدمیت لیک ازآن بیرون شود

کفه چون سنگین شودازعلم وفن

روبروگردد گران ترازمحن

می شودروزی بشرتهدید خویش

نه بشرماند دگرنه ملک وکیش

آدمی باخویشتن دارد جدال

بهره ای دیگرندارد جزملال

 

.........

ادامه دارد  

 

 |+| نوشته شده در  جمعه نهم فروردین ۱۳۸۷ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا