خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

ذهن را درخویشتن برهم مزن

چون که آن بافد تورا هردم کفن

هست مردابی عمیق وپرخلل

ما به اعماقش درافتیم ازدغل

هست گردابی عمیق وپرملال

گردخودپیچد همه با قیل وقال

دام خوف ماست این ذهن لئیم

کرده مارا بنده ی خود ازقدیم

ماشدیم مفتون ذهن بدعمل

راهمان را کج نمودیم ازاول

میرویم کژراهه ای را تندوتیز

ازفشاربیم وخوفیم درستیز

ازتعلق ها بدام افتیم فزون

نیست محصول تعلق جزجنون

جمله می بندیم به خود زنجیرها

خود ملولیم چون نمی گردیم رها

ذهن ما زنجیروبند ما بود

عنکبوتی تارها برما تند

ازعقیده تا مرام وآرزو

مال وثروت وآنچه داری جستجو

هریکی زندان ودام ما بود

خوش کسی ارهرچه او دل برکند

 جزتناقض نیست نفس ذهن ما

برحـــذرازآن نیابی خویش را

رستم است آنکس ازین جادوبرید

اوجهانی تازه برخود آفرید

کهنگی بنهاد ونورا برگزید

اولباس کهنه رابرتن درید

ذهن را درخویشتن برهم مزن

ساکتش داروسبک ای همسخن

دام راه ما همین تردامن است

آتش ودوداست ،لیکن رهزن است        

ذهن چون آرام وبی تشویش بود

مقصدش آنگه زعالم بیش بود         

ذهن اگرآرام گردد آن زمان

روح ربانی ببینی خود عیان

ذهن درما نیست جزمکروفریب

بافریبش گشته ایم باخود غریب

می برد بی راهه مارا هرنفس

باخبرزین مکرذهنش هست کس؟

کرده ایم ما ذهن خود لبریزوپُر

میدهیم ازضعف خود برخویش گُر           

نیست این افسانه ای با فوت وفن

دام مرگ ماست ذهـــن خویشتن       

بافریبش مــــی کنیم ماشوروحال  

سرخوشیم یک عمرماباقیل وقال

نیست ذهن ما بجزمکروحسد

داده ایم ازآن به یغماما «خرد»

ذهن را ازخویشتن گر برکنی

عالمــــــی آنگه دمادم نو کنی

هست آن عالم مرادوقصد تو

بعدازآن بینی جهان رانوبه نو          

نیست دیگرذهن رند حیله گر

تادراندازدتـــورا درشوروشر         

نفس ،ذهن ماست آن را بی ریا

میتوانی بنگری ، درهرکجا

چون ریا آید توراهرلحظه پیش

بندی ذهنت شوی بی کم وبیش

ذهن ما مکارورند وحیله گر

کورسازد چشم مارا درسفر                  

راه کج ازآن همه بگزیده ایم

دیده ها داریم ولی نادیده ایم

وهم را خوانیم به رای خود یقین

پشت کردیم ما به عالم آفرین              

می فریبد ذهن سرکش هرکه را

سوزد این بنیان آتش هرچه را

ذهن ما جزوهم وجزپندارنیست

دامنش ازآن همه آلودگی ست

می فریبد بلکه خاص وعام را

طعمه آتش نماید خام را                     

دم به دم سازد سرابی پیش پا

زنده دارد تا دمادم خویش را

ذهن ما آتش به عمر ما زند

ازحســــد بنیادمان را برکند

گه به مسجد روکند ،گاهی به دیر

میکند این هرزه پوهرنقطه سیر

گه به کعبه می کند مارا مقیم

گه به می خانــه کشاند این لئیم

گه به مکرش خاص وربانی شود

گه مریدی پاک ویزدانی شود

گه به خاری میدهد بربادمان

گه به گلبــــن برکند بنیادمان

چون شود تلطیف ذهن بد لگام  

می فریبد هرکه را ازخاص وعا م

 جزتناقض نیست نفس شوم ما

باید ازاین بد عمل گردی رها       

«خود» بودسدی گران درپیش پا

بازدارد آن زمقصد هرکه را

غیر«من»درپشت این نوباوه کو؟

نیست مارا غیرذهن فتنـــه جـــو

هرچه ،ماراغیرذهن هرزه نیست

کاراین بیهوده ، مارا هرزگی ست

سرّاین بیگانه وهم است وخیال

حاصلش هم ،رنج واندوه وملال

ذهن ما ، آری . حریف ما بود

گاه معشوق ظـــــریف ما شود

مکرذهن ما ؟...  ندارد عاقبت

چون رها گردی توداری عافیت

میتوانی برکنی آن را همــی

بایـــــــدت اما نــگاه روشنی

هرنگاه صاف توبنیان کن است

برکند ازعمق خویشت هرچه هست            

پرده برداردزپیش چشم تو

برکند بنیان بیم وخشم تو

بعدازآن بینی جهان دیگری

آن بود مارا مـکان سروری

گشته ای دیگرزتاریکی جدا

روشن وشفاف بینی هرچه را

ما به ظملت کرده ایم خو، ای پسر

غیرتاریکی نمی بینی دگــر

پرده ی ذهن است برهرچشم ما

پشت این دیوارداریم ماجــــــرا

آنهمه جنگ وجدال وهمـــهمه

نیست جزمحصول ترس وواهمه

ترس انسان است ازهمنوع خویش

کرده اوراتاابد مغبون وریش

جز توهم نیست لیکن این هراس

ازخیال آتش فتاده بین ناس

خلوتی آرام ، چون دیدی بخویش

کن رجوع آن لحظه درذهن پریش

بعدازآن بینی که ذهن حیله گر

چون کند با ما دمادم ، آن نگر

بانگاهی ریشه اش را برکنی

بعدازآن بینی جهان باروشنی

ورنه دیگر بنده ی ذهن خودی

اودهد فرمان به توبا بی خودی

ما به ذهن خویش درغلطیده ایم

این هوارا ازدل وجان بنده ایم

راه کج را ما ازآن بگزیده ایم

زین سبب ازاصل خود ببریده ایم

گشته ایم بیگانه ما با خویشتن

خاررا ما سرنهادیم درچمن

ذهن ما مکروفسونست وستیز

می کنیم این دشنه را هرلحظه تیز

***

میتوانی بنگری درخویشتن

هم بهشت ودوزخت را، ممتحن

چونکه گردیدی زنفس خودرها

یافتی آنگه بهشت خویش را

دوزخت جزنفس هرزیاوه نیست

سرمدست آنکس کزین آفت بری ست

نفس وذهنت را مبین ازهم جدا

ذهن ونفس وخود ، ببین درماجرا

مغزما ، خودافسرست برجزء تن

خوب وبد را اوشناسد بی سخن

مغزخودرا کرده ایم مجروح  ما

آن کشاندمان به گرداب فنـــــــا

ازگذشته هرچه داری درضمیر

پاک کن تا ذهن تو گردد حریر

بعدازآن بینی خدارا دم به دم

نفس ربانی همین است درحرم

ازملک ، آن جایگه برترشوی

برسروبردودمان افســــر شوی

خویشتن راوارهان ازهرفسون

بعدازآن برگو...علیه راجعون

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۷ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا