|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
دفتری درپیش رویت سبز
تا چه بنویسی توخود درآن .
دفتری ،
آری .
شگفت وعاری ازحرف وکلام وگفت .
دفتری چون برگ خیس برف
جاری و
سرشارو
نورانی
آبداروسبزوبارانی
می نویسی خود درآن-
بی واژه وصوت وکلام وحرف .
برگ تقدیرتورا حرف وکلامی نیست
خویشتن باید ،
درآن ناگفته بنویسی ؛
سرنوشت خویش .
میتوانی با غ خودرا زیروبرسازی
میتوانی ، بهرخود ،
خود گلشنی دیگر بپردازی .
سرچه می بازی به مشتی واژه دردستت ؟
باغ را باید دمادم خود بپیرایی .
باید ازافسانه های چرکمرده خود سبک آیی .
دفترت را کن سبک ازهرچه میدانی .
بعداز آن ، آری
توانی برگ تقدیری دگراینجا به خود سازی .
***
زندگی ،
جز زنده بودن نیست
زندگی جزمستی وشوروسرودن نیست
می توانی : عاشقانه چنگ هستی را به رقص آری
میتوانی : شادمانه رقص هستی را به چنگ آری
میتوانی زندگی را همنوا باشی
میتوانی با بهاروباغ وگل ها همصدا باشی .
میتوانی ،
درمیان ظلمت وتردید
لحظه لحظه با «خدا» باشی .
با خدا باشی
با خدا باشی
باخدا....
دوستان علاقه مند می توانند مطلب لحظات فراذهنی را نیز دروب کاوش روان از همین نویسنده مطالعه فرمایند

درخوا ب قرن ها
ما ، مانده ایم عبوس
بی چشم وبی نگاه
گمراه وپرهراس
جزخوف وهم نیست
مارا دراین سراب
باشد که واکنیم ؛
چشمان خویش را
تا برکنیم زرخ
روزی همه نقاب ؟
ما ، آب تشنه را
بستیم روی خویش
مرداب خفته را
برخود زنیم شیار
فردای زندگی ،
آشفته مان کند
ازنقد آ ن ولی
ماندیم دراین غبار
آیا کند کسی
فهم سخن درست
خورشید را که تا
بیند به کف -
نخست .
دوستان علاقه مند خلوتگه خورشید وب کــــــاوش روان راهم مطالعه فرمایید
آدمی برای خود کلافی آفریده وخودرا دراین کلاف مخرب وویرانگر اسیرنموده است که به همین دلیل موجودی مضطرب ونگران وسرگردان است وپیامدهای تخریب اسارت درونی انسان را دردوران معاصربطوربسیارقوی وبرجسته می بینیم. اما این کلاف چیست که آدمی اینگونه گرفتارآن شده وبه سهولت نیزنمی تواند ازآن خودرا رها نماید ؟ می توانیم بگوییم « شخصیت القایی وتحمیلی » که انسان برای خودش آفریده وگرفتارآن شده است ، این شخصیت تحمیلی وچسبیده شده برگرده ی انسان ، شخصیت واقعی اونیست وعلت نگرانی وااضطراب آدمی هم همین دگرگونی ناخواسته وناخودآگاهانه دروی است . اما چرا آدمی سرسختانه از«شخصیت تحمیلی وغیرواقعی خویش » دفاع میکند وحاضرنیست ازآن دل بکند ودست بردارد ؟ «خود» شخصیتی تحمیلی وعارضی وبیمارگونه برای آدمی ست وهمین شخصیت « هویت ذهنی» است که تصمیم گیرنده ، وقاضی ، وعملگرا برای اوست واختیارهرکسی را همین موجود مرموز درونی یعنی «خود» تحت تسلط دارد وآدمی تازمانی که دربند واسیروبرده ی این پدیده ی القایی درخود باشد همچنان سرسختانه بیراهه « به خیال خویش راه حقیقی» را طی خواهد کرد ، وانسان تازمانی بطورناخودآگاهانه وناآگاهانه اسیرشخصیت القایی خویش باشد ، امنیت وآرامش را هرگز به چنگ نخواهد داشت ، چون ازشخصیت واقعی خود «آنچه هست » منفک وجدا شده است . بال شخصیت القایی انسان یا حجم وساختاروکلیت شخصیت تحمیلی شکل گرفته درضمیرانسان ، همان فکراست . یعنی این فکرماست که شخصیت دیگری برای ما می سازد وآن راسرسختانه درما تقویت وفربه می کند و مارا با شخصیت واقعی وحقیقی مان بیگانه می نماید . حال راه رهایی ازاین شخصیت کاذب وغیرواقعی درونی ، رهایی ازاسارت فکراست . انسان باید ازبند وازمحاصره ی فکردرخویشتن رها وآزاد شود . شاید درظاهراین عمل بسیاردشوارباشد ولی اینطورنیست ، خواه ناخواه تمام انسان ها لحظاتی ازفکررها می شوند وبه ماورای فکردرخویشتن قدم می گذارند « شاید بیشتراوقات درخلوت خود هرکسی به ماورای فکرسفرکند » البته رفتن به ماورای فکرتا اینکه با اراده خود «تمرکزفکر» را درخود بوجود آوریم فرق است . رفتن به ماورای فکربا غیبت فکرمیسراست ولی درتمرکزفکر، اراده که همان فکراست ، تمرکزرا بوجود می آورد . ولی انسان خواه ناخواه لحظاتی را نیزدرخود تجربه میکند که فکردرضمیراو غایب ومفقود است واین امرممکن است کرارآ برای بعضی ها اتفاق بیافتد ، اما آگاهی لازم جهت کشف وصید وتداوم دادن به این لحظات میمون وخجسته را اکثریت نداریم . انسان با غیبت کامل فکر، مشاهده ی خالص وناب ، بی تداخل فکررا درخود تجربه میکند . فکردرآدمی به دلیل ماهیت شرطی آن « چون فکردرهرکسی ، موجودی شرطی است » پدیده ای متناقض ودوگانه است ، وهرانسانی بیشتراوقات گرفتارتناقض درخویشتن است ، اما لحظات ملکوتی وخجسته ای که به ماورای فکرصعود می کند ، ازشرواسارت تناقض ودوگانگی خلاص می شود واین بهترین واولی ترین لحظات عمرانسان است . برای به چنگ آوردن مداوم آن لحظات ناب وشگرف رهایی ازفکرشرطی ، آدمی باید بسیارتابسیارهوشیارومراقب باشد . البته کسب آگاهی برای شناخت ماهیت فکرشرطی «ذهن» برای هرکسی لازم است که امروزه خوشبختانه کتابهای زیادی دربازارایران درزمینه «خودشناسی » وجود دارد . «خودشناسی » واقعی یعنی شناخت ذهن وماهیت وساختاروکلیت آن درخویشتن ودیدن بازتابها وپرسه زنی ها وفعل وانفعالات فکرشرطی یا همان «ذهن» درخود . ذهن ما موجودی شرطی است وهمین نیزشخصیت القایی وتحمیلی را برای ما به ارمغان آورده است . انسان باید با مقدمات لازم این موجود شوم درونی را درخود به روشنی ببیند و«دیدن » عملی است که هرکسی را ازاسارت «خود/ من ذهنی / هویت ذهنی / شخصیت القایی» نجات میدهد . تمام عناوین ذکرشده درهمین بند یعنی «خود/ من ذهنی /و......» تمام این القاب یک مرکزرا دروجود ما می سازند وریشه آن هانیزهمان «فکرشرطی وبیمار» آدمی است . تازمانی که فکرشرطی یا همان «ذهن/ هویت ذهنی » مداخله گردرتصمیم آدمی باشد ، انسان دچاریک فریب درخود می شود . حتی اگربا اراده ومصمم وبسیارجدی تصمیم به خودشناسی گرفته باشد ، باید ابتدا فکررا درخود مهارکند وفکربا عمل مشاهده قابل کنترل ومهارکردن است . گفتیم فکردروجود آدمی موجودی شرطی است ، که باید نسبت به این مهم ایمان قلبی ویقینی داشت . با ایمان به خویشتن است که می توانیم مچ ذهن را برای خود گشوده وخودمان را ازاسارت ننگین وهلاکت باراین موجود منحوث رهایی ببخشیم . سوالی که برای بعضی ممکن است بوجود آید این است : آیا رهایی کامل ازفکرشرطی برای انسان امکان پذیرهست یاخیر؟ ....آدمی خطاهای قبلی خود وفکرشرطی را درخویشتن می بیند و آن را ساعت ها تحت نظارت وکنترل خود دارد اما فکرتازه ای بارنگ وبو وشمایل تازه وفریبنده ای - چون گردبادی توفنده ومهیب ازراه می رسد وآدمی را بازکوروکردرخود پیچیده وگرفتارسرابی تازه می سازد . بعداز ساعت ها وشاید روزوشبی دوباره آدمی متوجه فریب خود می شود که چگونه گرفتارفکرشرطی خود شده است . این اتفاقات درآدمی هست ولی مشاهده فکرهم شاهکاری ست که آدمی باید آن را درخود به چنگ آورده وتقویت نماید . البته تا همینجای کارهمم امتیازی که برای آدمی دارد این است که فردبا آگاهی داشتن ازماهیت فکردرخود وبامشاهده ی اعمال ودسیسه های آن به ذهن مجال وفرصت نمیدهد که بخواهد تصویری ماندگاروایده آلی ازخود برای آدمی بسازد وعمروی را درآن مرداب ازاوبگیرد . بعضی ازافکار« فکرهای مرضی وناسالم » را آدمی میتواند لحظه به لحظه با مراقبه درخود خنثی کند ولی افکاری هستند که به دلایل « پیچیدگی های روانی خود انسان وساختاروماهیت جامعه اعم ازخانه ویا کشور » شاید فرد نتواند فوری وآنی آن افکاررا درخود خنثی وازاسارت شان خودرا خلاص نماید وگرفتارشان شود اما بعدازگذشت ساعاتی متوجه اسارت خود بشود که همین امرهم باعث ازهم پاشیدگی تصویرهای ذهنی شده وازاسارت درازمدت - فرد خودش را میتواند رها نماید .
لحظات فراذهنی را هیچ انسانی نیست که تجربه نکند « چون استعداد وظرفیت واقعی انسان است » ، اما به دلیل غلبه شدید وناآگاهانه ذهن شرطی وبی خبری انسان ازماهیت آن ، فرد چندان آن حالات را جدی نمی گیرد وگاه ممکن است آن را برای خود خلسه ورویا تصورنماید . لحظاتی ممکن است هرکسی تمام انسان هارا بدون تفاوت ویکی ببیند ؛ عرب ، عجم ، سفید پوست وسیاه پوست وفقیروثروتمند را ، اینجاست که ذهن شرطی که عامل تفرقه وجدایی وگسسته نگری ست وارد معرکه شده وآدمی را به خطا توجیه میکند واعتقادات وباورها نیزنقش مداخله گری زیادی ایفا میکنند . این لحظات ناب وشگرف برای ذهن شرطی وبرای فکرگسسته نگروشکسته بین ودوگانه نگرآدمی قابل ادراک ودریافت نیستند وانسان ناخودآگاهانه لحظاتی فراذهنی را تجربه میکند ولی به دلیل نفوذ ذهن شرطی وعوامل متکثردیگر ازکنارآنها بی تفاوت عبورمیکند . اینجاست که فکرسالم است وذهن بیماردرآن مدخلیتی ندارد ولی انسان برای این لحظات ارزشی قائل نمی شود .
ما ازدنیای دیگری حرف می زنیم ؛ دنیایی بکروناشناخته که دردرون یکایک انسانها به ودیعه نهاده شده وهرکس توانایی کشف آن را درخویشتن دارد . دنیایی که ازتمام تضادها ، وستیزوجدال ورنج وغم ها مبراست ودرآنجا انسان دمادم تازه ترین پدیده هارا کشف می کند . آنجاست که آدمی تازه مفهوم ومعنی عشق را می فهمد وبا کشف عشق ازجهان ارزشی خویش فراترمی رود . آنجاست که زندگی مفهوم واقعی اش را به آدمی نشان میدهد وانسان با رها شدن اززندگی ارزشی به مقامی الوهی می رسد ........
انسان موجودی شرطی ست وکسی که نسبت به شرطیت خویش وقوف نداشته باشد بازیچه ی بی چند وچون وبی اختیار محتویات ذهن خویشتن است ، تنها کسی که نسبت به این امرآگاهی لازم را داشته باشد می تواند مهاری به ذهن خویشتن زده ودربرابرتمایلات خوب وبد خویش « نفس تمایلات به دلیل مرضی بودنشان درانسان قابل ابهام وتردید وتامل هستند » خودباخته ی ذهن نشود
مشکل وعمده مشکل آدمی این است که نمی تواند ذهن خودرا با اراده واختیار خویش ازهرپیشداوری وقضاوتی باز دارد واین ذهن است که آدمی را بی اختیاراسیرقضاوت های مسموم نموده ووی را ناخودآگاهانه گرفتاردام های مهلک می نماید
دوستانی که می خواهند ادامه ی مطالب را دنبال نمایند روی کلمه «مسخ...» کلیک فرمایند
*) رجعت
راستی :
باید چه گفت و
چشم باید بست ازچه ؛
اندراین میدان ؟
گفتنی هارا همه گفتند .
عصرآدم تا عروج آهن وپولاد .
نکته ای دیگر نمانده ازهبوط لاله ها برجا
غیرازاین ؛
«ازخویشتن افتاده دوراین موج ناآرام»
-میرود کژراهه ای را با شتاب وهول مرد راه
تاکجاقصرکبوتررا دهد ازغفلتش او درجهان برباد –
سایه را -
باید گذارد او .
به اصل خود کند رجعت
ورنه –
ازخود دورترمی گردد آری ؛
همچنان........ .
- ناظمی معزآبادی
مســـــــخ در وب روان کاوی مطلبی ست نزدیک به محتوا ومعنای شعر فوق توصیه می شود آن را مطالعه فرمایید
انسان ذاتآ موجودی متناقض ودوگانه نیست بلکه این تناقض ازره آوردهای ذهن ویا بهتراست بگوییم همان ذهن شرطی است وتازمانی که آدمی درمحاصره ی این جبرمتناقض باشد هرگز نمی تواند «وحدت ویگانگی» را درک کند واگرازیگانگی ووحدت گفتگو میکند این لقلقه ی زبان اوست . باتخریب ذهن ورهایی کامل ازاین هویت پوشالی ما می توانیم بیرنگی ویگانگی انسان را درخویشتن کشف کنیم . اگرازنظرگاه فلسفی بگوییم انسان موجودی متناقض ودوگانه است پس رمزوحدت ویگانگی انسان چیست ؟...
آدمی بطورممتد وبی وقفه ازسکوت درونی خویش فرارمی کند وبا تمسک به عوامل وپدیده ها وجنجال وغوغاهای بیرونی خودش را با یک فریب سرگرم می سازد ، چون آدمی با ارتباط با سکوت خویش به روشنی می بیند که تعلقات ودل بستگی ها ، اموری کاذب وهوایی هستند سعی میکند برای عدم درک روشن واقعیت با سکوت خویش وبا واقعیت اصیل خویش بیگانه باشد « عملی که انسان با خودش بطورناخودآگاهانه انجام میدهد سعی میکند قدرت ادراک واقعیت را ازخودش دور کند ، سعی میکند ازادراک واقعیت هرپدیده وموضوعی برحذرباشد » وقتی انسان این وضعیت را درخویش می بیند « شاید عدم سازگاری ماهیت واقعی انسان با عوامل ودل بستگی های آدمی » خودرا موجودی متناقض ودوگانه فرض می کند ولی او نمی داند که همین گریز ازخویشتن عامل ومادرتناقض وتعارض ودوگانگی اوست . تنها زمانی که آدمی سکوت عمیق درونی خودرا کشف نموده وبدون ترس وفرارازآن با آن بماند درمی یابد که موجودی متناقض نیست بلکه درونی کاملآ روشن وشفاف وآرام ومبرای ازدوگانگی وتناقض دارد . گریزازسکوت درونی یعنی گریزازواقعیت خویشتن وبیگانگی با اصل وهویت وذات واقعی خود ، وتازمانی که آدمی با خویشتن خود بیگانه باشد ، موجودی همچنان سرگردان وآشفته وگرفتارتناقض خواهد بود .
آدمی زمانی می تواند درآرامش باشد که به اصل خویش رجعت نماید وگریزازخویشتن عامل رنج واندوه ونگرانی واضطراب اوست . عامل گرفتارودرحصارتناقض ماندن اوست . عامل ستیزوجدال های بی وقفه وبیرحمانه او با خویشتن وبا دیگران است . عامل شرارت وفساد اوست وعامل عدم تعالی اوست .ممکن است فلسفه هایی درجهان آدمی را بیگانه با فرهگ خویش ، بیگانه با باورهای اجتماعی خویش ، بیگانه با جامعه خویش تلقی کنند اما مشکل اساسی واصلی آدمی بیگانگی او با خویشتن خویش است .
...............
چیست :
«من» ،
کاینهمه نیرنگ وفسون
همه درحُقه اوست ؟
دم به دم دام ریا می بافد ؛
همه درقامت خوشبختی وعشق
لذت وصل وجنون
میل واندوه وغرور
نا امیدی وملال
رنج واندوه و امید .
می برد ، گاه ؛
بشررا به سراپرده ی عرش
وانگهی برسرفرش ،
پوزه ی نسل بشررا براین خاک سیه میمالد .
- خون وهم است ،
که دررگ رگ این پیله اندیشه ، جریان دارد
رگ نامریی پنهان حیات
بهراین جرثومه ،
خود فریب ووهم است –
( کرده این لعبت شیرین رفتار
هرکجا ، نسل بشررا به خود سرگردان .)
****
چیست راز «من» ما ؟
درپس پرده ی ابهام چنین مانده نهان .
می فریبد همه را ؛
امی ودانارا
جاهل ودانشمند
کافروبا ایمان
همه انسان ها .
راستی کیست ؛
این ستم باره بد طینت شعبده باز
که به یک سحروفسون
ازازل ،
نوع بشررا به تبی داغ چنین کرده دچار؟
می تند تارهلاکت برخویش .
همه جا پوچی وادباروفلاکت با اوست .
- نکته اینجاست ؛
که درمکتب هرپیروجوان ،
نقش این ساحره ی پست ندارد انکار .
رانده ایم چشم خرد را همه ازاین افسون
جهل وپندارچنین دسته گلی داده به آب ؟
.......................................
( خواب درساحت اندیشه حضورش پیداست .) -
***
چیست راز «من» و«تو» ؛
همچو یک پادشه قادروجباروشقی
دربُن مرکزاندیشه انواع بشرپنهان است
نفس اندیشه «من» است کاینهمه جولان دارد .
همه ی جنگ وهلاکت ازاوست
همه ادباروفلاکت ازاوست
می کُشد آدمیان را به سفالینه ی خاک
پشت اندیشه چنگیز به دامان قرون .
ودرآن سوی زمین –
کوره ها می سازد ؛
میلیون ها انسان
درتف آتش اندیشه هیتلر عبث می سوزد .
تل انباشته جمجمه هامان ازاوست
پُشته ها کُشته ی بیهوده ی انسان ازاوست .
خندق خون ،
که به صد بارفزودند ونهفتند ،
ازاوست .
باهمه حادثه ی جنگ وجنون
بیرق پرپر رنگین مدارا بااوست .
گهگهی با علم صلح ومدارا بردوش
طرح صد توطئه آتش وخون می ریزد .
گاه می سازد وگاه
میکند حاصل اندیشه خودرا ویران .
نفس اندیشه چه بی بنیان است .
هرچه ویرانی واندوه وتباهی ازاوست .
«من» -
بجزتفرقه ،
برگی درآستینش نیست .
من یکی سازفریب است ،
که درساحت اندیشه نشیمن دارد .
سحر« برترشدن» اینگونه کلافی دارد
- و«شدن» خلط دماغی ست
که درخویش جراحت دارد . –
***
پود افسانه دیرین ازاوست
نقش اسطوره شیرین ازاوست
بهرخود «مهروطن» می سازد
عمررا برسراین واژه ، عبث می بازد
«من» چه مکاروچه حیلت بازاست .
«بتگر» من ،
دراندیشه ما پنهان است .
نفس اندیشه همین بدقلق عریان است
پشت اندیشه به صد مکربخود می بالد
دام این ساحرمکاره چه رنگارنگ است .
***
چیست «من»
زاده ی پنداروخیال
زاده ی حدث وگمان
که به یک نیم نگاهی به عیان می شکند .
***
بنگراززاویه ی بازکنون ؛
«من» و«اندیشه من» یک پوچ است
یک کلاف است –
که پندار به خود می بافد .
دست وهم وپندار
سازد این طرفه خودرا رنگین .
نوبرپوچ خیال ست ،
که درذهن ، بشرمی کارد .
سرخ اندیشه –
بدان می بالد .
«خویشتن » -
آدمی ارزان بدان می بازد .
می شود بنده ی آن
تا ابد می سپرد گوش به هرفرمانش
تحفه پوچ نوازش ازاوست
همچو میری مغلوب
قدرت قاطع فرمان بشررا
به کف «من» دارد .
من وتو
ساحردیرینه پندار وگمان
سحراین فا حشه -
مارا ، به گرداب هلاکت راند .
چیست این «من» که بدینگونه بشر
درکف قدرت این وحشی دیوانه گرفتاربلاست ؟
وچنان مضطرب است ؛
داده درپنجه او ، هوش وخرد راازدست .
نفس «ترس» ازکف او نقد سلامت برده .
داده هرشادی وشوری از کف
غم واندوه حصارتن این بیجان است .
***
پشت این حجم تهی
بیکران دنیایی ست .
که درآنجا همه اندوه زمان نا پیداست .
همه جانوروسرور
همه جا عشق وحضور
روشنی برهمه اضلاع جهان می تابد .
پشت هربیشه صدایی ابدی ست .
عشق ، چون رود حقیقت جاری ست .
- دست اندیشه ازآن کوتاه است
نفس اندیشه ،
ازآن گمراه است –
طایرهوش درآن ، قدرت پرواز به اوج
به فراسوی زمان را دارد .
غم واندوه درآن جاری نیست .
وملالت گردی ست
کزتن سردزمان می ریزد .
غصه دودیست ،
دراندیشه ما دستخوش طوفان است .
نفرت ، اندیشه ماست
آتش عشق ندارد دودی
مرگ درحادثه سبزبشر می میرد .
وزمان اندوهی ست که به تقویم بشرمستوراست .
اردیبهشت ماه 1380
تنها آزادی ست که انسان را به کمال وتعالی میرساند اما آنچه زندان وحصارآدمی می شود چالش فکرومحتوای فکراوست . این فکراست که انسان را درحصارمحدود وبسته ی خود محبوس نموده ونمی گذارد فضایی فراترازفکررا درخویشتن آدمی کشف کند واین امتیازانسان نیست بلکه مصیبت غیرقابل جبران وهلاکت باراوست . آنکه اندیشه مسیحی ویهودی وزرتشتی دارد ، آنکه اندیشه بودایی دارد فضایی فراترازاندیشه خودرا نمی تواند کشف نماید ودرزندان مسحیت ویهودیت وزرتشیت وبوداییت ویا فلان وبهمان عقیده محبوس است هرچند نفس ادیان برای آدمی حصاروزندان نیستند بلکه منبع نجات انسانند ولی آدمی به دلیل عدم آگاهی ازظرفیت الوهی خویش ازادیان نیزبرای خود زندان می آفریند وای کاش انسان می توانست عمیقآ درخویشتن کشف نماید که هراندیشه ای زندان اوست وراه رهایی وآزادی وکمال وتعالی انسان رهایی مطلق ازتمام زندان های خودساخته است . انسان میتواند درفضایی پرواز کند که ماورای تمام محدودیت هایی ست که خودبرای خود می آفریند وتنها آن فضای بیکران ونامحدود ولایتناهی ست که حریم واقعی انسان است .
زندانی که انسان برای خود ناخودآگاهانه وناآگاهانه می آفریند حبابی بیشترنیست یک حباب ذهنی یک تصویرذهنی که با تلنگری نیز قابل متلاشی شدن است . عواملی که باعث بوجود آمدن این حباب و به اسارت افتادن انسان می شود . ذهن شرطی اوست . ذهن شرطی که خانواده ، جامعه ، فرهنگ ، روابط ، برخوردها همه درساختمان و ابداع آن نقش دارند

«خودمحوری» طوفانی آنچنان مهیب و بنیان سوزوویرانگر دروجود آدمی است ، آنها که درعصرحاضرنسبت به وجود این نیروی کاذب ومرموز درخویش وقوف وآگاهی کامل کسب کرده و نیروی بصیرت را درخود تقویت می نمایند وکنترل آن را درخود باهوشیاری ومراقبه لازم می توانند تحت مشاهده واختیار داشته باشند معهذا به تمام وکمال نمی توانند خودرا ازاسارت آن رها نمایند وگاه دردامنه ها گرفتارچالش های مخرب آن می شوند .
جاده ی زندگی
چندی کنارجاده ی سرشارزندگی
ماندم درانتظاریکی رهگذرمدام
بودم ، خموش و ساکت وآرام وسربزیر
هرچشم من نظاره گر عمر بی دوام
دردفـــــترملون ایام مانـده ثبت
زآن روزهای رفته حکایات بی شمار
رفت سالها وعمر به دنبال آن همی
برگی زشعرمانده ازآن هرچه یادگار
رنگین ودیدنی ست حکایات زندگی
بس پرشکوه وفریبا و دل نواز
باخنده ای غریب ، نهد هرکه را به خویش
پایان آن اگرچه ملول است وجانگداز
*****
ماگرم شوروتمنای خویشتن
تا روزهای داغ جوانی زره رسید
دوران شاد بازی با آب وگل گذشت
آن عهد پرشکوه دگر گشت ناپدید
راستی ، که کودکی چه ایام فرهی ست
ایام صلح و صفا هست وهمدلی
ایام شوروعشق ونشاط است وزندگی
برسینه نیست ، زچالش ایام تاولی
ازنوجوانی است که ما ریشه می زنیم
همچون درخت سروتناوربه عمق خاک
دل بستگی هرچه کند ریشه ها سترگ
دل نیست چوفرصت پیشینه صاف وپاک
صدق وصفا هرچه شود بی نشان وگُم
مکروریا رخنه کند دروجود مان
ماریشه می کنیم به یک خاک ناگزیر
یک آرزوی مانده ی دیرین بی نشان
ازخویشتن ، چنان می شویم جدا
برگشت مان به اصل دگر نامیسٌراست
بودیم چو بحر، اگرهمه لبریزاز صفات
گشتیم به یک کلام تهی هرچه لول ومست
*****
این فکرماست اینهمه دام ظریف را
درپیش پای ما به دوصد مکرگسترد
بودیم چو جرعه ی نابی به جام خویش
این نانجیب دامن مارا به خود کشد
شرح حیات ماست همین یک کلام وبس
حاصل چه برده ایم دگرما زعمر خویش ؟
دل بستگی وحاصل آن ؛ ترس وبیم ومرگ
رنج وعذاب درپی آن هرچه دیده بیش
پیری رسد زراه ودل آزاروبی نشاط
درانتظارمرگ نشینیم به گوشه ای
عمری تلاش کرده ودرکف ندیده هیچ
داریم جه حال درکف خود نیم توشه ای ؟
درگوشه ای نشسته وبینیم حیات خویش
دودی زحسرت رفتـــــــه به چشم ما
بی وقفه رفت عمر، به پنهان صد تلاش
حالی رسیده ایم ازآن ، ما کجا ، کجا ؟
پیری دگر رشته ما محکم است وسخت
دل کندن ازحیات جهان هرچه سخت تر
آن سوی تر، مرگ به ما خیره است و ما
بین دورنج مانده ، گلاویز خیروشر
نفس حیات خویش ندانیم چه بوده است
ما درجوانی خود غرق جستجو
بیهوده رفته ایم دراین راه پرفراز
تن داده ایم به جبرزمان محو آرزو
*****
آری بشر ، به خلوت خود می نگردمی
براین حیات پـــرازرنج وبیم و درد
داری به کف چه غیرمصیبت ، بگوبگو
جزحسرت گذشته و، جز آه سرد سرد ؟
درتو چه چشمه ها به عبث می شود فنا
لیکن تو تشنه لب به تکاپوی قطره ای
هستی کلید باغ حقیقت ، ولی دریــــغ
غافل زخویش و ندانی که خود که ای .
دریا تویی ، به قایق فرسوده تن مده
گوهــــــربجو به ساحل آرام خویشتن
توناخدای کشتی خویشی ، دراین محیط
سرمست باش دم به دم از جام خویشتن
مهرماه 1380
انسان تازمانی که احساس خلاء وپوچی درخود بکند به بیرون دل بسته واسیرتعلقات می شود واین عمل تشدید خلاء وپوچی بیشتر برای اوست . تنهازمانی آدمی احساس خلاء وپوچی وسرگردانی نمی کند که با درون خویش ارتباط برقرارکند . چون انسان هرقدربه بیرون تکیه میدهد ازخود واقعی اش بیشتردورمی شود وهمین دوری آدمی ازخویشتن ازاو موجودی نگران وناراضی ومضطرب وهراسان می سازد . مشکل انسان معاصرنیزهمین است که آدمی دراین عصربیشترازنیاکان خویش با خودش بیگانه شده واین بیگانگی انسان با خویشتن پیامدهای بسیارتا بسیارشومی برای بشریت به ارمغان خواهد آورد که مقدمه آن را می بینیم .
ذهن آدمی بطورمرتب وبی وقفه به دنبال طعمه ای برای سرگرمی ویا پرسه زنی خود می گردد وهمین طعمه هاست که آدمی را گرفتارآشفتگی های ذهن خویش ونتیجتآ ازآدمی درهرزمان وهرموقعیتی موجودی ناآرام ومضطرب وسرگردان می سازد .
ما می توانیم ذهن را « خود= نفس » بنامیم ، اسم تفاوتی ندارد مهم مشاهده ودیدن ذهن ویا عمل وعکس العمل ورویکرد فکر درخویشتن است که این موجود منفوروکریه درونی را خنثی می نماید وازعمل با زمی دارد .
ماگرفتاریک گره کوردرونی هستیم که این گره به میل خودش مارا شکل و ساختاروماهیت میدهد وبه بیراهه هدایت میکند ، آنکه این گره را دردرون خویش می بیند به این واقعیت معترف است . حال یا آن را می گشاید وخودرا ازاسارت نجات میدهد ویا ممکن است رهایی برایش میسرنشود ولی سعی می کند چندان خودباخته وبرده ی این گره درخویشتن نباشد ولی آنکه نمی تواند گره را درخود ببیند همچنان دراسارت کورآن باقی میماند ودربرابرهرواقعیتی ایستادگی میکند وچه بازنده وحقیروبدبخت وتیره روزاست فردی که خودرا ازدرک واقعیت زندگی وخویشتن خویش محروم میکند وچندین ودهها وصدها وهزاران انسان بی نوا را بازیچه واسیرامیال کاذب و گره درونی خویش می نماید .
آنچه آدمی را به سوی خود کشیده و درخود استحاله می کند تمایل درانسان است . تمایل به هرچیز« مادی یا معنوی » آدمی را قویآ اسیرخود نموده ووی را کاملآ کوروکر ودرمحاصره ی خود درمی آورد . اینجاست که فرد خودباخته ی تمایلات ، آرزوها و تمناها درخویشتن می شود که تمایل همان فکرشرطی وبرنامه ریزی شده ی آدمی درضمیراوست که بطورمرتب وبی وقفه جوشش وبازتاب دارد و آدمی را دردایره ی بسته وتنگ خود گرفتارمی سازد . گفتیم میل وآرزوو تمنا خود جوشش فکرشرطی درضمیراست . افکاری که ازدانستگی ها واطلاعات اکتسابی ودریافتی ، وثبت وضبط شده درذهن منبعث می گردد ونشئات می گیرد . افکاری که ازدانستگی های ما می جوشد ، افکاری متناقض ودرتعارض ودرتضاد با یکدیگرکه یک فکرخوب است یکی بد ، یکی ایده آل است ویکی نیست . وتازمانی که آدمی گرفتارودربند فکرشرطی خویش باشد همچنان دردایره محدود وبسته وچرخش متناوب افکارخود درگیرتناقض وتضاد است .
|
|