خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 
 

 

چشمان بسته 

جز ظلمات را نمی پاید

چفت شده ها ی بی منفذ آب دیده 

درانحصار مطلق بی روزن خویش

بی نور 

بی تبلور خورشید 

با نقوش دیوار های موروثی  سنگ وبلوری 

و نو آوری های مدرن و مدرنیته ی بدیع دانش روز 

باعادات مستمر یومیه ی بی حضور

 

روزگار سرسخت تنومند بلندی ست

خیل خیل بی شمار نفوس

باخروار خروار دروغ

برمسندهای همطراز بی فروغ

راستی ، گمشده ی تمام ازمنه هاست

باقدم های راستین

یک ...دو...سه....یک....دو...س

نردبام های هول افکن

پله های نزول بی پایا ن 

پابرکول پرشکن فقر آلود این و آن

باانتقال صرف ترحم وار ماترک اسلاف ، به نیامدگان

وایا به زندگان ....

*

برگهای پژمرده

بازمانده ی زمستانهاست

کوران سلسبیل

خورشید را از یاد برده اند

با واژه های خشک وتر

در دایره ی مخوف ظلمت باره گی

در آسمان ، هیچ ردپایی نیست

 ازخورشید وماه 

از زنجیره ی زلال ستاره ها

روزگاران فقیری ست

ماضی و حال و مستقبل

 چشم انداز روشنی نیست

درافق های تاریک فردا  

وچشمی نگران

تا بنگرد به وضوح

باتمام سپیدی وروشنی 

ظلمت سپیده دم هارا .....

از خواب رستگان نادرند وکم شمار 

در عصر مدر نیست علم و صنعت ورایانه

بردوشی استوار نیست

ردای رسالت باران

مدعیان

پیامبران دروغ اند

مارکسیست و 

سوسیالیسم و دموکرات

وایسم های تهی دیگر .....اید ئولوگ ها

درنقطه نقطه ی بیمار آفرین تهاجمی خاک

باصفوف جمعی

میلیون میلیون میلیون

مترسکان مطیع دنباله رو دنباله دار 

باتسلسل اپیدمی تخریب گر 

پاگرفته بصد برهان و تفسیر خطا

در نهاد هنوز ناشکفته ی دیرلمس بشر

بازیچه گان صحنه های خودشیفتگی و

....مهاجرت

در بن بست های قطور هزار توی نابلد .....

*

واژگون می نویسیم 

خود ، سرنوشت واژون خویش را 

برطومار مندرس سنگ شده ی شرطی اسلاف 

این راه خوف کج مدار

تارومار کردن خویش است 

در هر عهد وروزگار

دوریم ازخویشتن

بابال  شگفت دانش  نیز ، 

مافوق  صوت

از اصل ، از ریشه  ، از ماهیت اصیل خویش

دورو دورتر می شویم 

 بیش و بیش و بیش  وبیش.........

"تابو" ی همیشه ماندگار

 

تو معجزه ی خویشتنی 

سحر شفای خویش

یعنی ،

 اساس هر اعجاز وتحولی با  توست

دست از مائده ها کوتاه کن

بیناکن  ، به معجزه ای  خود را

آنگه ببین ،

جهان خرم وسرخوش به کام توست

 

اراده کن (با نیم جو شهامت  )

درهم بریز 

تارومارو ویران کن

قفس حبابی را ،

خودساخته در ژرف خویش

آنگه  ،

آزاده ورها

بینا و پرتوان

پروازگر ی تا نامنتهی

دراوج سعادت و فرح و پیوستگی 

شبه خدای خویشتن 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

 

بیایید

بی واژه وتکلم

باهم گپ بزنیم

بی لفافه ها ی خالی پرنمای حروف

واژه ها

دام های محو صیادی اند 

باقلاب وتور 

باصید وصیادهای ناخودآگاه فریب

تمام دروغ ها از زبان سرخ کلمات است 

و دلقک بازی زیاده خواه فراتر طلب 

ازموجودات زبان باز 

اپیدمی تخریب گر  انسان  

درخت بی زبان ، هرگز دروغ نمی گوید

 

سهم ما 

ازازل ،

 از زندگی چیز دیگری ست

سبقت های ناهمگون مجاز نیست

زندگی ،

تحفه ی الوهی والای ناشناخته ای ست 

کشف آن ،

لحظه لحظه  

سرآغاز خجسته ی  بدیع زندگی ست 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

چرا 

ازفهم صریح  ، و شفاف و بی ادله ی  خود

ماعاجزیم ؟....

ادراکی به وسع تمام جهان ،

 ماورای وهم وخیال وعقول

گشایشگر حیرت فزای  تمام رمز ورموز 

حس فرا مثبتی ، که جهان درکف دستان باز شماست

پیش از  تحسین وترغیب  جدال ها

وکتاب و الفبا

ما سلیمان جهان بودیم

قالیچه ران حریم لایتناهی عشق

بافهم زبان  پرنده و ، موریانه وهدهد

با ادراک  عمیق قدم های متبلور  آب 

ولبخند آرامش  بخش نسیم وابرو  باد 

باارتباط با گفتگوی زلال ،  با سپیده دم 

هنوز هم

همدلی و همزبانی  ،

باتبلوری به توان هزار خورشید

هدیه ای ازلی  ،

 مستور در نطع  پنهان ونهان خانه ی منور  یکایک  ماست !

از مشاهده ی عریان خود 

ما ولیکن  ، واهمه دار یم  

باانتخاب راهکارهای عقیم  و نادرست و مبهم  

ظلمات است تمام ملک و باغ و چفت وبست وبند ودام ها

تمام فاجعه همین است 

ادرا ک ذهن نیز 

فریبی ست  ناصواب 

خوف وبیم ، چالشی زندگی سوز ا ست

با فریب پرنده و تمام اهالی خوش خیال جهان

دردامن تفهیم استدلالی تمام قرون

 مشاهده ی شفاف  وبرهنه ی خو یش 

باکشف سیاهچال های  بی منتهای مکروفریب

راه نجات و تجلی بیکرانه ی  ماست

راهی دگر 

برای نسل سرگردان بشر گشوده نیست

نیست

نیست

بایداز خواب قدیم هزاران ساله ی خود ، برخاست

بیداری محض  نامشروط ،  شرط عروج ماست

..............

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 

عریان ببین ....وبی پرده 

یعنی :

 بی نقاب   

 و شفاف و زلال........ خویشتن را

راز ورموز تام وتمام  رستگاری  و کمال

باچتر بسته

بی پوستین و پالتو

 ژنده  پوش قلب

درروزهای همیشه سرد برفی 

کشف جنگل پراز دارو درخت و میوه   و کندر وعطر گل وبرگ

بادرخشش مداوم آفتاب 

(با ادراکِ صریح این واقعیتِ تلخ وگسِ ملموس عریانِ نابهنجار  ،

  مضحکه یِ خوش نمایِ خودساخته یِ خود فریبِ نامتجانس....... که ما

متعالی وبرجسته

ناچیز ویا ضعیف و حقیر  

در " محاصره ی سخت زوال  خویشتنیم " . 

بند فاعل بی رحم  وجسور ی  که  با یک اشاره ی محوی  ، گشودنی ست

درک صریح  ، سبب متلاشی شدن سریع این مرکز جانسوز جهانخواربی اعتبار است )

هشداری گاه ، عریان وبرهنه .

 اما ،

 از بی شمار قافله ها یکی منجی نجات خویش و ،  بسا 

با سهل انگاری 

مکمل بیچاره ساز یاس و بی تفاوتی و

 مسخ ناگزیر  

 لیکن ،

ممکن پذیر و سهل 

بی جعل  کهنه کار فریب

بی ظلمات  کسوف   

با حظ بیکرانه ی هستی  

اوقات خوش ،  استحاله ی در نور

درنوبهار صاف  دل انگیز

در چارسوق های تنگ وتار زمستان

بی زاد وولدهای بی قرار  توهم

فاش دمادم لحظه ها  

کشف پر شگفت دقایق 

و دیگر

 هیچ ......هیچ .....هیچ.....

 

بی پیرایه ، کاشف ذره ذره ی باغ است 

رهایی از واژون نمایی ، از بی پیرایگی هاست

چهره های محقر

(صورتک ها)

هیبت های دروغین

وفرامین آغشته

کژ اندیشی ،

 سبب لغو  زمان مند  بی  قرارداد ،

 حضور جاودانه ی  ماست

باید به اعماق خویش نفوذ کنی و  بیابی :

راه روشن  یقینت را .......

 

_ابهام علف از توست

وپیچیدگی مبهم باغ و درخت وشقایق_

ماهیت زندگی 

فهم مدام ودقیق و روشن  لحظه هاست

با کشف رازهای نهفته

اسرار پر جلال

وقتی عشق ،

ترانه ی تمام قدم هاست

دراین فضای باز

 حریم ملکوتی

بیکرا ن و لایتناهی

 

" حقیقت  " 

راز وسر مگویی ست

باید لحظه لحظه کشف کنی و ببینی

راز نهفته ی شکفتگی  ،  گل سرخ را

بازگفت آن ، دروغ محض جهان است

 همه با توست

آنگاه که حقیقت ، سروراز مگویی نیست........

 

عریان باش و  ، وسیع و ، زلال وتهی 

و ساده و یک دست

ودم به دم آرا م

چون قطره های سرخوش  باران

چون سبزه  نظیف باغ

عریانی تو ،

برهنه دیدن کوه  و درو دشت و 

جنگل وباغ است

آنگاه ،

کاشف تمام  رمزوراز جهانی  

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 

نگرانی ، و اندوه

دغدغه واضطراب 

درماندگی ، استیصال

مثلث هزارلایه

باپوزخند تزویروریا

آچمز تمام قافله ها

هیچکس  در جهان ، 

بیرون از قاعده نیست 

مست ملنگ لایعقل

زاهد همیشه شب زنده دار

پهلوان ویل منفرد نا م آور

قهرمان تراژدی وکمدیک های پرشکار بی شمار

( سوژه های  نفسگیر زندگی وحیات)

*

زندگی ....اما

جشن وسرودی فارغ از معرکه ا ست

"اسارت"_

سم  مهلک تمام نسل  هاست

 

چشمی ولی ،

دریغ...دریع....دریغ....

براین مهلکه   

باز باز باز ...... نیست  

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

 

زندگی

گنجی نهفته و سر به مهر 

درقید و بند  هزار و یک تعبیر  

سبزوزرد وسرخ وسیاه

کور وچلاق و کر

ناهمگون

سرا پا اشتباه .....

زندگی

حس خیس باران است

لحظه لحظه ، چوساحل ودریا

صاف وبی غش

برهنه و عریان

 

درفضایی که ابر پیدا نیست

می شود پر ،  دقایق از باران.....

 

زندگی 

کشف ناشناخته هاست

نوبه نو 

بی تکلف و تکرار

راز هستی ، چنین نمایان است

بی تکلم

بی هجوم عادت ها

بی خشاب و قشون و بی دیوار

 

زندگی

دم به دم بلکه..... بیداری ست

بازتابی فراتراز  وهم و ، رویا وخیال

که درآن کهنه  ومستمر ، بود مفقود

زندگی حظ کشفی ، دمادم نوست

باید از خواب افسانه برخیزی

بعداز آن  ، بی نهایت آرامی

پابپای سکوتی ، 

جلابخش و فراترو برتر    

کاشف گنج بی شبه و ، بی  مثال حیات

هرچه باتو ، همی سخن  گوید

ذره ذره ،  نبات وجماد 

تاشکوه پرنده  و پرواز

مهرباغ و  ، ضمیمه ی مکتوم ناشناس درخت 

بازبانی که ، درانحصار آدم نیست

همچو استخر بی ارتعاش وموج

عاری از استرس ،

اضطراب وتنش

و خروش بی امان  مرگ 

 

شوروسرمستی و ، دمادم عشق

هرکجا ، دم به دم

به کام توست 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

ازخود ......مگریز

هرگز .....هرگز....

چون سایه ی مسکین سرگردان ،از جلوه ی آفتاب

اگر طالب عافیت نقد ، وبی وعده ی خویشی

گریز.... زایش تخدیر دوباره است

وهول واضطراب

آبستن همیشگی خویش

اسرار جهان با توست

تو جلوه بخش بهار خویشتنی

دردست تو بیکران خورشیدهاست

درعمق تو ست ،

دایره المعارف  شگفت تمام پدیده ها 

وکلید قفل تمام رازهای ریزودرشت

سرزمین  حیرت جهان بشری همین جاست

 

از خود مگریز

شاید  بگشایی 

 نقطه ی سیاه ، 

 کد بد منظره را 

درژرفای خویشتن

 

آسمان آبی وصاف ،  صحنه ی پرواز  وتجلی توست

پیدا کن ، درخویش

قبله ی بی خوف و ،  بی مکرو دغد غه

مکان انوار وتجلی را

ماندن با خود

فتح باب تازه  توراست

گشایش راز وسر دیگر جهان

باپنجره های بی وسعت بازباز باز....

 فلسفه ی نو ظهوری نیست 

گریز از خویش ، فریب سنگینی ست

گریز از نور 

از آسمان

ازماه وخودشیدو ستاره  

از فجر 

از طلوع

از سپیده دم

ازتروتازه بودن

نوبه نو جوانه زدن 

فرار از خود ، سبب ابتلای ماست

فرار از یگانه شدن

ترفندو مکرو دسیسه ...خودپروری.....

نواله های گریزند ،   همه

اگر آسمانی باشی

اگر عالم

اگر فصانورد

جوینده ی ماه و زهره وستاره ومهر

این سازوکار نو ظهوری ست !!!

ازبدو

از آغاز 

ازابتدا

زالویی نامریی ومحو ، 

خون نسل بشر را میمکد در تمام عهدو دوره ها

شاید ، ازگذشته ا ی بی تاریخ وناپیدا؟....

 

ازخود مگریز

باخود بمان که ببینی

درتو چه محشری برپاست

*

باخویشتن بمان

زآن پیشتر ، که چنگال مهیب وهم

صیاد گردد........وتو  ، صید بینوا

باخیره گی عمیق در خو د

بایک نگاه ناب

ریشه ی آن را زبن بکن

راز صعود ماست 

همین فعل پرشکوه

خودباختگی ورنه

همه کاروبار ماست

اینها همه 

کید وفریب انگل  ذهن  است 

باخیره گی 

بایک نگاه ناب 

این جعل  نابکار

تارومار می شود 

ویران و سر به نیست

 

باخویشتن بمان

درتو دستی ، گره گشای توست

آنگاه 

رمز وراز آب و گیاه را دریاب

قفل بسته ی برگ ودرخت را بگشا

ماندن جلی با خویش ، تولد دوباره  است

نوبه نو ،تازه به تازه زیستن 

باعشق

با حقیقت

همراز  ، و همنوا شدن  

............

.............

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

 

درمزار نمور خودستیز کلمات

بهشت عدن

باخوف هزاره ی عدم

مفت چنگ وا ژه هاست

با سرزمین هایِ خشکِ بی حصولِ مزایده ایِ خودفریب

صلح ، آزادی ، عشق ، عدالت 

در بیان ، تکلم ، حروف

مائده  وقراردادها

باید

از خواب خوش بیدار نمای  چند پهلوی خود  ،

 کناره گرفت

وقفس حبابی سرسخت تراز بتون آرمه وساروج  را ،

در خود ، درهم  ریخت

تا سهل و آسان 

به بهشت آگاهی 

در خویشتن...... رسید

وگرنه ،

خواب زده ا ی  کور اندیش ......

بابیگاری از خویش ........ تمام عمر

کوله بار کش ملول واژه هاییم

بی قصد

بی نتیجه 

بی هدف 

پوچ ... پوچ ...  پوچ ...

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۴ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
 

بقول سید علی صالحی

 شاعرمدق نوگرای رئالیست !

معصومیت .....اتفاق آسانی ست

( در عمق در ژرف ها   ،

 کشف آسان  مرجعی

 .......... دمادم بی انتظار 

زمینگه نقدی  ،

نه سمعی و ...... بل بصری

بالمس پرفراست قطره قطره آب....  )

شاید هنوز 

کمی نادرو عجیب ......

بدون هرگونه ضمیمه و پیش نوشت 

مثل زدن کلید روشنایی یک لامپ  

گشودن پلک  پنجره ی رو به آفتاب 

کاشتن یک بذر درسرزمین بی قیاس 

پاک کردن دفتر قدیمی خود ،

از تمام حکایت و مزاحمت های ناشناس

پیدا کردن ، ریشه ی فراموش شده 

بازگشت بخویش

آشتی  با خود  ، بی  پیش شرط ، بابی پیش زمینه ها

اکتشافی ، تجلی بخش زندگی  وحیات

بایک مردمک

تمام افراد و قبیله ها

 

اگر فرعون قصه باشی

با اتفاقات گلخون  تلنبار بی شمار 

بی مکر قصه 

بی سقف وستون الفبا

(طومارها ، همه از ماو شماست )

پاک کن تمام صفحه ی پر خط وخال را

یا بقول قدما ،

آیینه ی بی زنگار ،  انعکاس تجلی بیکران توست 

...............

می توانی 

موسی باشی 

درکوه طور

داوود ، ویوسف

زبور خود را بگشا

تارها شوی از تمام حباب ها

در بیت اللحم

اورشلیم

دمشق

کشمیر

ونیز ، نیویورک ....در هر کجا ی خاک ......

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۷ساعت ۱۰ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا