|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |

عید برعاشقان مبارک باد
*) کلامی تازه
کلامی تازه می گویم ،
به تو ، ای آدمی ،
ای همصدای آب
به تو روح مقدس
ای توبرتراز بهارو، چشمه ومهتاب .
توای گنجینه ی سرشارنورومعنی وادراک .
تورا بال پریدن هست ؛
تا عرش برین ،
تا لامکان
تا اوج ،
تاافلاک .
مکن خودرا توزندانی چنین درخاک .
بیا بگسل زهم زنجیرهایت را
بیا ، پرواز را ازسربگیراینجا
نبگشودی چودرخود بال پروازت
نکری تجربه ،
خود باغ وبستان را .
ولیکن ، میتوانی ،
آسمان هفتمین را زیربال آری
توانی همچنان تا بی نهایت بال بگشایی .
بیا تعجیل کن انسان
مترس ازآسمان ، از اوج ، ازپرواز .
خطرکن
ریسک کن
آنگه که می افتی بگیر پروازرا ازسر .
هزاران باراگرافتی ،
دوباره کن بلی ،
پرواز را آغاز .
چوبالت هست ،
روزی میرسی تا لامکان تا عرش
خدارا بنگری ،
آنگه که تو درخویشتن داری سراعجاز .
***
تورا ،
خود ترس پروازت بخود پیچیده همچون مار
زکف دادی ،
همه آرامش وشوروسرورت را ،
تو بی زنها ر
تورا جان هست وتن با هم دراین ماوا
ولیکن غافلی از «روح سبز» خویش
گرفته پروبالت اینچنین زنگار
زسنگینی به خاک افتاده ای ناچار .
دریغا –
خویشتن را برده ای ازیاد ..........
تورا ،
عشق وشکوه و ،
دم به دم شور«شکفتن» هاست .
تورا ، صد گنج برتراززمرّد ،
درکفت پیداست .
بیا ،
بگذاروبگذرازتعلق ها
رها کن خویشتن ، ازقیدوبند اینجا
تو آن مرغی که ماوایی دگر داری
کلید باغ جنت را ، توخود درزیرپرداری .
به تاریکی نمودی رو
نمی بینی ازآن ، تا پیش پارا نیز
کنی روشن اگریکدم چراغ بیکران خویش
نه بینی همچنان تا بی نهایت ،
بلکه می بینی خدارا نیز .
بیا ،
همت کن و ،
پروا ز راازسربگیراینجا
مگو فردا ،
که این مکری بود دردست شب پنهان .
همین «جادو» کند ؛
«من» -«او» - «تو» را درچنگ خود ویران .
هراس ازان مکن ، گرزخم بربالت فرود آید
تورا هرزخم چرکین خود هزاران بند بگشاید
تودردست خودی عمری چنین پابند
رها کن خویشتن ،
تا «خود» هزاران بند بربندت نیفزاید .
دوستان علاقه مند برای مطالعه مطلب تازه وب کــــــــاوش روان ازهمین نویسنده روی آن می توانند کلیک فرمایند
عاشقان عید تان مبارک باد
بیایید ؛
ای لحظه های ظریف نجابت
جهان را ، شمایید –
مفهوم وغایت .
کران تا کران
پرتو دوست با ماست
خوش آن دل ، که دارد سری را سلامت .
نه ابری
نه بادی
نه بیمی
نه دردی
نه دل تنگی ام هیچ .
پرم با تو ازحس گرم فراغت .
جهان سبزوترزیر بال وپر توست .
توسرشاروبکری
تو عشق وحضوری
تو معنای سبز جهان غریبی .
مرا پرکن ازخویش
دراین باغ رنگین
تو سبزینه هرگیاهی
تو معنای آبی
توراز درختی
تو آرامش جاودان جهانی
جهان-
دم به دم ،
لحظه های پُرِ توست .
دوستان علاقه مند می توانند مطلب تازه محــــــــــــــک دروب کاوش روان را نیزبا کلیک روی آن مطالعه فرمایند
... حقیقت تنها درزیستن درک می شود نه درگریختن . وقتی به دنبال هدفی درزندگی هستید درواقع می گریزید وبه آنچه زندگی نام دارد پی نمی برید
اولین وآخرین رهایی - کریشنامورتی

وقتی ازدنیای درونی ولی کشف ناشده ی انسان گفتگو می کنیم ، دنیایی آرمانی وخیالی نیست که تصویری فریبنده را ازآن برای خویشتن ساخته باشیم . بلکه واقعیتی ست قابل لمس وقابل رویت ووصول که ماهیتآ وکیفآ با دنیای شناخته شده ی بشری یکی نیست بلکه واقعیت ملموسی ست که درکنارآن دنیای شناخته شده ومجازی انسان ، دودی درکنارآتش است . که آتش واقعی ست ولی دود واقعی نیست بلکه تصوری وپنداری ست . مااگر به اعماق ادیان ومذاهب نفوذ کنیم ، وژرفای عرفان را بررسی کنیم درخواهیم یافت که انسان شخصیت دیگری وماهیت دیگری نیزدارد ، که ان ماهیت وهویت واقعی اوست . اصل وبنیان وریشه ی اوست . زمانی که این هویت را درخویشتن بیابیم ، می بینیم که هویت شناخته شده ومعمول انسان هویتی پنداری وغیرواقعی وغیراصیل است . هویت واقعی انسان توسط علم نیز قابل ادراک ودست یابی نیست ، چون دانش تا قرن حاضرخود مانع وحجابی برای انسان بوده وهست ونه پلی برای ارتباط با اصل وماهیت واقعی خویشتن او . درزمان معاصربه دلیل رشد عقلانی وفکری بشرمی توانیم به روشنی ببینیم که آدمی با تکیه قوی به دانش وعلم وفن آوری وتکنولوژی معاصر، ازهویت حقیقی اش بیشترازنیاکان واسلاف خویش فاصله گرفته است . که این موضوع برای اکثرروشنفکران واقعیتی قابل ادراک و تردید ناپذیراست وهمین امرخطری بسیاربالقوه وبالفعل برای انسان معاصراست . شخصیت واقعی وهویت حقیقی انسان ، شخصیتی کشف ناشده وناشناخته است که این تمثال معمول وشخصیت شناخته شده ی او نیست .
انسان موجودی ست ناشناخته که همین کلمه ناشناخته ، کتابی از« دکترالکسیس کارل » را به ذهن متبادر می نماید . که ناشناخته بودن انسان دراین کتاب ازنظرفیزیکی وجسمانی است ، اما آنچه روشنفکران واقعی که به اعماق ضمیرونفس خویش رخنه نموده و با شناخت واقعیت وجودی خویش ، کشف گوهره درونی خود ، ازآن گفتگو می کنند ، بعد روحی وروحانی انسان است . انسان با شناخت جسمانی وفیزیکی خود که تمام هم علم امروز نیزهمین است ، هرگز به شناخت واقعی خویش دست نخواهد یافت . اما با شناخت روحی خویشتن است که انسان به شناخت واقعی وحقیقی خود دست می یابد . انسان با شناخت واقعی خویش « شناخت ماهیت ذهن ورویکرد فکردرخویشتن » « شناخت روحی خویش » به نوری کشف ناشده ی درخویشتن « به منبعی بیکران و لایتناهی » دست می یابد که عقل معمول و ماحصل آن علم دربرابرآن ، شمعی ست که ، آدمی را برای کشف فیزیکی خود درکورسوها سرگرم می نماید .
انسان با شناخت واقعی خویش و کشف تمامیت خود ، کشف منبع لایزال نهفته درخویش ، میتواند به یک انرژی بیکران دست بیابد واز آن انرژی و نورنهفته ی درخود ، برای شناخت واقعی خود وشناخت جهان هستی بهره ببرد . تازمانی که انسان این انرژی لایزال را درخویشتن کشف ننماید ، اگرعلم اورا به عرش نیزبرساند جز شمعی نیمه سوزدردست ندارد . تنها این انرژی سرشاردرونی ست که انسان را ازاسارت تمام تضادها وتعارض ها ، وابهامات واز کلاف ومخمصه ی تمام فریب ونیرنگ ودروغ ها ( تصویرهای ذهنی که انسان را ناخودآگاهانه گرفتارچالش ها ی فریبنده ومخرب وویرانگر خود می نماید ) رها می سازد .
دنیای بیرونی ومجازی برای انسان قابل ادراک ، قابل رویت ووصول است ، اما دنیای درونی وی برای او ، نه قابل ادراک صریح وروشن است ونه قابل رویت ومشاهده وشاید یکی ازعلت های قوی که مانع دل برداشتن ازدنیای بیرونی برای آدمی می گردد ؛ عدم ادراک وعدم تجربه عینی دنیای درونی باشد . انسان باید ناچارآ برای کشف دنیای درونی وحقیقی خویش - حصار دنیای بیرونی وذهنی را درهم شکسته وبه فراتراز آن قدم بگذارد . ماندن درزندان تیره و کدر دنیای مجازی وارزشی درک دنیای واقعی رابرای آدمی نامیسروغیرممکن می سازد .
ما به دنیایی دل بسته ایم که درپشت آن احساس امنیت وآرامش می کنیم و ترس ازدست دادن « آرامش وامنیت = خیال وتصور» است که توانایی تخریب دنیای بیرون را برایمان دشوار وگاه غیرممکن می سازد .
دوستان علاقه مند می توانند مطالب تازه وب کـــــاوش روان را نیزبا کلیک روی آن مطالعه فرمایند
بعضی ازافراد درهرجامعه ای سعی میکنند درتمام عمر، خودرا ازدایره ی مهلک مقایسه ورقابت تا حد ممکن خارج کنند وبا سکوت درونی خود مانوس باشند . سکوت اینان بطورناآگاهانه و ناخودآگاهانه کشف ناشناخته هاست . کشف دمادم تازه ترین نکاتی که برایشان بیشترازدرچنگال مسابقه ی قدرت بودن بها و ارزش دارد وباعث آرامش وطمانینه وحسن خاطروخیال شان می گردد . اینان بسیاری ازواقعیت ها برای شان قابل درک است ولی چون گوش شنوایی نمی بینند قدرت انتقال آن را ندارند ، فقط نظاره گرساکت وخاموش افعال واعمال دیگران می شوند . هرچند جوامع سرگرم میدان تنگاتنگ مسابقه وقدرت ازکناراینان بی تفاوت عبورمیکنند وگاه با طعنه ونیشخندی نیزبه آنها می نگرند . اما نه گروه اول می تواند گروه دوم را توجیه کرده وبه سوی راه خویش هدایت کنند ونه گروه دوم می تواند گروه اول را به سوی خویش جذب کنند . البته وضعیت جامعه بسیارمهم است ؛ آیا کشورها عملآ وبیرون ازشعاروتبلیغ ، هدایت گر گروه اول باشند ویا هدایت کننده و رهنمون گروه دوم ؟ کاربه این موضوع نداریم و می بینیم غالب کشورها وشاید تمامی کشورها درعصرحاضرهدفی جز مقایسه ورقابت وپیشی گرفتن ازدیگری ودیگران ودیگرکشورها ندارند . جوامع امروزی بطورکلی آنگونه سرگرم مسابقه بی امان وتند وخشونت بارخود هستند که جز مسابقه ی بی چندوچون قدرت را نمی شناسند وجز برای خودشان وایدئولوژی وتفکرواهداف ومطامع خود وجهی واعتباری قائل نیستند . وهرکشوری خودرا برتروایده آل ترازسایرکشورها نیزمی داند که اغلب جوامع میخواهند هدف وتفکروایدئولوژی خودرا با تهدید وزوروبا کمک بمب وخمپاره و سلاحهای مخرب دیگر به سایرکشورها نیزتحمیل والقاء نمایند . آیا کشورها و جوامع امروزی با کیفیت کارخود ازدوپوسته تشکیل نشده اند ، یا به خودشان شکل نداده اند . جوامعی که ماهیت وکیفیت خودرا درپوسته ولاک وسرپوش مدارا پوشانده اند وبه افراد وملت خود ودیگران آن را تلقین و تحمیل می کنند ، وکشورهایی که کیفیت وعمل وحرکت خودرا درپوشش ولاک خشونت ورویارویی مخفی کرده اند وآن را به ملت های خود دردرجه اول وبعد به سایرکشورها اعمال میکنند ؟ جوامعی که با مدارا ومسامحه پیش می روند بدیهی ست که اکثریت افراد چنین جوامعی راضی وخشنود ترازجوامعی هستند که خودرا درپوسته ونقاب خشونت مخفی کرده ا ند . « سرپوش آزادی ودموکراسی درکشورهای غربی » منظور نفی آزادی ودموکراسی نیست ازاینکه انسان ازآزادی ودموکراسی به عنوان قوی ترین ابزارنیل و رسیدن به مطامع ومقاصد خویش استفاده کرده وازدیگران به عنوان ابزارهایی به نفع خود بهره بری می کنند مورد ابهام وتردید ومدنظراست . درنظربگیرید انسان زمانی که پوستینی زبروخشن بپوشد ویا برعکس آن لباسی ازحریر را برتن کرده باشد . آنکه پوستینی زبروازاردهنده دارد نمی تواند مدت طولانی ازان استفاده کند ومجبورمی شود آن پوستین را ازتن بیرون آورده وعوض نماید ، ولی آنکه لباسی نرم ولطیف وظریف دارد مدت بیشتری ازآن استفاده می کند . ولی درنفس عمل هردو جامعه ی به ظاهردرتضاد باهم ملت های خودرا همچنان درمحاصره ی شرطیت خویش سرسخت نگاه می دارند . بد نیست به دوجلد کتاب ارزشمند با نام های ؛ انسان درمحاصره ؛ دکترپیمان آزاد – وکتاب ، همه آگاهی ؛ محمد جعفرمصفا اشاره کنیم که دراین دوکتاب ، این دو نویسنده ی اندیشه مند و فرهیخته چهره ی واقعی وبدلی وشبه انسان را به نمایش گذاشته اند . دکتر پیمان آزاد درصفحه 55 و56 کتاب خود می نویسند ؛ انسان درمحاصره رسانه های گروهی وجمعی است . این رسانه ها ما را محاصره کرده اند . به ما خوراک میدهند . شاید به جرات بتوان گفت که «اتوریته ای » قهارتروفراگیرتروتاثیرگذارترازرسانه های همگانی نیست ... ودرادامه با زمی نویسند ؛ درغرب انسان درمحاصره ی رسانه هاست ، خوراک فکری خودرا ازآنها می گیرد ویا آنها به او میدهند .تقریبآ برای غربی انتخاب دیگری وجود ندارد . چون روزتا شب توسط این برنامه ها بمباران می شود . اوزندگی را همانطورمی بیند که به او نشان داده اند . یعنی آزادی انسان غربی درچهارچوب جبررسانه ای است ... درغرب انسان براثرتاثیراتی که ازهمین رسانه ها می گیرد به شئی تبدیل می شود .... انسان غربی ازمحاصره بودن خود توسط رسانه ها ی گروهی که دراختیارودردست سرمایه داران بزرگ غربی است ، بی اطلاع است . برنامه زندگی اورا نوشته اند واو مثل سناریو آن را اجراء می کند . حتی اگرعلیه این برنامه هرازگاهی می شورد برنامه های دیگری برای او می نویسند تا آثا رمخرب حرکات اجتماعی اورا خنثی کند. درست مثل برنامه هایی که برای کامپیوتر می نویسند . الی آخر.... بطورکلی کشورهای امروزی گرفتاربلیه ومصیبت وعذاب سختی شده اند ؛ وآن کشمکش ونزاع ، وخشونت وبیرحمی است وبازآقای محمدجعفرمصفا درکتاب دیگری با عنوان ؛ فراسوی خشونت که ترجمه ی آثارکریشامورتی است درمقدمه کتاب آورده اند ؛ « دنیایی که ما ساخته ایم پرازخشونت است ؛ زیرا خود ما انسان ها پرازخشمیم . محیط وفرهنگی که درآن زندگی می کنیم محصول نزاع ، کشمکش ها ، رنج ها وبی رحمی هایی ست که خود اسیرآن هستیم . بنابراین مهم ترین سوال این است که آیا ما انسان ها می توانیم وجود خویش را ازخشونت شدیدی که حاکم برآن است پاک گردانیم ؟» . خشونتی که امروزه بریکایک کشورهای جهان حاکم است و چون سایه دیو تمام آرامش وآسایش وامنیت انسان امروزرا نیزبا خود به یغما می برد ، علت آ ن چیست وازکجاست ؟ گفتیم ؛ هستند انسان هایی که درهرجامعه ای سعی میکنند درتمام عمر، خودرا ازجنجال وآشوب دایره ی مقایسه ورقابت تا حدامکان خارج کنند وبا سکوت درونی خود مانوس باشند . سکوت درونی برای آنها مرزورود شان به دنیای ناشناخته است . دنیایی شگفت انگیزوحیرت آورکه دریکایک انسان ها با آفرینش او به ودیعه نهاده شده است . وهرکسی با کشف این سکوت شگرف درونی ، مقایسه ورقابت ومسابقه خشونت باروستیزوجدال را برای خود به روشنی وبه صراحت ، امری موهوم وغیرواقعی می بیند وقطعآ چنین فردی دیگرخودرا گرفتارعوامل تحریک کننده درونی وبیرونی باقی نخواهد گذاشت . انسان وقتی سکوت نهفته ودرونی را درخود کشف میکند وبه آن چنگ می اندازد ، آبی برآتش شعله وردرون خود می ریزد و به آرامشی شگرف ومتعالی وغیرقابل توصیف وبیان دست می یابد . نفس این کلام یعنی؛ وقتی آدمی ازسکوت درونی خود بی خبروازآن سکوت جدا باشد گرفتارآشفتگی درونی درخویش وخودباخته ی آن آشفتگی است ، که نتیجه ی آن کشمکش ها وخشونت و بیرحمی های بیرونی ست . مگرنه خالق تمام خشونت وستیزوبیرحمی های بیرون دریکایک کشورها خود ما مردم هستیم ؟.... خشونت بیرونی تعکیس خشونت درونی ست که یکایک ما انسان ها ناخودآگاهانه گرفتارودراسارت آن هستیم . وهرکدام ازما زمانی میتوانیم خشونت وبیرحمی را به صلح وآرامش واقعی تبدیل نماییم که آرامش درون را درخود کشف نموده باشیم و«راز» و علت آرامش گمشده ی بیرون دریکایک کشورها ودرتقابل کشورها با یکدیگر ، برای انسان فراموشی « سکوت درون» است . ما آرامشی را که دربیرون به دنبال آن می گردیم باید با ایمان قوی به خود ، دردرون خود به چنگ بیاوریم واین آرامش درب ورود جهان به گلستان ومرغزارسرسبزوخرم وشگفت انگیز آرامش بیرونی است . فرهنگهای مختلف کشورهای جهان اعم ازفرهنگ غرب ویا شرق قرنهاست که ازانسان ناآگاهانه موجودی یا ابزاری برای سواری گرفتن ازاو ویا بهره کشی ازوی ساخته اند وهرگزبرای آدمی راهنمایی برای کشف تمامیت خویشتن برای او نبوده اند وآیا انسان درتمام جهان بدون توجه به فرهنگ ومرزباوروعقیده روزی تمامیت خویشتن را درخود کشف خواهد نمود ؟ آن زمان است که جهان ازخشونت وبی رحمی نجات خواهد یافت وانسان درکمال صلح وآرامش زندگی خواهد کرد . انسان وقتی به ابزارتبدیل گردد ، با ماهیت واقعی خویش ، با هویت اصیل خود ، با آنچه ذاتآ وفطرتآ هست ، با آنچه گوهره ی واقعی وجود اوست بیگانه می گردد وبیگانگی او با خویشتن - خود فراموشی - او ، وی را ناخودآگاهانه گرفتارواسیرسراب خشونت وبیرحمی می نماید . آدمی آرامش نهفته درخویشتن را با بیگانگی با خویشتن است که به سهولت وبه دلیل بی خبری وغفلت ازخویش ، ازکف میدهد وگرفتار؛ سردرگمی وآشفتگی که ماحصل ونتیجه ی آن ، خشونت وبیرحمی درونی وبیرونی است می گردد « آدمی وقتی با طرف مقابل خود ، حال همسرباشد ویا دیگری سرستیزوجدال دارد ، این جنگ داخلی دروجود آدمی ست – جنگ انسان با خویشتن - که بازتاب و فعل و عمل بیرونی دارد . خشونت درآدمی ست که ازوی موجودی خشن وبیرحم می سازد ، وبرغم سازش ومسامحه ای که درظاهر میا ن دونفر« به عنوان مثال زن وشوهرها » وجود دارد ، اما انسان ناخودآگاهانه گرفتارواسیرخشونتی است که ازآن بی خبراست . وتنها یک جرقه ، یک علت ، یک انگیزه اورا ازسازش ظاهری خارج نموده ودچارطغیان وبیرحمی وتقابل می نماید . سکوت درون آرامش شگرف وحیرت آوری ست که دریکایک ما انسان ها وجود دارد ولی اغلب ازآن بی خبرهستیم . وبا کشف تمامیت خویشتن است که آرامش درونی را درخود تجربه می کنیم ولمس می کنیم ومی بینیم . بی خبری ازخویشتن است که مارا گرفتارخشونت درون - خشونت القایی درخود - می نماید . آرامش درونی ما خدادادی وذاتی وفطری ست ولی آشفتگی درون ما القایی وتحمیل شده واکتسابی ست . .آیا من انسان نوعی وقتی به ابزاری فاقد همه خصوصیات وصفات ، و به یک «ربات» تبدیل شده ام ، می توانم درکوچه فریاد بزنم وبگویم ؛ « آه ، من بسیارخوشبختم ؟» آیا من گرفتارفریبی نیستم که بخودم دارم دروغ می گویم . خودم را دریک مخمصه ی توهم به یک بازی سرگرم کرده ام؟ آیا من گرفتاربیماری روانی (اسکیزوفرنی ) پنهان ولی بسیارهلاکت بارونابودکننده نیستم ؟ .....مابرای خود هویتی کاذب وشخصیتی دروغین وغیرواقعی می سازیم ودرپشت این چهره ی غیرواقعی با صورتک و نقاب های الوان ورنگارنگ و متغایرومتضاد باهم زندگی می کنیم واینگونه بخود هدف وغایت می بخشیم ، ولی غافلیم که دریک چنبره ی هیچ وپوچ گرفتاریم وسرسختانه همین فضای بسته وجهنمی وموهوم وخیالی را هم به فرزندان خود به نیامدگان بعداز خود ناآگاه نیزانتقال می دهیم . تازمانی که ما گرفتارودراسارت کورکورانه تضاد وتناقض درونی خود باشیم ، شخصیتی متناقض ودرتضاد وچندگانه ، با نقاب وصورتک های رنگارنگ داریم واین هویت متناقض وپوشالی است که لحظه ای به خیال وپندار خود ، مارا شادمان بما نشان میدهد ولحظه ای غمگین وعبوس وپژمرده . درصورتیکه هویت واقعی ما نه آن صورتک های کاذب و فریب انگیزشادمان است ونه آن نقاب های توهمی غمگین ومحزون وپژمرده است . تنها زمانی که ازاین شخصیت القایی ودروغین خودرا آگاهانه رهانموده باشیم وبا شخصیت واقعی خود ارتباط برقرارنماییم ، دیگر به دروغ وفریبی شادمان نیستیم وبه فریب ودروغی گرفتار اندوه ومرارت ودل تنگی نمی شویم بلکه درهوشیاری مداوم هستیم که نه دیگر رنج وغم واندوه را می شناسیم ویا به آ ن می چسبیم ونه آن شادمانی وسرور ساختگی مارا بازی میدهد . دوستان علاقه مند می توانند مطالب وبلاگ کــــاوش روان ازهمین نویسنده را نیزباکلیک روی آن مطالعه فرمایند
ترس وگریزازمرگ است که آدمی را دربن بستی قرارمیدهد که باعث سقوط وهلاکت او می گردد
انسان یک راه اصلی روبروی خود دارد وتا بی نهایت درکنارآن راههای فرعی وسراسر منقش وگمراه کنند ه وفریبنده را دربرابر خود ، آدمی زمانی که راه اصلی خودرا می یابد تمام فرعیات به یک باره برایش نقش برآب می شوند ازآن زمان است که همه چیزرا به روشنی می بیند وبا کمال آرامش زندگی می کند ، و گرفتاررنج وکینه وحسادت نمی شود .
آدمی موجودی ست ناراضی وناخشنود اززندگی ، نه به دلیل فطری بلکه به دلیل دوری ازاصل وماهیت اصیل وواقعی خویش . پرنده ایست تشنه ، به دنبال آب ورفع تشنگی مداوم وآزاردهنده ی خود . به همین دلیل تشنه لب به هرکجا سرمی زند تا قطره ای وجرعه آبی برای رفع تشنگی اش بیابد . پس ازاین رفع تشنگی ست که انسان به رضایت وبه آرامش وامنیت می رسد . اما می بینیم آدمی همچنان تشنه است ، چرا ؟ ..... تمام راههایی را که انسان برای خود می آفریند ودرآنها به دنبال داروی آلام خویش وتشنگی اش می گردد همه سراب هستند ، درآنها حتی قطره آبی وجود ندارد . اگرگروهی خودرا راضی وخشنود تصورمی کنند ، آنها درمیدان تنگ مقایسه ورقابت خودرا برنده وراضی می بینند ، ولی نفس رضایت را تنها کسی می فهمد ودرک می کند وتجربه می کند وبه آرامش ورضایت وخشنودی مداوم می رسد ، که ازتمام سراب های خودساخته که دیگران درآنها دست وپا می زنند ، رها گردیده واقیانوس درونی خودرا کشف کرده باشد . درمیدان مقایسه ورقابت است که آدمی خودرا راضی وخرسند وخشنود تصورمی کند – هرچند رضایت این انسان ها سرپوش نهادن برروی نارضایتی عمیق وپنهان خویشتن است – اما اصولآ سایرمردم این افراد را خوشبخت تلقی می کنند ، علت هم ناآگاهی انسان ازماهیت واقعی خویش و بیگانگی او با خویشتن خویش است که میدان چنین تفسیروتعابیروتوجیهاتی را فراخ ووسیع می نماید .
اگربا خود صادق وصمیمی بودیم با دیگران صمیمی وصادق هستیم ولی اگر خواستیم با دیگران صمیمی باشیم به فریبی خودرا سرگرم کرده ایم
..................................
......................
دوستان علاقه مند می توانند ادامه مطلب را دروب کــــــاوش روان مطالعه فرمایند
|
|