|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
دیده ای خواهم سبب سوراخ کن
تاسبب ها بر کند از بیخ وبن ۰۰۰۰(مولوی )
ذهن ، همان اطاقک بی منفذ وروزن ، وبی درو پنجره ای ست که بعداز زمان کودکی در یکایک ما ، شکل گرفته وبا کمک فرهنگ وباور وعقیده ی ما ، در جامعه ای که در آن زند گی می کنیم . رشد یافته وچون کوهی ستبر مارا دراسارت حیله گرانه ی خود دارد . ذهن مارا از ماهیت واقعی مان جدا کرده وناخودآگاهانه ونااگاهانه اسیر ماهیتی تصنعی وغیرواقعی ومقوایی نموده است . تنها بارسیدن به خودآگاهی ( آگاهی یافتن از ماهیت وساختار واقعی ذهن خود و مشاهده بی وقفه ی اعمال ورفتار وحرکات فکر در خود ) می توان به این واقعیت دست یافت . ذهن سرابی ست که ما قرنها اسیر ودربند وگرفتار آنیم ، فرقی نمی کند غربی یا شرقی ، آمریکایی یا اروپایی یا عراقی یا ایرانی باشیم . فرهنگ تنومند هرکشوری ست که (ذهن یا خود) را براساس خود در هرکسی شکل داده وتقویت می کند .یعنی پشتوانه هرکسی برای بقای خود که خودی دروغین وغیرواقعی ست در هرکشوری جز فرهنگ قوی آن کشور نیست . انسان بدون شناخت واقعی خویش ( شناخت ذهن وماهیت آن واعمال فکر در خود) تنها تصویری از خود را در دست دارد ،سایه وتصوری از خود را مدنظر دارد ونا خود آگاهانه شناختش را نسبت به خود این سایه وشبه وبدل به وی القا می کند . یعنی چشم هرکسی به واقعیت خودش گشوده نیست به یک سایه نگاه کرده وآن را واقعیت خود می انگارد .
ماهمه شیران ولی شیر علم
حمله مان از باد باشد دم به دم ......(مولوی)
تشبیهی بسیار زیبا وقابل تاملی مولوی آورده ، شیر حیوانی جسور وبی باک وقوی . اما ، شیری تصوری وخیالی که حمله ویا اعمال وحرکات آن از باد است . باد یا همان ذهن که قبلا از آن به عنوان نفس نام می بردیم ، که با مشاهده ی عمیق در خویش در خود می توانیم صریح وروشن ببینیم که ذهن همان نفس است که هرکسی را ناآگاهانه و ناخودآگاهانه تحت استیلای تام وتمام وفرما ندهی خود دارد .. گفتیم ذهن بعداز دوران کودکی برای ما هویت ویا ماهیتی خطا وتصنعی ساخته وهمه ی مارا اسیر آن کرده که این ماهیت واقعی وخدادادی ما نیست وذهن با حیله و خدعه وترفندهای خود که منجر به فریب ما می شود این ماهیت تقلبی را با چنگ انداختن به گزینه های متفاوت در ما محفوظ نگاه می دارد .ادراک این واقعیت برای انسان غیر ممکن نیست ، اما نه ادراک کلامی وگفتاری ، بلکه ادراک وکشف عملی وشهودی آن در خود ، چون ادراک کلامی باز دامی ست که هرکسی را گرفتار خود می کند . کشف عملی وشهودی با مشاهده ی درونی فعلی ست که مجال خودنمایی را از ذهن گرفته وآن را قبل از به فعلیت رسیدن خنثی ونابود می سازد ، اما ادراک کلامی از ترفند و حقه های خود ذهن است که هر کسی را به دام خود گرفتار می کند . وقتی می گوییم ذهن مکارترین عنصر درونی آدمی ست ، همین است .باید مشاهده را در خود بسیار قوی کرد تا اسیر ذهن نشد وذهن قبل از آنکه مارا به حیله ای گرفتار کند خود خنثی وبی اثر می گردد . مراقبت از خویش با مشاهده ، توانایی بالفعلی ست که هرکسی را از اسارت ذهن در خود رهایی بخشیده ونجات می دهد .خب وقتی فرد دراسارت ودردام ذهن نبود دچار بند ودام وچالش هیچ گزینه ای نمی گردد .بقول حافظ
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
حافظ غلام همت مردان وزنانی ست که از اسارت ذهن رهایی یافته اند وبا این آزادی ، هرگز اسیر گزینه های قدرت ، ثروت ،شهرت وشهوت و...نمی شوند . گفتیم که شرط رهایی از اسارت ، تجربه ی ادراک عملی در هر کسی است . درادراک نظری ، ذهن است که دخیل است وهر کسی را اسیر ترفندهای خود می سازد ، ولی در ادراک عملی وشهودی ، ذهن هیچگونه دخالتی ندارد و فرد خوداگاهانه به حریمی فراتراز ذهن وارد می شود وذهن را باخودآگاهی ویقین وبی شبهه درخود خنثی نموده واز دخالت باز می دارد. درمباحث وکتاب وگفتگوها داریم ، (عرفان شهودی وعرفان نظری)که ذهن اغلب شاید با آن آشناست . که آن را می توان همان ادراک نظری ویا کلامی ، وادرک عملی وشهودی خواند . گفتیم درادراک کلامی ذهن دخالت دارد وهرکس با مطالعه ی کتاب یا شنیدار مطالب ویا موضوع وسوژه هایی را درک کند وبفهمد که این اعمال ناخودآگاهانه توسط ذهن انجام می شو د، اما درادرا ک عملی هرکس بدون دخالت ذهن با درون خویش ارتباطی بی واسطه وبی حضور ذهن وفکر برقرار می نماید . یعنی مشاهده عریان وبی مانع درونی در خود . این ادراک ، ادراکی نامحدود ، لایتناهی وبی هرگونه تضاد وتناقض است . هیچگونه قفل و زنجیرودام وبند واسارتی در آن نیست . هیچگونه اندوه ورنج وغمی در آن نیست که بخواهد فرد را اسیر آنها بکند . هیچگونه انگیزه ی ستیز وجدال ومشاجره وتقابلی با خود ندارد . ادراک این جهان بی مرز ، جهان یک پارچگی ویگانگی است ، جهان وحدت است ، اما جهان وحدت عملی ، نه جهان وحدت کلامی وشعاری .....تجربه ای عملی ست که فرد در خود می بیند که زندگی روی فراموش شده ی دیگری دارد که روی صلح وآرامش وبرابری ست واین جهان جنگ وجدال وستیز نیست . یعنی ظرفیت واقعی ما چیز دیگری ست که آن را قرنها در خود به فراموشی سپرده ایم . انسان ماهیت ویا هویت دیگری دارد ولی آن را فراموش کرده واسیر ماهیت وهویتی ذهن ساخته ( باادراک نظری وکلامی ) کاذب وغیر واقعی شده وسرسختانه با بخون کشیدن مداوم و تهدید جهان ، از آن دفاع می کند وسعی در بقا وحفظن را دارد....آری ، انسان ادراک دیگری دارد وآن ادراک عملی یعنی ، مراقبت ، بامشاهده ی درونی در خود وکشف ماهیت حقیقی وفراموش شده ی خود است که کشف آن غیرممکن نیست .... این یک واقعیت است ، یکایک ما آدم ها در هر سطحی ، دانشمندو امی ، دارا ونادار، ناخوداگاهانه اسیر نگرانی ، استرس وناآرامی ذهن در خودیم ، ناایمنی وناامنی وناآرامی ذهن سبب تمام ناآرامی های ماست ، وبه همین دلیل اگر تمام جهان را نیز درچنگ داشته باشیم ، هیچگاه آرامش نداریم مگر آنکه خودرا آگاهانه از اسارت زنجیره ی ذهن خود خلاص کنیم .
ادامه دارد
آدمی از زمان کودکی نا خودآگاهانه خود را در فضای تاریک وبسته وخفقان باری گرفتار می کند ودر آن فضای تاریک و ظلمانی دچار دل بستگی به عواملی چون قدرت و ثروت و دیگر گزینه ها می گردد . ترس از مرگ و نگرانی از آن ، بیماری و ناتوانی ها در زندگی ، آدمی را موجودی مستاصل و درمانده می سازد و برای گریز از این موضوعات و انگیزه ها وتنش های درونی ست که اسیر دل بستگی می شود و با استحاله شدن در دل بستگی ها مرگ وبیماری و ناتوانی خودرا بفراموشی می سپارد . دلیل و نفس د ل بستگی خود سبب گریز آدمی از خویشتن خویش و بیگانگی مداوم هرکس با خویشتن خود وبا ماهیت واقعی خویشتن می گردد و بازگشت به خویش و کشف واقعی خویشتن و آشتی کردن با مرگ و بیماری و ناتوانی ها سبب می گردد که آدمی به آرامش واقعی دست بیابد , واز ترس وبیم ونگرانی و ترس وبیم موهو می که همه ی عمر با آن دست وپنجه نرم می کند رهایی بیابد . آدمی از خود موجودی نگران و مستاصل ساخته وبرای فرار از نگرانی واستیصال خود به عوامل بدلی وغیرواقعی رو می کند که چنگ انداختن به همین علت ها سبب نگرانی ومستاصل شدن اوست .
هرکس برای درمان زخم به خویشتن زده ی در خود ، نه تنها به مداوا ودرمان واقعی (بازگشت بخویشتن ) رجوع نمی کند بلکه باگریز از خویش درد را درخود عمیق تر و مهلک تر می نماید . خود را با خود بیگانه می سازد .واین مشکلی ست که جهان بشری قرنها با آن روبروست . ما هیچگاه اصل و موضوع را درخود واکاوی وریشه یابی نمی کنیم بلکه همیشه از خود فاصله گرفته ودورتر و دورتر می شویم وبه عواملی چنگ می اندازیم که همین ها عامل تجزیه و تفرقه و جدایی هرکس از اصل و ذات واقعی خویشتن هستند . نه آنکه مارا به آرامش نمی رسانند بلکه برعکس سبب ناآرمی عمیق وبنیادین نیز درما می شوند
حقیقت یعنی پیدا کردن وکشف تمامیت خویش . ولی ما آنگونه از مشاهده ی خود ، ازنگاه کردن بی واسطه به خویشتن ،در اضطراب ودرهراسرهستیم که جرات نگاه کردن بخود را از د ست داده ایم وبا هزاران حربه ووسیله درتلاش بی وقفه گریز مداوم از خودهستیم . درک حقیقت با بازگشت بخویش برایمان ممکن می گردد. درصورتی که ما به ماهیتی کاذب ودروغین وغیرواقعی گرفتاریم وتمام اعمال وحرکات ورفتار ما تحت انقیاد این مرکز کاذب در ماست . خودفراموشی وسهل انگاری سبب قطع ارتباط ما با خویشتن گردیده وهمین موضوع مارادچار دوگانگی شخصیتی نموده که به سهولت نسبت به آن آگاهی پیدا نمی کنیم . ودرک حقیقت زمانی برای ما ممکن ومیسر میشود که خودرا از دوگانگی کاملا جدا کرده باشیم .
آدمی با چنگ انداختن به گزینه هایی چون قدرت وثروت برای خود آرامشی را فراهم می کند که ماهیت وواقعیت آن ، آرامش نیست بلکه نفس این عمل گریز از ناآرامی وتنش های خویشتن است که فرد کورکورانه آن را برای خود آرامش تلقی می کند . بازگشت به خویش یعنی با درون خود ارتباط برقرار کردن وخود واقعی را در خویشتن پیدا نموون . خودی که محدودنگر نیست . خودی که گرفتار چالش تفرقه وجدایی نیست . خودی مقابله جو وستیزه گر نیست .خودی که با حقیقت ویا با واقعیت جهان ارتباط دارد ....این مشکل یک دهه یا دو دهه ویا یک قرن ودو قرن آدمی نیست بلکه هزاران سال است که آدمی با خود بیگانه واز ریشه واصل خود دور شده است و راه نحات هرکس نیز بازگشت بخویشتن و کشف تمامیت خویشتن است . فرقی نمی کند هرکس هرکجاباشیم وتا یع هر فرهنگ وایدیولوژی باشیم مشکل یکایک ما انسان ها انحراف از اصل و ذات خویشتن است که آن را «خطای پندار» می توان گفت . یکایک ما با گذر عمر واز ابتدای دوره ی نوجوانی اسیر مرکزی کاذب وغیر واقعی وخیالی وتصوری درخود گشته ایم که همین مرکز خطا و فکر واندیشه ی مارا دچار خطایی جبران ناپذیر وغیر قابل برگشت نموده وفکر در هرکسی از مرکزی دروی نشات می گیرد و مجال جولان پیدا می کند که مرکزی سالم و بی عیب ونقص نیست . تفکر درما از مرکزی آشفته و ناهنجار و ناسالم زاده می شود وبه بیرون سرایت می کند و تا زمانی که هرکس از این مرکز ناسالم ومعیوب خودرا خلاص و رها نکند هرگز روشن بین وبرخوردار از تفکری روشن نیست . سرمایه های مادی و معنوی و علمی هرگز بشررا از اسارت نجات نمی دهند بلکه باعث تنگ و تاریک تر شدن وسخت وسمج شدن فضا ومکان اسارت فرد نیز می گردند . اکثریت ما آدمیان با برتر پنداشتن خود ودیگران دچار انحراف وبیگانگی با هویت واقعی خود شده ایم و با خطای پندار . راه نجات را کاملآ برروی خویش مسدود کرده ایم و سرخوشی مان به سرمایه های مادی یا معنوی ویا علمی ست که برای خود ودر ذهن خود انباشت کرده ایم و رهایی مطلق ونه خیالی و پنداری از این سبب های اسارت ودرماندگی و فلاکت . سبب رستگاری و سعادت یکایک ماست .
گفتیم که هرکس برای خود ناآگاهانه و ناخودآگاهانه ، فضایی بسته ومحدود را آفریده و خود را تمام عمردراسارت محض این فضای بسته قرار داده است و تمام تلاشش نیز صرف رشد وبقا و تعالی این فضای محدود و تنگ و تاریک و هلاکت بارمی شود . برای رهایی از این فضا با کسب خودآگاهی می توان با مشاهده ی درونی تمام حرکات ورفتار واعمال این مرکز را درخود تحت کنترل خود درآورده و خود را از اسارت آن رهایی ببخشد . فکر ازمرکزی در ما نشات می گیرد به نام خود . این «خود » همان اطاقک بسته و بی روزن ، وبی درب وپنجره ایست که ما نا اگاهانه برای خود ساخته واسیر آن شده ایم .مشاهده ی عمیق ، خودآگاهانه این اطاقک را متلاشی وویران نموده ومارا از اسارت نجات می دهد .مشکل تمام جهان ، فقدان همین نگاه ناب وخالص درونی وفراموش شدن آن در غالب آدمیان است «خود» نمی تواند بطور کامل وهمیشگی از ضمیر پاک شود ولی مشاهده می تواند فکرر را درهرکسی تزکیه و پاک و بی عیب ،بازسازی نماید . هرگز نمی توان این نگاه ومشاهده را به دیگران القا نمود مگر هرکس صادقانه با خودش و با محو کردن تمام غبارهای درونی . مانع نمود و تبلور این نگاه را درخود بیابد . مشاهده شاهرگ واقعی رهایی از اسارت آدمیان است . فکر در ما تجزیه ساز و تجزیه نگر است موجب و اساس تفرقه می شود اما مشاهده تجزیه وتفرقه را نمی فهمد و یگانه نگر ووحدت بین است . مشاهده فعلی ست که قاطعیت ووحی منزل بودن فکر را درهرکسی تعدیل می دهد و چشم آدمی را به ماهیت واقعی فکر باز می کند . و تفاوت . و تضاد و متناقض بودن افکار افراد با یکدیگر از همین جاست که بامشاهده کاملآ بی رنگ می شود . تفکر درهرکسی «خودمحور» است ولی مشاهده ، خود را بر نمی تابد وماهیتآ « حقیقت محور» است . زمانی که مشاهده درهرکسی به کمال برسد و اندیشه وتفکر راه تعالی خودرا یافته وعقل از ستیزه گری و تقابل ورویارویی باز می ایستد ولی آدمی تا اسیر ...ذهن/فکر... در خود باشد ناخودآگاه وجبری موجودی مطلقآ ستیزه جو و مقابله طلب است ولی تنها مشاهده می تواند هرکسی را از سلطه گری و جنگ افروزی و خشونت ورزی کاملآ برحذر دارد . عقیده که منتج از تفکر است می تواند هر تمایلی را در هرکس سرکوب کند ، اما سرکوب تمایل ، خنثی و محو وبراثر شدن تمایل نیست . وقتی تمایل درما سرکوب می شود ، همین تمایل ، رد پایی از خود در ضمیر برجا می گذارد که خود باز تمایلی ست زخمی و مهلک وخطرناک تر از تمایل اولی ست که سرکوب گردیده ، اما مشاهده تمایل را در هرکسی کاملآ محو وبی نشان وبی اثر می کند وهیچ رد پا و نشانی از تمایل در فرد باقی نمی ماند . وقتی تمایل در ما سرکوب و پس زده می شود نفس این فعل پس زدن یک تمایل وجایگزین کردن تمایل سرکوب جای آن است یعنی از شاخه ای منفک شدن وشاخه ی دیگری را برگزیدن . اما مشاهده فعلی ست که تمایل را خنثی کرده ومیلی دیگر جای گزین آن نمی گردد. سرکوب با تجزیه وتحلیل ، وتبیین وتفسیر وقضاوت وپیش داوری توامان است ولی مشاهده را هیچگونه قضاوت وتجزیه وتحلیل وتبیین وتفسیری همراه نیست.سرکوب باتنش وناایمنی وناآرامی ست ولی مشاهده بادیدن وآرامش بدون هیچ تنش وچالشی است. مشاهده درونی آرام ، بی دغدغه ، وبی استرس ونگرانی برای هرکسی با خود دارد وزمانی که با تمرین ، مشاهده بطور همیشگی با آدمی همراه است ، فرد کاملا آرام وبی استرس وبی نگرانی ، وبی هیچ بیم ودلهره ای در حال آرامش ومشاهده ی مداوم است....
ادامه دارد
هزاران سال است که بشر در اسارت ذهن خویش ناآگاهانه وناخودآگاه درمحاصره ی گزینه های قدرت ، ثروت ومال اندوزی وشهرت ونام آوری وشهوت وفجایع دیگری چون اینها قرار دارد وذهن نیز فضاهایی جز همین هارا نمی فهمد ونمی شناسد وفراتراز این حریم های بسته را برنمی تابد . یکی از ترفند وحیله ودسیسه های ذهن این است که روپوش واستتاری از باور وعقیده را برروی این گزینه های انتخابی خود در هرکس نهاده وبافریب فرد وی را از درک واقعیت موضوع دور می سازد . اگرباجدیت باورهایی چون نژاد پرستی ، ملیت گرایی ، همنوع دوستی و امثالهم را در خویشتن واکاوی نموده وبه ژرفای ذهن در خود رخنه نموده و نفوذ کنیم به روشنی می بینیم که هریک از این ها پرده ای برروی قدرت طلبی ، ثروت اندوزی و شهوت پرستی و....و... درما هستند که مارا ناخودآگاهانه دچار فریب می سازند . نفس وماهیت ذهن درهرکسی قدرت طلبی ، مال اندوزی ، نام آوری وشهرت است. البته این چند گزینه برجسته ترین تمایلات ما هستند وگرنه شمارش آنها می تواند بی شمار دریکایک افراد باشد وآنچه را هم ذهن ناخودآگاهانه روپوش این تمایلات بر میگزیند وافراد را اسیر می ،کند بی شمار است.
یوسف پیامبر(ع) برای ما شخصیتی آرمانی ست شخصیتی آسمانی وفوق بشری که تنها خلا پرستشگری را در ما پاسخ می دهد وفرو می نشاند .یعنی ما بدون آنکه واقعیت آن بزرگوار را درک کنیم اورا پرستش می کنیم واز آن پیامبر به عنوان یک الگو ونمونه یاد می کنیم . ولی آیا می توان چون یوسف شد ویو سف وار زندگی کرد؟...می گوییم آری .... اما شرط آن شناخت واقعی خویش و کشف مشاهده در خویشتن وتقویت آن در خوداست . مشاهده چیست؟...مشاهده ازنظرلغوی یعنی ملاحظه ، معاینه وادراک باچشم سر.....اما آن مشاهده یک فعل درونی ست که با زدودن وپاک کردن ، ومحو غبارهای ذهنی درهرکسی به فعلیت می رسد . یعنی فرد با مشاهده ونگریستن درخویشتن تمایلات یاافکار سمی را که هنوز به فعلیت نرسیده اند را در خود با فعل مشاهده ، دیدن ونظاره کردن درونی در خود ، خنثی و پاک و بی اثر می سازد ... با پاک کردن اندک اندک غبارهای ذهنی ، می توان مشاهده درونی را درخود کشف نموده و تحت کنترل خود درآورد .وقتی با مراقبه وتمرین وممارست مشاهده درونی را در خود به فعلیت رسانده وتقویت نماییم ، پس از مدتی تمرین چون نگاه کردن با چشم ودیدن وندیدن هرچیز ، مشاهده ی درونی نیز به فعلی عادی برایمان مبدل می گردد. وهرتمایل در ما که بخواهد قبل از آنکه به فعلیت برسد خودش را به ما نشان می دهد و برای به فعلیت رسیدن مارا تحریک ووادار به عمل برای تحقق خود نمی نماید درما خنثی وبی اثر می شود . مشاهده ی درونی ست که مارا از هر اسارتی دور می سازد. با مشاهده فرد از اسارت وخودباختگی به قدرت ، ثروت وشهوت وخودباختگی به هر عاملی دیگر ، که هر کدام عامل هلاکت ما هستند خودآگاهانه جدا می شویم. وهرگز اسیرهرتحریک درونی درخویش که نقطه ای غیرواقعی وکور درماست نمی شویم ..مشاهده درون انسانی ترین وبرترین فعلی ست که سبب تزکیه وتطهیر خودآگاه ما می گردد که هنوز اغلب از آن آگاهی و تجربه عملی آن را ندارند .................بقول سهراب چشم هارا بایدشست وجور دیگر باید دید...ماوقتی مشاهده ی درونی را درخود باکنارزدن موانع وزدودن غبارها به فعلیت رسانده باشیم دیگر چشم خودرا شسته ایم وچشم سر، مارا اسیر لایه های غبارآلود وتیره وکدر وناسالم ذهن نمی سازد ، شفاف وروشن وبی پیرایه هرچیز را می بینیم وهرگز اسیر توهمات وخیالات خام وعوامل فریب دهنده ی بیرونی نمی شویم ..مشاهده است که مارا از هرلغزش وانحرافی ، مصون ودور نگاه می دارد واینجاست که درمی یابیم راز یوسف شدن ویوسف ماندن چیست؟......رازی که باگذشت قرنها شاید ، همچنان ناگشوده مانده است ......مشاهده وفکر باهم یکی نیستند بلکه دو نیروی مجزا وسوای از یکدیگرند . شماوقتی به دریا خیره هستید ، وقتی درقبرستان درمیان قبرها قدم می زنید ، وقتی با فاصله ویا ازقله های بلند نمای شهرها را از دور می بینید ، وقتی درنیمه های شب در تاریکی به قرص کامل ماه خیره می شوید در این مواقع ناخودآگاهانه فکر در شما غایب شده ومشاهده در شما فعال می گردد اگر اندکی آگاهی از ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خود داشته باشید می توانید این دگرگونی را به روشنی در خود ببینید . فکر بازتاب دانستگی های ماست . دانستگی هایی را که ازدوران کودکی تابه امروز درذهن خود انباشت کرده ایم اما مشاهده هرگز اسیر دانستگی های ما نمی گردد بلکه اقیانوس بیکران وبی نهایت دیگری ست که آن آگاهی فطری وذاتی ماست .
ادامه دارد
.............
...............
پرسی اگر
راه روشن
کیمیای عشق کجاست؟.
باید
چوکاوشگران مدق عهد جدید
تفحص کنی در خویش
آدرس ونشان باتوست
کاوشگر مجد حریم متبلور خویش باش
تابیابی
خورشیدرا دراعماق خود
برهنه وعریان
آنگاه
روشنی تمام جهان با توست
تبلور عشق همین است
آری
راهگشای منیر تمام آدم ها
جزعشق خطای محصض است
هرراهی که
درمقابل ماست
می توانست
بگونه ای دیگر ورق بخورد
آنگونه که ، رسم وشیوه ی پاکان است
ورسالت باران
وصمیمیت پروانه
ساده وپاک وبی آلایش
بی پرده ، بی نقاب
آنگاه زمین
صحنه ی مدام رستاخیز بود
یعنی بهشت عدن
ما
ازاصالت خویش
دور افتاده ایم
با جعل
با پیش وپس
برخود کویر را
بیهوده شیار می زنیم
با گلهای کاغذی
ومیوه های الوان مصنوعی
......
امپراتور، یا امیر
حاکم ویا وزیر
مهندس وپزشک وکارگر
اسقف ومغ
یاهرکس دگر
..........
|
|