خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

 

 

 

 

 ساحل دریا

 

کلامی تازه دارم با شما ؛

ای هموطن

همنوع

ای انسان

به ایران

یا به اقصاء نقطه گیتی .

به هندوچین

فرنگ وروم

به آمریکا

به آفریقا

به هرجا گوشه گوشه بلکه ازاین خاک .

کلامی تازه دارم با شما ،

باهرمرام ومذهب وادراک .

 

میان ما حجابی نیست

اگرچه مرزخوابی هست .

ولیکن ،

میتوان آن را زره برداشت .

پس ازآن می توان آرامشی فوق تصورداشت .

 

من وما ، تیشه ای برریشه خویشیم

زخود بیگانه ای ، بیگانه اندیشیم

زغفلت پرده ها بررخ فکندی تو

نمی خواهی  ببینی صورت خودرا ؟

 

خطایی ،

کرده تنها شرق وغربی مان جدا ازهم

میان دیوارمرزی آفریدستیم ما ازآن .

«نگاهی تیز» باید ،

بنگرد این خواب جادو را

زریشه برکند تا یک نفس اورا .

 

چراغ راه انسان ،

 هرکجا ،

هرلحظه بیداری ست .

 

نگه با تو

سراپا خواب جادو با تو

دیدارمیسَّرنیزبا تو می شود انجام .

توهم نقشی و

هم بومی و

هم دستی که آن را میکند ترسیم

توانی  ،

با نگاهی برکنی خودرا زرنج وخوف ودرد وبیم .

زرنجی کاینهمه بگرفته دامانت به عمر خود

توانی سرخوش وآرام باشی ،

هرکجا بی خوف وبی تشویش .

 

***

 

بلی ،

ای هموطن

همنوع

ای انسان

خطایی قرنها ماراکند ویران

چه درمغرب

چه درمشرق

ویا هرجای این دنیای پهناور

به خوفی  سرنهاده 

                     ما همه یکسر.

 

مبین آن برج وبارو را ، اگرافراشتی برسر

مبین آن کاخ هستی سوزرا دربر

بیا خودراببین ، آرام –

لیکن با نگاهی صاف وبی تشویش .

به چنگ توست دنیایی ، ورای حس وعقل خویش.

 

مبین این عقل جزیی بین ناقص را

ورای عقل خردت ، هوش برتررا به چنگ آور

بود آرامشت ،

حسی ورای عقل وهوشت نیز .

 

***

 نگفتند ؛قرنها با ما

نیاکانی که خودمارا ،

ستون زندگی بودند .

نگفتند ؛

رفته راباید زپیش پای خود کوچاند

نگفتند ؛

مرزآینده به غیرازوهم ورویا نیست

نگفتند انتظارما ، گریزازدامن هستی ست .

اجاقی مرده را تنها ، به ما آن قوم بخشودند .

 

تواقیانوس پُرباری

هزاران دُرّوگوهررا ، درآغوش چمن داری .

ره دیگربجو ، درازدحام آدم وآهن

تو گنج خویش را درخویشتن دریاب .

 

چوشد آیینه ات تطهیر

بهشت جاودانی را به کام خویشتن داری .

 

به جزرومد مشو سرگرم درساحل

صدف را ، دُرّ پنهانی ست ، آن درخویش پیدا کن .

 ره دریا گزین ، دراین کویرپربلا ،

                                          آری .

 

دوستانی که علاقه مند به مطالعه مطالب خودشناسی هستند به وبلاگ زیر ازهمین نویسنده

 رجوع فرمایند

 

کاوش روان


ما درروابط وارتباطات مان اعم ازصمیمانه ومهرورزانه ویا خشونت بارومقتدرانه برغم آگاهی که نسبت به گفتارخویش وروابط یکدیگر داریم ، تنها غذای فکری به یکدیگرقرض می دهیم بدون آنکه نسبت به ماهیت این موضوع آگاهی داشته باشیم . واین متاسفانه یکی ازبلیات وعوارض ویرانگرجهانگیروجهان شمول عصرحاضرعصرتمدن وپیشرفت وارتباطات وفن آوری ست .


 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 

 


 

دریا

حضورمارا می خواند ساحل دریا

 

دریا

حضور مارا میخواند

برپله های موج

درروزهای آبی

اوقات بکروسبز.

 

باید ،

عبورکرد ؛

ازخواب صخره ها

باید گذشت ؛

ازتقویم حوادث

ازخاک وسنگ ورود

ازموج و ، 

صید وهم .

 

دریا

صدای ساکت ماست

درپشت لحظه ها

دریا حضورسبزماست

با مرگ خویشتن .

 

آیا

صدای آب را

پاسخ نبوده ای

آن لحظه نخست

درروز ابتدا

ایام سبزخویش

 

آنجا مکان توست

باهمتی بلند .

 

 

ساحل دریا

 

 

 


انسان میتواند با شناخت واقعی خویش مشعلی را درخویشتن به چنگ آورد که راه ظلمت وتیرگی ازروشنی را تنها با کمک این مشعل جهان افروزدرونی بدون احتمال لغزش وخطا ازهم تشخیص دهد .

 

دوستانی که علاقه مند به مطالعه مطالب خودشناسی هستند «کاوش روان» را کلیک فرمایند

کاوش روان

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱۰ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 


 ما کلافی ازتوهم برای خودمان می سازیم وخودرا درآن کلاف مهلک اسیرودربند می کنیم . مشکل مان اینجاست که جرات وشهامت نگاه کردن به این بند وقفس را نداریم وهمین عدم جرات ونفوذ «ترس» دراعماق وجودمان مارا هرچه بیشتردرمرداب فرو می برد .


 

*) دفترسپید

 

 

 

دفتری درپیش رویت سبز

تا چه بنویسی توخود درآن  .

دفتری  ،

آری .

شگفت وعاری ازحرف وکلام وگفت .

 

دفتری چون برگ خیس برف

جاری و-

       سرشارو-

                   نورانی

آبداروسبزوبارانی

می نویسی خود درآن-

بی واژه وصوت وکلام وحرف .

 

برگ تقدیرتورا حرف وکلامی نیست

خویشتن باید ،

درآن ناگفته بنویسی ؛

سرنوشت خویش .

 

میتوانی با غ خودرا زیروبرسازی

میتوانی ، بهرخود ،

خود گلشنی دیگر بپردازی .

 

سرچه می بازی  به مشتی واژه درمشتت ؟

باغ را باید دمادم خود بپیرایی .

باید ازافسانه های چرکمرده خود سبک آیی .

دفترت را کن سبک ازآنچه میدانی .

 

بعداز آن ، آری

توانی برگ تقدیری دگراینجا به خود سازی .

 

***

 

زندگی ،

جز زنده بودن نیست

زندگی جزمستی وشوروسرودن نیست

میتوانی ، شادمانه رقص هستی را به چنگ آری

میتوانی عاشقانه چنگ هستی را به رقص آری .

 

میتوانی زندگی را همنوا باشی

میتوانی با بهاروباغ وگل ها همصدا باشی .

میتوانی ،

درمیان ظلمت وتردید

لحظه لحظه با «خدا» باشی .

با خدا باشی

با خدا باشی

با خدا ....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

 

 

 

 

 

 

 

باید

شنید وباورکرد

خوف زمین وخواب پرنده را .

اگردیدارمیسرنمی شود .

انکارخورشید ،

جزتفاخرکوران مادرزادنیست .

 

درروزگاری که

فوج فوج مرغان مهاجر

ازسرزمین خجسته خویش رخت بربسته

وغریبانه

درسرزمین های مکررجدا ل وملال

رخشنده گوهریگانه خویشتن را به خاک می پاشند .

درروزهای سردی ، که قامت برجسته آفتاب

درگلوگاه ابرهای تیره ، به زوال می رود .

 

ومرغابیان معصوم

دربسترجانکاه ظلمات ،

مردابهای مرده راکد را درطوفان توهم بقای خویش می شیارند .

 

چه دشواراست

وقتی که عاطفه ، با گلوله های رنگین ترسیم می شود

وشفقت مبادله گران سنگ قله های تجارب تجارت است .

باغ را نفرین فریبی به تاراج فصول مرده می سپارد

وهیچکس ، هیچکس را برقله های نزول خویش به رسمیت نمی شناسد .

 

چه روزگاردهن دریده ایست

معشوقه گان ، درسایه  توهم قله های شمارش سودوزیانند

وآب

لفظ بیگانه ایست که جزخاطره اش زیارتگاه مشفقان اهل کویرنیست .

تشنه گانی مستمند

که رودهای زلال را درکناره دریا نمی بینند .

غیرتمند ولجوج و،

یک دنده وعبوس .

بالبان خاکستری .

 

درچهارگوشه ی چهل تکه زمین

هنوزدرختان درخوابی رخوتناک وزمستانی اند

خوابی عریض ودردناک

قرون تاقرون

با کابوس های زیانمند زمزمه

باهق هق کلمه  کلمه

نواده ونبیره خواب ها

بافربگی اندام وبدن ها

بی امید بهبودی بدان ها 

وبیداری ،

صدای گوشخراش وحشتی ست

که هنوزپس ازقرنهای ظلمانی متوالی

لک لک هارا به دامنه ی ارتکاب روانه میکند .

 

درشبهای ملموس زمین

درسرزمین های پرشیهه  عذابناک

درزمین های جمود

بارگبارقطره های غبارآلود

با انجماد یخ های بلورآجین

وسیلابهای جنون

با خروپف های طویل وطولانی

 

***

 

 هنوز هم مشرق وامدارطلوع مداوم خورشیدهای بهاری ست

وزمین آیینه دارهلول ماه وستارگان 

ونسیم های عریان

نوازشگرشاه بلوط ونارون ها  ست

اما دریچه های مسدود

جزتکرارمکرر فیلم های تراژدی نیست

چه فاجعه هولناکی ست

خواب آلودگان را تنها خواب دستخوش حوادث می نماید

بعدازسکوت نگران قرنها

هنوززمین تبسٌم فراموش شده اش را بچنگ نمی آورد .

وتنها –

چندش اضطرابی

برلبهای خشک وسوگوارطولانی میراث خوارگان باقی ست .

 

***

 

جهان بیهوده نیست

آفرینش مداوم  هستی

با فصل های ملون منور

باترنم ماه وخورشید وستارگان  

نیایش عاشقانه

وسرسبزی پررمزوراز درختان

یادآورسبزینه حضور پرندگان

باید وسعت مهربان زمان را دریافت

ورازورمزنیایش زمین را

درلحظه های آبی  آبی آبی

 

باید توهم را  شکافت

یک قدم تا خوشبختی ست

تافضای سبزاثیری

باغهای اطلسی

باهمزبانی سبزه وگل وریحان

تا پنجره های باز باز باز

با لبخندهای پرفروغ آسمانی

تافضای صبح مقدس

سکوت گران بهاترین گنجینه ازلی ست

ونگاه ، آیینه مظاهر تجلی شبانه

وعشق ،

وحدت روشنی تمامی سرزمین ها

 

باید ،

 پادشاه حریم خجسته خویش بود

بی رای و

بی اقتدار

با دست های مطهرشفابخش

بایگانه هدیه پرفروغ ازلی

طاووس خوشخرام آفتاب

درظلمات دلخراش زمستانی زمین

 

خویشتن را بیاد آورید

ای طلیعه ی سپیده دمان

شما خیمه نوری شماورای یقینید

سرسبزی بهاروزمین دردست های شماست .

 

آیا ازمرورشقاوت ظلمات به ستوه نیامده اید

مادامی که تجلی گه خورشید –

مشرق منور دستهای مطهرتان است  .

خودرا ازهجوم وهم زمین برهانید

سدٌ خیالی  که مانع سبزحضوراست

پیشانی نوشت تنزل

سارق دیرینه آرامش زمین

فرمانده اقتدارسرنوشتهای تلخینه شوم

 

«من» و«ما» مردارهای فلسفه تاریخ

جرقه های فریب

تلقین پی نوشت فرسوده روزگارهای تباهی

خودرا ازخیال ننگ خویش برهانید

آنگه بهشت را به چنگ خویش شکفته ببینید .


آنچه انسان را ازتوهم وپنداررهانیده وبه سرچشمه حقیقی وجود خویش میرساند پای بند بودن به عقیده ومرام وباورهانیست بلکه شناخت واقعی خویش وکشف انرژی درونی خویشتن است که آدمی را به سرمنزل مقصود می رساند .

***

انسان باشناخت واقعی خویشتن است که میتواند گنجهای نهفته درخود واقیانوس نهفته درخویشتن را کشف نموده ودرآن اقیانوس لایزال ولایتناهی اسرارنهفته هستی را دمادم درک وکشف نماید .

***

انسان زمانی به مفهوم واقعی ازخواب جهل بیدارشده است که با زدودن غبارهای زائد درخویشتن به تمامیت وکلیت وجودی خویش چنگ انداخته باشد

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

  

 

 

گفت ؛

آیا می شناسی 

« هسته پنهان » ؟

آنچه مارا می شکوفد همچو گل دردامن بستان

 

دانه ای یا خود شکوفه

یانهالی ، یا گلی ، یامیوه

تا چه باشی خود ،

                 ولیکن هست درتو گوهری رخشان

روشنی بخشد جهان را ، پیش چشمت دم به دم آن گنج روح افزا.

 

خیزوخودرا کن رها ازدام وبند خویش

می شکوفی آنگه آری  -

همچو نیلوفردرآغوش گل وباران

 

آنچه هستی تو ؛

بهاری یا گلی -

یا صبح جان پرور

عطرسرشارحضورت میکند آنگه جهانرا جنت الماوا .

 

 

 

 


انسان درونی شفاف ونورانی دارد ولی به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش به سوی ظلمت وتاریکی رو میکند

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۸ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

آنچه مارا به سوی انحراف وپلیدی وقهروخشونت وستیزوهلاکت ونیستی سوق میدهد  بیگانگی ما با خویشتن خودمان است وبازگشت به خویشتن مارا ازهرپلیدی وانحراف وازهرصدمه وآسیبی درامان می دارد .


 

 

 

*) سرزمین حیرت

 

 

به بالاترین قله رسیدم

آنجا که عشق تبلورهستی بود

ومرگ ظلمات

آغاز روشنایی حیات

درارتفاع شکوهمند ادراک .

 

پرندگان را شولای پرواز بود

بی دام ونخجیروکمان

دیگر هیچ نبود

نه ابر

نه باد

ونه رنج وملال

نه مرگ ونه نام

ونه اندوه محاسبات

 

همه چیزبه غایت خویش می رسید ؛

رودخانه

وجویبارودرخت

اندوه وعقیده وجدال

 

انسان ، یگانه بود

عقابی بربلندای اشتیاق

با تجلای اندیشه وسکوت

 

زمین چه فراخناک می نمود

آنجا که عشق مفسرحیات بود .

 

پوسته ظلمانی حصاررنج را ازهم شکافتم

به بلندای قله شعوربیکرانه رسیدم

دروادی حیرت ،

زندگی را به غایت یافتم

رنج ما شادمانی شگرف هستی بود

روح را همسفرصبح لحظه ها دیدم

بیداری را درختان مزمزه می کردند

زندگی ، شکوهمندترین هدیه ازلی بود

 

ازخویشتن فراتررفتم

وازرنج وزندگی

واززمان که اندوه نارون هاست

ازمرگ هراسی نبود

مرگ رئوف ترین نگاه ما بود .

 

سکه درمیان مشت ماست

با آن روی تابناک زیستن

شب را بیداری نیست

درجاده های توهم

سکه را دوروست

وروزحساب زندگی ست

با تجلای آگاهی وشعور

 

دهم مرداد 64

گزیده ازکتاب «پرده ی راز»

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۸ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

انسان اگرروزی دریابد که این ذهن اوست که وی را اسیرچالش های کاذب وتوهمی نموده  وبه طرف پرتگاه هلاکت وتباهی  می کشاند بدون تردید خودرا ازخودباختگی واسارت به ذهن خویشتن رها خواهد نمود

 

هزاران سال است که تمام تلاش بشرصرف حفظ «قدرت» برای خویشتن شده است واین تنها آفتی ست که درتمام ادوارواعصارگذشته تا به امروزانسان را ازکشف تمامیت خویشتن« ماهیت واقعی خویش» دورنگه داشته است ودرزمان معاصر« قرن علم ودانش وترقی وپیشرفت خارق العاده بشر» این آفت آنگونه کلی وهمگانی دریکایک انسان ها نفوذ کرده ورشد یافته ودره ای عمیق ومخوف وخطرناک میان یکایک انسانها بوجود آورده است که درآینده ای نه چندان دورانسان را« به دلیل تقابل وتخاصم کورکورانه انسانها با یکدیگر»  به ورطه نابودی  خواهد کشاند .

 


*) نان وشراب

 

 

 

نان وشراب درچمدانم

وستاره وسبزه وباران را ، درکوله بارم

برایتان به ارمغان آورده ام .

اگرمیخواهی با شراب لایزالی مدهوش ومست شوی

لحظه ای درنگ کن .

آری –

همه اینجاست ؛

آسمان آبی

ستاره های اکلیلی

وشراب های ارغوانی  .

جام ما هرگزتهی نخواهدشد

چون دمادم انگورهای چرخشتی

ازآسمان برایمان مهیا می شود

«آن» برکتی ست

که گرسنگی تانرا فرو می نشاند

قلبم باغی ست

که لبریزازعطربهاران

وزنبیلم ، سرشارازمیوه وریحان است

 

چشمانت را بگشا

تادراین قحط سالی

سال دشنام ومرگ

سال سکوت ونفرین

سال بیگانگی وبی خویشتنی

میوه را ازنزدیک ترین شاخه بچینی

وآب را –

ازنزدیک ترین چشمه بنوشانی

اگرسیرابی را طلب داری

کوزه ات را ازاین چشمه لبریزکن

چشمه ای که دردستان توست

 

درخشکسالی زمین

ودرظلمات ظالم زمان

برایت ازخورشید آیینه ای به ارمغان آورده ام

تاخویشتن را عریان درآن بنگری

آنگاه –

دریای ابدیت را

بی تقلا وجستجو

وبی ریاضت ، به مکاشفه خواهی نشست .

عصاکش کوران مباش

تا عشق ، قلبت رابیاراید

آنگاه دریچه ای خواهی گشود

که خورشید وآفتاب را

دمادم درتبلوردستان خویش

درچنگ خواهی داشت .

ورایحه تازه زیستن را

با مشام جان خواهی چشید .

 

نان وشراب درچمدانم

وستاره وسبزه وباران درکوله بارم دارم

آنهارا ازسرزمینی دیگر

برایتان به ارمغان آورده ام

سرزمینی بکرومقدس

که یکایک تان

در میانه اش ایستاده اید .

ودل مشغولی تان

شمارا ازسبزه وستاره وباران جدا میکند .

چشمان را ازغیرخویش بازستانید

تانه تاکستان وانگور

تا نه گندم زارونان

بلکه معشوق تان را

به روشنی دیدگان روشن تان

لحظه به لحظه درخویشتن تان بنگرید .

 

 

گزیده ازکتاب «پرده ی راز»

چاپ سال 1385

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت ۸ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
  بالا