|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
هیچ کس
به فکر نجات زمین نیست
یک قهوه تلخ
یک چای قند پهلوی شیرین
نیم نوش کوکاکولا
وهزار کوفت و زهر مار دیگر.....
درجلسه های رسمی کله گنده ی بین الملل
همین کافی ست
تمام اعضا
درفکر تحکیم سهم تحکم خویشتن اند
با چهچه و احسنت
ومرحبای هم پیله گان
بااستتار اعمال و فرآوری و محصول مجهول دهکده ی خود
زمین در دهانه ی تهدید انفجار عظیمی ست
با بمب های هسته ای
ودوری ،
از جامعیت خویش ...... آدمی
راستی ،
چه روزگار فجیعی ست
دراین زمانه ی علم زده ی عقل گرای پست
هیچکس
آگاه وباخبر
از انحراف ریشه ای خود نیست
.................
تمام حوادث واتفاقات خونین زمین
از فاجعه ی مسموم خودبیگانگی ست
آموزه ها
سلولهای انفرادی
بیش و کم و ، ریز ودرشت
با زندان های مخوف دهشتناک
وکوسه های حجیم آدم خوار
من ، کار به گنجینه های غنی دانش وعلوم ندارم
ریاضی ، شیمی ، کامپیوتر ، نجوم ، پزشکی ...
اشاره ی صریح
سیاهچال مخوفی ست ، که هر کدام
در حریم سبز بارورخود ، با ایمنی کذب
باپنجه های ترسیم گر خیال
ازدوران معصوم کودکی ،
برای امنیت خویش ، برپا می کنیم
( دیو جسور وپلید سکنی گزین حافظه )
ساختمانی متروک وترک خورده
که ریزش مداوم تبلیغات باران وار فرهنگ ها
همیشه شکافهای آن را ترمیم می کند
ملک و
سپرده و سرمایه
از محافظان قدیمی این زندان متروکه اند
تمام فاجعه همین است
بمب های شیمیایی
جنگ های صلیبی
کشتارهای دامنه دار
وتمام نزاع های بی سرانجام
فرمان پذیر........ همه ازاین برکه ی توهم اند
ورهایی از آن ، رستگاری تمام زمینیان
ورسیدن به قاره ی ابدی صلح و آرامش تمام ساکنین زمین
کامپیوتر ، شیمی وریاضی ، و قله های افتخار پزشکی ....
بندهای اسارت نیستند
ریاضی دان و شیمی دان
کامپیوتریست ونجومیست و یا پزشکان مدر نیسم.....
بسا همگان ..... چون زنجیره ی بی انقطاع سایرنفوس
محبوسِ ناگزیرِ چشم وگوش بسته یِ فرمان پذیرِ
تالابِ تاریکِ خودساخته یِ اجدادیِ خویشتن اند
بیایید
ساده وصاف و صمیمی ،
و بی غل وغش
- رفتار بی شایبه ی سبز بی انتظار خود .....با خویشتن -
در اعماق هنوز ناشناخته ی سربسته ی خویش
در پی کشف ( گوهر )...... فراموش شده ی خود باشیم
کوه بی کرانه ی نور
گنج مهر سر به مهر
تمام رمز وزبور الوهی
سهم آرامش مداوم ازلی
واقعیت فراموش شده ی آدمی
باسررهاندن از شکنجه ، بغض ، ارتحال
رهایی از رنج ، اندوه ، نگرانی ، از زوال
باحذف لایه ی سمی دروغ و ابتذال
(آن ،
مافوق فروزان
آن حضورکبریایی ، پاره ی برتر ، ذات ملکوتی
درمحاصره ی فکر قلچماق پدر سوخته ی زبون
این تکه ی نااهل ، هزار رنگ افسونگر
بیگانه ای تحمیل شده ، برگرده ی خاص و عام مردمان جهان )
دراین جهان کهنه بگ نوبه نو ، ولی
سیاره ی درخشان ناشناخته ی تک تاز
هنوز دوراز دسترس .....(نه برای همه)
رمز پریدن فراسوی آفاق
روشنی بخش تمام جهان
پاسخ بی تلقین تمام پرسش وابهام ها
باشادمانی بی وسعت لحظه لحظه ی ما
آنگاه ،
عریان وبرهنه ببینیم
زندگی ( آنچه هست ) .......
جور دیگری ست
با حال وهوایی دیگر........
به سادگی نوشیدن تشنه ی ، یک جرعه ی لطیف آب
بستر صلحی ،
بی اصرارو جدال و ، ستیز وکشمکش
زندگی ،
زایشی دمادم است
بارهایی از اسارت
رهایی مطلق ،
از قید وبند
از طعم سرد باید و نباید ها
- یک رنگی وصداقت با خود
ناخن پر فروع گشودن گره است
وصمیمیت نمایشی عروسکی
دروغ محض بزرگ به خود ودیگران
اسباب اسارت تمام کبوتر ها -
*
ذهن سخت وسمج و ، پرشکنج کور
عامل تمام اتفاق هاست
موج موج نابسامانی
چون تلنگری به آب
موج های آن ، سریع وحشت است
همچو ن تیرهای بی هدف
به سمت شرق وغرب
یکی به کج یکی به راست
یکی به خاک ، یکی به سنگ
به ذهن هزار چهره ی محو حیله گر پرگزند خود ،
هرگز اعتماد مکن
کوهی از نخاله
مثل انباری از ،
پوست موست و، آهن و ، خاروخاشاک و، چوب چفک بی شمار
باری از حرف مفت و ، باطل و ، گفته های نادرست
در آن خلیده قرن ها
می کشد به هر طرف،
گیج ومنگ و ، گول وبی هدف ..... بی اختیار
همین خلنگ یاوه ها ،
من و ، تورا
*
زندگی ،
رهایی مطلق است
اسارتی بر مدار خلاف نیست
طلوعی دمادم نو
ماورای طرح وطیف و خاطره
بقولی ،
باید عقاب وار تجربه کرد آن را
باپروازی ، فراسوی دانش ودانستگی ،
وقفس گشاده ی ادراک
برفراز گنجشک و شاهین و کبوتر
ردی نباید گذاشت ، هیچ ازآن برجا
- تا نلغزیم بارعشه ای ، در غلاف آن-
زندگی عادت نیست
باتکرار مکررها
زندگی ،
حادثه ی نو به نویی ست
فارغ از همه ی قال ومقال
فارغ از پنجه ی غوعا و ، کلنجار وجدال
فارغ از پیچ وتاب آستانه ها
باید از خویش تهی گشت ....... ودید
بلکه ، این گنج سبک را در پیش
حال واکنون ،
فرصت خجسته ی بالند گی ست
وکشف پر شکوه تمام زندگی
کشف آن، پیش کش فرصت پرواز به ماست
سیاه چال ها همه ،
سبب بی قراری ست
سبب خود سوزی
وفاجعه ی نانجیب آدمخوار
حضور زلال با خویش
حضور جاری در متن است
همچون نسیمی ،
پرشکوه وخرامان و تندرست
حضور جاری در متن
باضمان حال وکنون ( بودنی دمادم نو )
فارع بودن از تمام فاجعه ها
کشف تمامیت خویش ، حضور ممتد ماست
حضور بی زوال
قرینه ی سعادت ازلی یکایک آدم ها
و عشق ،
شکوفه ریز تمام زمزمه ها
***
ولی دریغ و عبث ،
فرار از خویش ، بطور مستمر
مستتر ، در نهان خانه ی ضمیر هاست
ورهایی مطلق ، ازاین چرکین دمل
تمام راز رستگاری ست
گویی ،
تخدیر کرده
فکر کوته بین حسابگر سرکج
اساس فطرت را!
چه مسکین ودرمانده است ، آدمی -
درگذر از هنوز هم ..... هیهات
ظلم به خویش
نه در پیش نوشت آدم هاست
***************
*) پردازش رباتیکی ذهن دوگانه بین ......
پیام روشن من
از تجربیات شفاف وزلال
وناب و بی رنگ است
نه خلط پراکنی گسسته ی تجزیه ساز ذهن تار نمای زخمی متورم
بی پرده
بی خلط ومانع
بی شکلک
بی مترسک
بی ربات
از هم آمیزی ، با برکه و ، ریشه وآب ودرخت
وگفتگوی با باران
از سلام واحوال پرسی عطر بامداد
تالطافت های محزون پر نوازش غروب
اگرچه
لاله ی آزرده ی هر گوشی
درزیر رگبارشلاق سیلی های گوش خراش قرون
و بی رحم زمستانی تمام فصول
پذیرای شبنم صبحگاهی هر جمله و کلامی نیست
با ادراک مفهوم عمیق درد
*
ذهن دوبین
زاویه پرداز اسارت است
از صفر -0-
تا۳۶۰ درجه
کورونابینا
احول وتیره بین
لیکن، یگانه بین
از اسارت رهاست
از ظلمات
دوگانگی
تمام ماجرای بشر همین است
درهمه ادوار
امی و باسواد
ارباب ورعیت
ریزو درشت
ماتریالیست
ایده آلیسم و رئالیسم
تشخیص متشخص ذهن ،
فرجام تمام زاویه ها ست
نه شکوهمندی بیکران خالق آفرین زمین
اصل خویشتن ، جدااز دوگانگی ست
بااین مقام
هستی و
عشق و
خدا.....یکی ست
ودرک عمیق آن
سرآغاز کشف گوهر تابناک زندگی
می توان
دگر شد
ودگرگونه زیست
تابه غایت پرکشید
تا بی نهایت رسید
وناکجا را به جلوه دید
آنجا که ،............خدا
هم نوای توست.
وهمنشین صندلی و ،
مبل وبسترت
اگر جویای صدیق خوشگوارخویشتنی
بنگر ... درکدام مدینه ره می سپری ؟...؟..
اکنون .... همین لحطه .....الساعه
صادقانه ،
و بی سموم شیرین وگس پیش داوری و قضاوت
در خویشتن نظاره کن ........
دموکراسی ....
مقصدوغایت نیست
آغازراه است
دموکراسی ، یگانگی فطری بالفعل جهان سیر انسان است
دیگر ، هیچ مقصدوراهی در پیش نیست
تو جلوه و راه و ، مقصد خودی......
این پیام تازه را به ذهن خویشتن بسپار
هرگز ولی ،
اسیرراه وسراپرده مباش
بافاصله ای نزدیک تراز مو
هزار مرز یقین وخطا اینجاست
باید
صاف وساده
بی غل وغش
عمیق وژرف
درخویش خیره خیره بنگری
....ژرفای خفته رابکاوی
تاببینی ....آری
مرز خطا ....یقین...... کجاست....
مشعلی همیشه فروزان
روشن گر تمام راه است
خورشید جاودان ،
در اعماق وژرفنای تو
نوری که ماورای تمام اندیشه هاست
یعنی
مقصدتویی
راه تویی
شیوه تویی
مقصود ، ازازل ...... تعبیه شده در تو
باید در خود بیابی
آنچه را در خویش ، گم کرده ای
نه روز و ، ماه وسال .....بلکه قرن قرن و هزاره ها
گمشده
درژرفای توست
یقین مداوم جهان
ابلیس را
جز در مکان خویش ، رمز گشایی مکن
باکدهای برجسته ی خاص
بایک نگاه ناب
زلال و شفاف
عریان ودیدنی ست
کو
آنکه بیابد
مفهوم زلال وصریح
وتازه به تازه ی(بودن) را
درسرزمین سرریز سبزوبارور ، نویافته ی خویش ؟....
الحال......بی حادثه.... بی نسیه گی .....
قدیس وار
بافهم عمیق ریشه
دریا
قطره
وتجارب بی ظلمات وصال
وبر لب آورد ، پاسخ به لبخند معشوق را
درحجله گاه نور.......در سحرگهان عنگبینی زفاف
بی هجوم طوفان های وحشی
رنج وآلام ودل تنگی
وحرف وواژه های پر گزند الصاقی
بی کهنگی های پرتهاجم قضاوت
وآشفتگی های بی مدارای تلقینی زمان ومکان
*
(مفهوم اصیل ما
بی نقاب
بی التهاب
بی تکثیر
ودگردیسی
سر سبز وشادمان و طرب انگیز
پرشورو ، بارانی
درکرانه های روشن صبح
بارسالت عشق
احساس بلوغ
درد مشترک
*
نه در مسابقه ی
پاراگلایدور ، وجت
وموشک باران ها
دراین روزهای برفی سرد بارانی
درهوای گرگ ومیش روشنایی سوز
بانورپاشی عوام فریب تابلوها
*
با فهم عمیق این نکته
نرون
وهیتلر ها
ثمره ی هجرت و ،نسیان و بی خبری اند
باشقه شقه گی خاک
وصد تکه گی و ،
وصله دوزی آدم ها
با سبقت کور ومتعارف ،
خاتمه ناپذیر
با صورتک ها ی دروغین
(ربات) خوار
باصفوف جعلی بی شمار
من هیچگاه
اورا درکرانه ی بی فروغ خاکستری کلمات پی نگرفتم
اگرچه واژه
مزین به نام او بود
وهیچ زمان
وزنه ی رویایی مبالغه آمیز خودرا
با ترازوی کلمات توزین نکردم
ازهمان ابتدا
می دیدم
واژه ، حروف ، وتکلم وبیان
قوی ترین پرده های استتارند
زنجیره ی نامرتب اسارت زنده مردگان
با تقسیم ورتبه بندی ها
از صندلی دبستان
بامدادهای به اکراه ببن انگشت
با ترکه های لذیذ انار
والفبای محدود
قفس های بردگی
تادفتر ومیزوکتاب
وجدال کاخ وقصر ها
زندگی
حادثه ای روتین است
روزمره ، یک نواخت
باتجربه های درهم تنیده وسخت
بتون واره های بی درنگ
*
نشان عشق ،
دراین میانه کجاست ؟
وحقیقت
که سرودی گمشده
درتمام قرنهاست ؟
...............
پاسخ قاطع وروشن تو
درصمیمیت پرسش توست
در خزانه ی دفتری که
دردست های خالی و برهنه ی تو ، ناپیداست
کشف صمیمانه ی بی مغالطه ی این دفتر
گشودن تمام راز هاست
ازخود گریزانیم
چون مه صبحگاهی
از آفتاب
سایه از نور
چون موج مغرور سرکش ، از دریا
چون فاخته ی خانه به دوش مترصد مغفول بی نوا
از حضور در قصر پر تجلی کشف وشهود خویش
دراین فضای یخ زده ی قرین کهنسال
هیچکس ، درمدار خودش نیست !
کمی تامل کنید
درنگ ، درنگ
سکوت .....سکوت.....سکوت
گشایشگر پرفروغ دلیل وعلت ها
وکاشف چندوچون دل انگیز حیات
درقطب ،
باکلبه های ساده ی یخی
با سورتمه رانی و سلاحهای سنگی
باساده زیستی و ، شوروشکوه بی پیرایگی
درحریم ناایمن اغواگر تمدن امروزین
با آسمان خراش های بی ستاره و خورشید
با بمب وموشک های هسته ای
درسرزمین های همیشه مفاخر مقاوم سرخوش سنت
باایده آل های مندرس پریروزین
هرکس درغفلت از خویش
در قهقرای دلهره ی جدل دهشتناک (خود ستیزی ) ست
درچنگال تهوع آور سایه ها
هیبت های دروغین
تندیس های خاک وگلی
با فجایع خونین در آستین
با تبلور محیرالعقول اکتشاف و ، ادراک وشعور !!!
بااختراع و ، مدرنیته
و منیت و خودشیفتگی....
فشار تند شعله افکن ،
لایه های جبری لایتغیر غرور......غرور.....غرور
همه جا جمعیت ها به وفور ،
حافظ سکون حافظه است!
بابرقراری خط های نامداوم دشت
وستیز برقراری خطوط
*
کوچشمی گشوده ووا ...؟
درحیرتم ازاین خواب سنگین خوش نما
کابوس های لاینفک بی شمار
*
زندگی جور دیگری ست
کشفی ، ماورای این بی بهره گی
هوشیاری مداوم ، سرآغاز زندگی ست
با انقلاب مخملین وظریف
بی گرزو توپ وتفنگ
بادفتر پاک و ، سپید سپید سپید
آیینه ی تزکیه شده ی بی غل وغش
برخیز
پاک کن
توهم را با تمام داده ها
آنگه بببن
راس جهان کجاست
عشق چیست
وزندگی ......... کشف تازه ای ست
فراسوی خواب قرینه ها ....
.............
بنگر عمیق وژرف
ما سوزن برگی ،
آزاده و رها ، مسرور وشادمان ، خوش عهد وجلوه گر
از کاج درخت تجلی بخش معرفتیم
با یک خطای محض(پندار کی خطا )
درقرنطینه ی قاراشمیش سمج ساحرتمام قرون
از شاخه ، از درخت ، ازریشه ی خود
..... منفک وجداشدیم
_فقدان ... تمام رنج وغم و ، نکبت و ، بلایای عمرماست_
شرط صعود ما
هرلحظه (رجعت) است
باید به اصل خویش ......مااقتدا کنیم
تقلیل ما ،
مانع رویش تمام جوانه ها ست
*
آب از سرچشمه جدا ،
قربانی پر ملال کویر ستان خوف و،
حادثه وشقاوت است
در شکنجه گاه تمام زمان
چشم را باید گشود و دید
مجال تجربه ی نو به نو ،
بیداری ناب ، وخالص سحرگاهی مداوم شکوفه هاست
آنگه جهان ،
غرق وجدوسروری ،
فراسوی ادراک و ، رویاها ی ماست
هنوز نمی دانیم
گذار از همه ی گزینه ها
گریز لا محال ناعلاج از خویشتن است
مشرق ومغرب
معروف ومنکر
اینجا ...آنجا....وهمه جا.....
ناخنی که به ماشه فرو میرود
ودرظلمت دخمه فرود می آید
وسینه ای که
اشتیاق گلوله را
با و لع فرومی بلعد
همه جا حضورسرریزفاجعه آبستن است
(مسخ جهان !
کبوتر بد عهدی ،
محصور دل ربایی خویش )
*
رسم امروزیان این نیست
رسم وراه تمام نیاکان
وبازماندگان ،
آدم وحوا
.............
هابیل وقابیل ،
هردو قمارباز حادثه اند
برصفحه ی خوفی
که جز آبستن کور خویش نیست
بی برد وباخت
دردامنه ی شوکت وخیال
بااز کف نهادن ،
بی هوده ی ،
خورشید همیشه فروران خویشتن.......
باید ،
خیره ....خیره ، نگریست
تااعماق وژرفا
چون پیکره ی سنگ تراشی از میکل آنژ
یالبخند ملیح ژکوندرا
ولحظه لحظه واکاوید
ژرفای نهفته ی نجیب برهنه را در خود
تا بروشنای حیرت انگیزخویش ، راه یافت
ریز ، ریز،
ذره ، ذره ،
برگ ، برگ،
ستون به ستون
درخت وبوته وشاخه
ماه و خورشیدو ستاره
در آیینه ی پر جلای خویش
با یک نگاه ناب و خالص
در خویشتن ،
گنج نورانی نهفته رافهمید
نگاه کن
بی نفوذ حاشیه پرداز قضاوت
بی مکرودسیسه ها ی اسارت
و بی چسبندگی به لایه های کهنه ی سماجت
ریشه ی شگرف حادثه اینجاست
باشد ببینی ،
شفاف وصریح وروشن درخود ،
بی واسطه
بی سفسطه
اساس تجزیه را .
یعنی ،
تمام فاجعه از ماست .
ما ،
بازیچه ی اجغ وجغ ذهن بی قرار خودیم
دریک حباب بی حوصله هریک معطلیم
من ، تو ، او
آری
فاجعه در شکستگی نگاه است (دوربین تجزیه گر)
آینه ی هزار تکه ی غبار گرفته
ما بیگانه ای ، در تقابل با خویشتنیم
مثل دو قطب نا همگن آهن ربا ی خرد
درمرز بی مهار گریز از خویش.......
باید چگونه بود
تا یک پارچه دید
نصف جهان درتقابل نیمه ی آن نیست ؟
بلکه جهان یکی ست
بی جدال ومخاصمه و شب گردی
باید
حافطه را شیار زدو پیراست
پیرایش ضمیر ، رهایی از ظلمات است
واز بیم و جهل و هلاکت
آنگاه ،
آینه ای ناشکسته
شفاف و زنگار نبسته
در مقابل نگاه من وتوست
وجهان مامنی ، بی دشمن و بی دوست
بنگر ، تمام صفحه ی زمین را
بی حاکم و محکوم
بی ظالم و مظلوم
تمام زمین آرامشی ست ، عریان شده در نور
بی کارد و چاقو ،
بی کلت و بمب و تفنگ
بی جنگ وقطعنامه
درک زمان حال ، بی ماضی و مستقبل
زندگی را ، آری
کشف روی شکوهمند دیگری ست
ما درتقابل بیگانه وار با خودیم
دراین انجماد وتوهم
خود را بی پیرایه نمی نگریم
زمین وزمان را
کورکورانه در تقابل باهم تصور می کنیم
ما هریکی
من ، تو ،او
اسیر سایه ای از خویشتنیم
باید ازاین فاجعه هریک ، جدا شویم
( بت ) ها را در خود بشکنیم
آنگه جهان را
شفاف وروشن وبی پیرایه
جور دگرمی نگریم
اینجا بهشت عدن
برگ برنده ا ی درکف تقدیر من و شماست
بی زاویه نگاه کنیم
به همه چیز ، همه کس
تمام سوژه ها
اتفاقات
به ناظر ومنظره
تا بیکرانه را
زاویه سبب کشمکشهاست
وکوری چشم ها
باایجاد فاصله
وقالب بندی دروغین هویت ما
بیایید بی زاویه نگاه کنیم
شفاف وروشن ، وبی ممتحن
آنگاه ، درجهان رنگین متکثر
هفت میلیون واندی را
بی سفسطه ، یکی می بینی .
بی تفاوت
بی تشابه
بی امتیاز
بی انتشار
وبی استعمار واستثمار
زاویه ها، سبب تجزیه است
تمام گلها
در گلزار حادثه یکی ست
اگرچه ،
زنبق و ریحان واطلسی
امتیاز ها سبب افتراق و جدایی ست
آلودگی نگاه ،
از تراوشات تجزیه گر ذهن
تعمدی که اسباب قهر تمام ساکنین زمین است
باید بی زاویه نگاه کرد
تا آفتاب را آفتاب دید
زاویه های بسته (درفقر ۳۶۰ د رجه ) نیز
سبب خمودگی ست
بقول سهراب
باید چشم هارا شست
تاجور دیگری دید
وسعت بی کران بی زاویه
نمایانگر تمام رمز وراز شکوهمند جهان است
و چشم بی زاویه ،
رویت گر بی گره تمام حوادث
بی خط ، بی مرز ، بی اصطکاک
تمام شگفتی همینجاست
وشادمانی و سرور
یگانگی... عشق....حضور
کنش ، واکنش ها
گره های مخوف هول افکن
اززاویه های تیره ی منجمد انفرادی ست
در جمع وجمعیت وگروه و ملت ها
قناری ،
آوایش از دل تنگی ست
وهجرت ، سبب ضجه مویه اش
فراق ، تاول زن صحاری دل هاست
آیا ،
راهی برای رهایی نیست ؟
از مویه
از ضجه
از فراق ....؟
اززخم چرکین ، وتاول ها؟
(خیره باش در خویش
بند را بگسل
زآن پیشتر ،
که سوژه نمایدبه مکر ..... افسونت
کن بی اثر در خویش
وزوز زنبور ذهن را
این لاف زن باعث تمام معرکه است )
این ارتجال و بدیهه گویی نیست
راز رهایی از دام وبند ماست
زاویه ها
حاشیه ی بطالت است
حاشیه را پاک کن درخویش
راهی دراز تارسیدن به وصل نیست
شرط وصال
گره را درگلو بریدن است
***
جناب عشق ،
در دل انگیزی نگاه ناب و مطهر شماست
درنقطه نقطه ی خشک وتر زمین
باهمسایگی بی دیوار باخدا
تاوان بودن را می پردازیم ؟
یانه
سفت و سخت وسنگین اینچنین
شکنجه ی پر التهاب و عذاب آور انهدام
- بی خویشتن بود ن - را ....؟
( بیگانگی با خویش
زنبور عسل را ، برانگبین گوارای خود
پشت کردن است !
ونیش خون آلود را ،
غایت خود پنداشتن !
تاوان اندوهی ست
مسکن گزیدن برروی بول ،
یا صمغ کندر خشکیده ی خوشبویی
روی یک شاخه ی مورد )
فرقی نمی کند
غربی وشرقی
یاهرکجای خاک
درنیمه راه و ، مانده ورفته
درفردو جمعی گورهای حزین
درهمه سطح وعمارتی
باپیاله های سمی
خانه های شطرنجی
عروسکان مطیع خیمه شب بازی
درگیرودارو ، سازش
یا زدو بست ها
اگر خویشتن را
درسررمین بی انقباض خویش
می دانستیم......
آنگاه زندگی
درکرانه ی سرسبز همیشه بارور صلح
آرامشی به توان بی نهایت بود .
بی رنج ، بی اندوه ، بی گسستگی
بی تجزیه ، بی تفریق ، وبی تقسیم
و بی جدال وستیز.....
سایه ها
اسباب اندوه ، ورنج ونگرانی اند
ودرهمگان
اسباب لغزش وانحراف وخطا
وفساد کجمدار بی انتهای زمین
ما اگر ،
گلوبران یک دیگربم
از -خود فراموشی - ست
بیگانگی محض با خویشتن
باهیبت های دروغین
سایه های همیشه سرگردان
چنگیز وتیمور
استالین وهیتلر
صدام حسین ها.....
تشنه گان سیراب ناپذیر
باپایه ریزی جنون
میلیون میلیون
هزار هزار
همچنان تکرار ........
تاناکجای خون آلود تاریخ
............
ذهن سیال گریزان
فضای انجماد
سیه چال نی نوا
دایره ی بهت وسرگردانی توده ها
کلاهخود شکیبای سحرآفرین نامریی
با خرده اقلام پر ملال توهم وتکثیر
درآن هیچ نیست
ازبدبیاری ست !
یایک اتفاق ساده ؟
یاتقدیر خودنوشت ما؟.....
اگرچه غفلت ، سبب استمرار آن است
ازاین مثلث مختلف الاضلاع
زاویه ها سبب انقباض محض است
عمیق وژرف درک کنیم وبیابیم
این سرزمین شوم تیره عامل بقای جهالت است
وخیل خیل رهروان مصلحت اندیش مهاجر
سرگرم کشت وبرداشت ، ازمزرعه ی سبز خویش
عالم وجاهل در آن یکی ست
ظلمات است تمام مساحتش
ورهایی مطلق بی شبهه از آن ،
حصول نورو ، روشنی ست
ذهن ، سرزمین انقباض
قطبین یخ
قلبی در آن نمی تپد
نه ...نه .... اشتباه نکنیم
تپش ها در آن همه مصنوعی است
حتی ، در مدار ناروشنای عشق
*
من هم
چون شما
قبل از تولد
این اتفاق را باور نمی کردم
تاروزگار خجسته ای
با یک صاعقه
از سلول انفرادی خود جدا شدم
باتارومارو، ویرانی آن ،
دیدم جهان جور دیگری ست
آنجا کسی پشت نقاب نیست
آموزه ها همه ، سلول انفرادی اند
واژه ، کتاب ، تکلم ، بیان ،عقیده
سود ، سرمایه ،سپرده
استعاره ، تشبیه ، مجاز
اسطوره ، افسانه ،
واژه های بد تراش
بی منفذی به نور
ناشنوا وکور
ملالت ، بتن آهن سلول هاست
هشیاری مداوم ،
تمام شرط انبساط است
شرط گسستگی
رها شدن اززنجیره ی ستبر داده ها
آنگه رسیده ای
به حریم مقدس
به لامکان
به دیار نیکان آشنا
سرزمین حیرت وشگفتی
سرزمین نور جاودان
جزآتشی دهان گشاده و مشتعل نیست.
مکان به مکان
قدم به قدم
ورق به ورق
سطربه سطر
طعنه به طعنه
.......
کوابراهیم ی
تاگلستان شود
هیمه های برافروخته ، اورا .... ؟
***
مگو یید ;
نمرودیان را
طالع مشعشع نجاتی نیست !!!!!
نجات جهان خواب زده ،
در روزگارعقل گرای شتاب آلود مدرنیت
شکستن طلسم جادویی اسارت ما ست .
چیزها می شنویم ،
عجیب ، وخردمندانه و بشکوه
وچیزها می بینیم ،
حیرت بر انگیز تر و ، بشکوه وعجیب تر
انقلاب شگفت کشاورزی
با انتشار گندم ونان
(رقص خوشه و
سیلی داغ تنور ، برگونه های ظریف ولطیف ،
وخیسناک آرد وخمیر ...)
انقلاب شگرف صنعت
( کارخانه ها ی فرآوری کرباس ومتقال
غیژ وغاژ ترن های زغالی بی زلال ،
بادهان شعله افکن گشاد
بامماس خط ریل های قطور
و عقاب های جسور لاشه خوار فلزی ،
با فضله های هسته ای خاکستر ساز هستی
و سفینه های خردوکلان مریخ و زهره نورد )
انقلاب غریب و شگرفاشگفت کامپیوتر
(اعجاز های بی کران
وهزاران همنشین عالی وشریف ،
و پرشکوه دگر ...)
آیا رایانه روزی ،
شعور کودک بالغ را
خواهد ربود ؟
یاشعوری
هزار برابر آفریدگار خویش ؟
- انقلاب طلایی عظیم ساکنین زمین -
آری ....... ؟
من در عجبم
وقتی می بینم
رستاخیز واقعی عظمای متجلی الوهی بشر
بی دخل و تصرف تیره ساز خیر وشر
کشف جامعیت بی شبهه وبدل خویشتن را
یگانه انقلابی که رفورم نیست
طلوع نور است و
دست یابی به سر چشمه ، به ریشه ، به اتصال .
آنگاه ،
صلح ومساوات ، وبرابری
نو ترین ارمغان ساده ی زیست ،
باظهور گنجینه ی متعالی (اَبَر انسان ) در زمین
زندگی ،
عبارت آسان وساده ای ست
نه گه گاهی ، باسرسوزن ادراک اتفاقی
بلکه همیشه باهوش وخردی جاودان و سرمدی
دمادم
تازه ،
نوبه نو
تمام تاکید روی قید همیشه است
ودمادم ......، وتازه به تازه
بی قاعده .... قانون....بی منفعت
وبی تعقیب و محاسبه گری ...
بی ویرگول وپرانتز
بدون آیین نامه
وبی نکات وکلمه های دربزنگاه ، برجسته
بی زنجیره های اسارت
مابطور مداوم
باصرف هزار هزار کوله ، انرژی بی هوده
هزارویکی مشق بی هوده را
که لازمه ی هرگززندگی نیست
ازروی آن می نویسیم
(لطفا ،
درجه ی تشخیص دقت تان را بالاببرید)
تمام خشونت وبد آموزی
وتفرقه وتقسیم وگسسته بینی
از تداخل همین مشق های بی هوده است
اگرروزی
جهان از این مسامحه ی متداول معمول
پرانتز ، ویرگول ، آیین نامه
وقاعده وفانون ومنفعت طلبی
وتعقیب ومحاسبه گری ....جدا شود
باحذف تمام این زایده ها
آنگاه ،
بهشت از کف رفته
هرسپیده دم (لحظه لحظه )
نقدانقد
درپیش روی شماست .*
* شعر با وامی از کتاب ، زن درسایه...سید علی صالحی (نقطه نامعلومی درانتهای این اتفاق )سروده شده
|
|