|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
ماقبل ازآنکه بخواهیم واقعیت موضوع ویا مطلب ویا پدیده ای را درک کرده وباآن ارتباط برقرارکنیم سریعآ گرفتارتنش وبازتابهای ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود شده « قضاوت وپیشداوریهای ذهن» وبه دام خوب وبد الفاظ وواژه ها می غلطیم وبدینگونه است که بطورمکانیکی وناخودآگاهانه قبل ازدرک واقعیت هرچیزفریب فکرشرطی خودرا خورده وازدرک مستقیم ماهیت وواقعیت هرموضوع دورمی افتیم .
![]()
![]()
![]()
ذهن آدمی بسیارمکاروحیله گروفریب دهنده است کسیکه با آگاهی یافتن ازماهیت ذهن خویش بتواند دست ذهن را خوانده وفریب آن را نخورد وبا آگاهی تمام ، ذهن را درخویشتن ازصحنه خارج نماید بدون اسیرهرزه گری وپرسه زنی های فکردرخویشتن شدن میتواند به حقیقت تمامی اشیاء نفوذ نماید .
![]()
اغلب ما انسانها به دلیل عدم آگاهی ازماهیت ذهنی خویش وعدم توانایی وتجربه درمشاهده رویکرد فکردرخود اسیروخودباخته فرآیند های زیردرخویشتن می شویم که نسبت به نفس این عمل درخویشتن آگاهی نداریم ؛
1- هم هویت شدن با ذهن خویش
2- حقیقت پنداشتن بی چندوچون اندیشه وافکارخویش و«وحی منزل» تلقی نمودن پندارهای خود
3- تحمیل خشونت بارپنداروافکارخود به دیگران
4- عدم گذشت درمقابل دیگران وهیچ پنداشتن عقیده وتفکرآنها
![]()
*) انسان کامل
کیست «انسان برتر» ، اینهمه کزاو؛
چهره پرداخته اینچنین تاریخ ؟
هست آیا حکایتی موهوم -
که رسیدن بدان بود مجهول ؟
یانه ،
اوهست مشعلی جهان افروز
نیست با او ، جهان دگر تایک ؟
***
آدمی –
چشمه ای بود جاری
سوی دریای بیکران ،
آری .
لیک این عقل بی عمل اورا
می کشاند به مرز بدنامی .
هرکسی قصه ای همی بافد ،
ره کند گُم به خواب وبیداری .
***
مرد کامل –
حقیقت محض است .
بلکه آنکس که خوددراو فانی ست .
آنکه خودرا بود زجان تابع
همچو سایه به کام ویرانی ست .
این حقیقت وجودی ماست «نیمه ناشناخته وکشف نشده وجود انسان» که قابل تجزیه وتفکیک نیست ودچارهیچ انحراف نمی گردد ومبرای ازآلودگی هاست .سرگردان هیچ پرسش وابهامی نمی شود وآنچه را که دمادم می نگرد دنیای شگفتی وحیرت است وانسان تنها با کشف حقیقت وجودی خویشتن است که ازهرگونه انحراف وپلیدی ودیدن هرگونه آسیب وزیانی مصون ودرامان می ماند
![]()
![]()
![]()
انسان موجودی آزاد ورها آفریده شده است اما هیچکدام ما ازانسان ها آزاد ورها زندگی نمی کنیم وهرکدام سرگرم دل مشغولی های خویشتن «ویادراسارت دل مشغولی های خود » هستیم . دل بستگی ها وتعلقات که نیازمبرم وحیاتی وانسانی ما نیستند بلکه ابداعات فکر«ذهن شرطی» ما هستند همچنان مارا به خود مشغول می دارند . نکته جالب اینجاست که شاید غالب ما انسان ها با توجه به وضعیت وساختارروانی «ماهیت ذهنی خویشتن» بسیاری ازاعمال خطا را درخود مشاهده می کنیم ، خطای مسلم آنها برایمان قابل شهود است وعیب خودرا درک می کنیم اما به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش« ساختاروماهیت ذهن وعملکردفکردرخویشتن» و صدها دلیل ناموجه ولی عقلانی دیگربیرونی خودرا توجیه نموده وهمچنان به سرگرمی خودادامه می دهیم . نکته جالب تردیگراین است که هرکدام ازما عیب وخطای دیگران را ریزودرشت دیده وعیوب دیگران را با میکروسکوپ نگاه می کنیم اما چشم مان را برخطاهای خود بسته وخودرا بی عیب وفاقد نقص تلقی میکنیم . حال اگرقضیه برعکس می شد «که لازمه آن کسب آگاهی درمورد ماهیت وساختارذهنی درخود ومشاهده اعمال ورفتارهای فکردرخویشتن است» ودربرابرعیوب خود وضعف های خویش حساس تروعمیق ترمی شدیم . اول دچارخطای کمتری می گشتیم . چون با بازبودن چشم مان دربرابراعمال خود دیگرکمتردست به عمل خطامی زدیم . دوم دیگردربرابرعیوب ونواقص دیگران حساسیت وواکنش مان کم وکمترمی شد وعیب دیگران را نمی دیدیم بلکه تنها بینای عیب خود ورفع آن بودیم که نتیجتآ آرامش بیشتری داشتیم ودرگیری کمتری با دیگران پیدا می کردیم وجهان پرازخشونت وبیرحمی فعلی به دنیایی سرشارازصلح ودوستی وبرابری وآرامش تبدیل می گردید . آیا غیرازاین است ؟
عیب ذهن ما این است که با تفکرات پیچیده خودش ، حصاروزندانی برای ما آفریده ومارا قویآ گرفتارخود می نماید . مشکل اینجاست که ما تفکرذهن خودرا «وحی منزل» تلقی کرده واسیرآن می شویم . وشاهکاردراین است که این خطای ذهن ولغزش را بتوانیم دریک آن ویک لحظه درضمیرخود مشاهده کنیم وهمین مشاهده ناب مارابرای همیشه ازاسارت ذهن وحشی خود نجات میدهد . البته همین اسارت تراژدی غم انگیززندگی بشری است که قرنها استمرارودوام یافته است . قبول ویا عدم قبول این واقعیت مشکلی را ازما حل نمی کند فقط «دیدن» ومشاهده اعمال ذهن درخویشتن است که مارا رهایی می بخشد .
ذهن ما جزجدال وستیزوجزرنج واندوه ومرارت را نمی شناسد چون قرنهاست که همین قالبهای مخرب را به ذهن خود القاء کرده ایم وبه آن شناسانده ایم . ذهن امروزچون یک فایل کامپیوتربا برنامه ریزی هایی که شده است مارا ناخودآگاهانه دراسارت وقید خود دارد . اگرهمت کنیم وبا جدیت بیشتری ذهن را تحت مشاهده وبررسی وکنترل خود درآوریم می توانیم خودمان را با رویت ودیدن «ذهن شرطی» ازاسارت نجات بدهیم . البته لازمه اش مطالعه کتابهای «خودشناسی» است
آیا فکرمی کنیم تمام توانایی مغزی ما همین است که ازآن باخبریم یا توانایی های دیگری هم مغزما میتواند داشته باشد ؟ مغزما جززندگی روزمره واندوه ورنج را برای ما به ارمغان نمی آورد ولی آیا ممکن است ظرفیت های دیگری نیزمغزداشته باشد که مارا ازخفقان روزمره گی نجات داده وازتنگنای ظلمت وبیم واندوه رهایی ببخشد ؟..........
مادربیرون ازخویش گرفتارسراب هایی مهلک وفریبنده می شویم که مارا به دیارهلاکت ونیستی روانه می سازند ولی با بازگشت بخویشتن وتفحص وجستجوی عمیق درخود به نوری لایزال دردرون مان دست می یابیم که مارا به مقصد واقعی مان رهنمون می گردد
*) لوح محفوظ
چرا ،
ازخود نمی پرسیم ؟
چه رازاست اینچنین باما –
به ویرانی کشاند دم به دم مارا .
یکی گوید ؛
«من» است ثقل وجود من .
نباشد هیچ وپوچیم ما .
یکی گوید؛
«خود» است فرمانده اعمال
هم اوشرط بقای ماست .
***
سوال اینجاست ؛
نباشد گر«من» و«ما» ،
نیستیم آیا دگربرپا؟
.........................................
تمام«راز» ما این است .
همین مرکز، بلی –
سربسته مارا سرّ تمکین است .
نباشد......... نیستیم آیا ؟
ویانه ،
- سوء تعبیری –
دهد بربادعمرما ؟-
***
«من»و«ما» ترس وبیم وآرزوو، رنج ومِیلِ ماست .
نیت ها وغرض هامان همه ،
زین های وهو برپاست .
«توجه» گرکه باشد ، میرود این بوالهوس برباد .
به فعل خود نداریم چون توجه –
می شویم پابند این افسون پرغوغا .
چنان بیگانه ایم با خویشتن ، صدحیف
حضورروشن خودرا نمی بینیم دراین ماوا .
***
به خواب افتاده ایم ، زنهار
نمی بیند دریغا ، چشم وگوش ما
به خواب افتاده ایم ، ای وای
نمی گردیم ازاین خواب گران بیدار
به «قدرت» می کنیم رو ، هرچه دراین خواب ناهنجار.
روان سازیم رود خون .
مباح است این عمل ،
زینهار.
سرابی کورومبهم ، روبرومان نیست ؟
فراترزآن نمی بینیم دگر، اینجا
«خود» است فرمانده اعمال شوم ما
به مردابی کشاند دم به دم مارا .
نمی گردیم چرا ؛
زین خواب شوم خویشتن بیدار؟
نمی گردد چرا -
چشم بشریک لحظه آیا باز؟
ببیند همچورودی ، روشن وشفاف وجاری ، هرنفس خودرا
بیابد «لوح محفوظی» که چون آیینه نزد اوست
کند تا بعدازآن ، تاماورای این زمین وآسمان پرواز .
***
بخوابیم ما
دراین آشفته بازارجهان ، ای داد .
دهیم «خود» را به میلِ خویشتن عمری بقا اما .
«من» آری -
اقتدارما به کف دارد .
نمی خواهیم ببینیم ، خویشتن را لیک هرگز ما .

انسان وقتی پیچیدگی های ذهنی را درخویشتن می بیند تازه درمی یابد که گرفتارودربند چه سراب های تودرتوی هولناکی درخویشتن است که هرگزآنهارا نمی تواند درخود ببیند مگر تجربه های عمیق خودشناسی «کشف ماهیت ذهن» در خویشتن را داشته باشد
![]()
![]()
![]()
*) ترانه
پرده ها افکنده ایم برروی خویش
ننگریم تا فتنه ابروی خویش
کورمان سازد دمادم فتنه ها
برده جانان را دگرازیاد ما
چیست درما غافلیم لیکن ازآن
ننگریم درخویشتن صد کهکشان
می توان تا بیکرانها پر گشود
پیش جانان میتوان آمد فرود
کرده ایم خودرا به خاری مبتلا
کمترازخاری شدیم درما جرا
می توانی لایق جانان شوی
«آنچه اندروهم ناید آن شوی»
ذهن لیکن میدهد بازیگری
همچنان مارا به صد افسونگری
چشم نگشودیم ولی یکدم برآن
هرچه ازخود می گریزیم بی امان
آنچه مستوراست آن درنزد ما ست
گنج صددولت عیان درنزد ما ست
ثروت وقدرت همه دام رهند
پیش آن دولت متاعی خود کمند
پرده ثروت نماید کورمان
قدرت ازخود می نماید دورمان
برده ایم ازیاد خودرا ای اما ن
دل به دنیابسته ایم ما آنچنان
پرده ثروت شده سدی عظیم
میکند محروممان ازآن کریم
بسته ایم دل برسرابی هولناک
کورکردیم خویشتن دراین مغاک
تا کجا این پرده ها بررخ کشیم
صبح دولت را بخود ظلمت کنیم
چیست «خود» خوفی درون ذهن ما
پاگرفته آن ، دراینجا قرن ها
گشته آن مارا تمام شخصیت
برده ایم ازیاد خود ماهویت
هرچه آن فرمان دهد ما آن کنیم
گرکه آبادان وگر ویران کنیم
کرده سنت مان به این جادواسیر
گشته ایم درچنگ او ما ناگزیر
پرده ها بررخ اگرافکنده ایم
میل «خود»بوده است اورا بنده ایم
اصل ما لیکن همه لاهوتی است
کرده او مارا به چنگش خودپرست
مازاصل خود جدا افتاده ایم
زین ستم اندربلا افتاده ایم
مویه ها وناله ها یکسرازوست
می ولیکن همچنان اندرسبوست
ساخته زندان هرکسی ازفهم خویش
کوخلایق را به دام افکنده بیش
جنگهامان حاصل بدفهمی است
رازحق را جنگ ها لیکن ببست
هرکسی کوروزوصل خویش دید
شادوخرّم او به وصل جان رسید
«هرکسی کوردورماند ازاصل خویش
بازجوید روزگاروصل خویش»
بازگشت ما به اصل خویشتن
غایت راه است وآغاز شدن
اصل ما این خوف واین افسانه نیست
اصل مانوراست واینها تیرگی ست
آنکه یابد نورپاک خویشتن
اورها گردد دگرازما ومن
چشمه یابد راه دریا را به پیش
خودرهاسازد دگرازنوش ونیش
آنکه یابد درکفش خورشید را
جان خودسازد زهرظلمت رها
رازها خوانددمادم ازوجــــــود
آگه است اوخودزهربود ونبود
چشمه خودرا چو باجان یافتی
تازه باخود وصل جانان یافتی
ذهن را برهم مزن تا بنگری
ذهن را درخویش با بازیگری
ذهن چون آشفته شد درکارها
می نمایدمان گرفتار هــــــوا
اصل ما خودگوهری ناسفته است
جوهری مافوق این آشفته است
هست درتو گوهری فوق بیان
کان نمی آید به پندارو گمــان
اصل خودرا گربچنگ آری همی
بعدازآنی خود سرا پا خـــرّمی
بنگری آنگه خدای لایزال
آنچه بیرونست ازوهم وخیال
گشته ایم سرگرم دنیایی عجیب
میکند با خویشتن مارا غریب
هست دنیایی پرازمکروفسون
می رسد ازهرکجا خودبوی خون
رنج وبیم است وهلاکت گستری
رفته ازیاد آدمی با مهتری
هرچه می گویی نمی فهمدکسی
خون گرفته چشمها اینجا بسی
صلح وآرامش شده چیزی غریب
نسل خودرا میدهیم ما عنقریب
آدمی این سروباغ روزگار
کرده او خودرا به دست خودشکار
آدمی این باغ پرراز وجود
آمده ازخویشتن اینجا فرود
برخلاف اینهمه رنج ومحن
گنج شورست آدمی درخویشتن
دررقابت کرده خودرااواسیر
میدهد جان را به یغما ناگزیر
هست مارا لیک ماوایی دگر
مقصد ما آن بود بی شوروشر
بسکه آن را درسخن پیچیده ایم
اعتماد خود ، ازآن ببریده ایم
میتوان اما به چنـــگ آورد «آن»
ذهن ماباید تهی گردد ، بدان
قرنها ما ذهن را پُر کرده ایم
دل به مشتی واژه تنها داده ایم
دُرّو گوهرها بود درچنگ ما
می شود آنها همه باد هـــــوا
کس نداند شمه ای ازخویشتن
می کنیم بیهوده ما خودرا کفن
«خویشتن نشناخت مسکین آدمی
ازفزونی آمد وشد درکمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت
بوداطلس خویش را بردلق دوخت»
***
ازتناقض ها شدیم ما کوروکر
خویشتن را ما نبینیم مختصر
این تناقض نیست غیرازذهن ما
آن کشاند مان به گرداب فنا
خوب وبد را بهرخودمعنا کنیم
ازستیرخویش لیکن غافلیم
دردرون ما چه آشوبی به پاست
خود نمیدانیم و،این آفت به ماست
ازتناقض گرکه خودسازی رها
بحرنورت بلکه آید آشنا
«بازتاب ذهن» مارا افسرست
کارماازآن همه شوروشرست
ما به جبری سرنگون تن داده ایم
ذهن خودرا بلکه عمری بنده ایم
اختیارازخود نداریم ، لیک آن
ننگریم درخویشتن هرگزعیان
راه تاریکی نهاده پیش رو
می دریم ما یکدگررا کوبه کو
ما به ظلمت سرنهادستیم ازآن
روشنایی را نمی بینیم عیان
چیست ذهن ما ؟ خطایی ازقدیم
کرده این بیگانه خو، مارادونیم
نیمی آتش ، نیمی ازخاکستریم
مانه آنیم و، ازآن هم برتریم
ازتناقض گشته ایم ابترچنین
نیستیم درخویش اما نکته بین
برخطایی بسته ایم دل قرنها
نیستیم با خویش لیکن آشنا
می گریزیم ما زاصل خویشتن
سوی هردامی کنیم رودرچمن
حیلت ذهن است این تدبیرها
سرّ آن را ما نمی فهمیم .چرا؟
مااسیرظرف پنداریم همه
ضعف خودرا برنمی تابیم همه
راهمان ازآن زراه خودجداست
راه کج مارا به عالم پیش پاست
چونکه ما با خویشتن بیگانه ایم
هریکی پابند یک دردانه ایم
«خود» بود فرمانده اعمال ما
کوروکرفرمان بریم آن طّرفه را
تاکه صافی ننگریم راز درون
پشت خوفی مانده ایم هریک زبون
این عدو خود عامل تحقیرماست
وهم ما محصولی ازتعبیرماست
برده دانش مان به مرزبیکران
کورمان هم کرده لیکن همچنان
مااسیرواژه ها گردید ه ایم
مشت حرفی را سراپا بنده ایم
واژه ازآن میکند مدهوش مان
می رباید عقل ودین وهوش مان
گرنمی فهمیم زبان خویشتن
مازخودبیگانه ایم ازمردوزن
پاک کن ذهنت زنیک وبدهمی
بعدازآن بنگر تو دیگر عالمی
باید ازاین بد عمل گردی رها
تابیابی ذات پاک خویش را
![]()

تناقض چیست ؟....
تناقض چیست ؟ می پرسیم ازخویش
گِرِه ای ناتوان درعرصه ی فکر
یکی ابهام دیرینی ، که دارد
به خود پاسخ ورای ورطه ی فکر
تناقض عامل کشتاروجنگ است
به تاریخ این نموداری قشنگ است
****
بود هم خالق آن فکرانسان
دهد اندیشه آن را قوّت وجان
توان درخود سکوت فکررادید
درآنجامی شود این طَُرفه ویران
مکن تعجیل وبین درخود بصیرت
علاجش درضمیرخود درنگ است
****
تعارض نیست ذات هستی ما
دهد ازکف همین سرمستی ما
به استدلال ازما می گریزد
سکوتش آورد درچنگ اما
تناقض دردرون ماست برپا
لب ما زین هیاهو پرشرنگ است
****
تناقض باعث جنگ وستیزاست
لب این تیغ مارا بلکه تیزاست
بمانی گرکه با خود بی هیاهو
ببینی ، ورنه سودایش گریزاست
بود«خود» مادراین فکرجان سوز
ازآن انسان به پای صلح لنگ است
****
درون خویشتن دارد هیاهو
چوانسان ننگرددرخویش نیکو
تناقض ها همه ازدامن ماست
نه عضویمان بود چون چشم وابرو
توان خودرا زچنگ آن رها کرد
اساس هرجدالی این خدنگ است
****
«من» من میدهد جان این هوارا
توان ازآن گرفت اما بقا را
تناقض گم شود درغیبت فکر
به آرامش رسی ، بینی خدارا
به ذهنت کن نفوذو صاف بنگر
رهاکن خویشتن ازآنچه ننگ است
****
بود فکربشرمولد این شوم
ازآن است آدمی ازصلح محروم
بکن ازریشه «خود» را ازضمیرت
رود برباد آنگه فکـــــــــــرموهوم
تناقض تا بود بافکرانسان
به رآیش تا ابد او نیزجنگ است
****
تعارض پشت صبرما شکسته
دوچشم ما به روی خویش بسته
مطیع این غروردرهواییم
ازآن بینیم جهان را ما گسسته
هوایی درسرو ، پابند آنیم
ازآن مارا جهان دلگیروتنگ است
****
رها کن خویشتن ازاین مصیبت
ببین آنگه جهان ، درعین «وحدت»
بشرآنگه که «رازخویش» خواند
بیابد خود شکوه وفــــرو هیبت
وگرنه تا ابد درآتش بیــــــــــــــم
گرفتارهوای نفس و رنـــــگ است
هشتم تیرماه۸۶

انسان ، درونی بسیارآشفته وناآرام دارد وتنها آرامش درونی ست که آشفتگی درون را به ما نشان داده وازآن آشفتگی میرهاند
آیینه را پیراستیم
کتاب وقلم را نهادیم
وطلسم حزن راشکستیم
بی پیرایه خویشتن رانگریستیم
چشممان به جاودانگی جهان گشوده شد
وبه آرامش بی توقف زمین
وبه پروازعمیق سنجاقک ها
ازقفس های بی روزن خویش
عشق بی تابانه ام درآغوش گرفت .
آسمان آبی ست
زمین سبز
با رود رود پرنده درپرواز
نه صید بود ونه صیاد
درهرکرانه دشت
باآوازشادمانه مرغابیان طلایی
نه کلمه بود ونه بیان
ونه زنجیرهای گران
ونه محاسبه سودوزیان
کشف تمامیت زندگی بود
درماورای اندیشه های خام
عشق تابش زمین بود
بی گریزوجدال
شادمانی جهان رافراگرفته بود
ظلمت اززمین رخت برسته بود
پرنده ها دمادم متولد می شوند
وتازه ترین سهم عریان زندگی را
با یکدیگرقسمت می کنند .
وآزادانه –
جهان را درمی نوردند
نه مرزدرکاراست
ونه جغرافیای گریز
ونه تاریخ ستیز
ونه پاسپورت وگذرنامه
وسیاست نیز
مسبب تیرگی های شبانه نیست .
با جنگ وکشتارهای وقیحانه
زندگی ؛
برگ روشنی ازکتاب عشق بود
بی اراده دخل وتصرفی درآن
تصرف سم مهلک یک پارچگی ست .
باید رها بود
وآزاد وسبک
«رهایی » شرط وصول پرنده هاست .
وزندگی ، فصل آزادی کبوترها
روزی که «من» درآیینه حضورندارد
«من» دایره تمام مصیبت ها
زبان سخت والکن عادت ها
«من» فرمانده اقتدارمن وما وشما .
عقاب قله های دروغین رتبه ونشان ومقام
«حقیقت» ، نفی جرثومه بی اعتباری ماست .
برکتی که تولد دوباره کبوترهاست .
نه دربیان وشعر
درآن بصیرتی که دگرگون کند تورا .
آنجاکه فاصله وجود ندارد
وسببیت
ودل سوزیهای کورمشفقانه
وتوپ وتانک ودشمن
آن روز ، روزعید گوزن هاست .
وقتی که من نیست
سحرگاه روشن شکفتن هاست .
پرنده ها یکی هستند
بی اعتبارات قراردادی
ورتبه ومقام ، وشان واعتبار
امتیازصعودما نیستند .
بیداری ، اعتبارذاتی آنهاست .
ما خواب آلودگان عرصه خیالیم
عروج دربیداری ست
درسرزمین یقین
گله وارزیستن
هراس ارثی خانوارهاست
آغازدگردیسی انجماد
رکود شان ونزول ما
درمیان توده منفرد شدن ،
این خلاف فطرت من وشماست .
میتوان کنارماه وآفتاب بود
بی خیال ظلمتی درآن
میتوان ، چنان پرنده پرگشود
رفت ورفت ورفت ورفت
تا به اوج ، تا به بی کرانه ها
میتوان رسید
هرنفس به مرزعشق
میتوان ،
به منزل خدا رسید .
***
باید
ازسرزمین فریب رابطه ها گذشت.
ازتنگلستان تنزل خویش
آنجا که معیارها سودوزیان است .
و«انباشتن»
شرط وقیح زندگی
وچمدان دهان گشاده مسافرتی مان
آنجا که جزمعشوقگان زمینی نیستند
با پروبالهای سوخته
پروازدرآن سوی زمین است
باید
«بودن» را
صمیمانه آشتی داد با خویشتن
معشوق تو
برتروآسمانی است.
***
باید رها شد
ازبند
اززنجیر
وازخویشتن
ازظلمت وتباهیی پیچیده گرد شهر
وین خوف زهرناک
آنگه زمین ما ُ
قندیل دیگری ست
خورشید ازجلوه اش ُ
دارد نم شکست .
باید رها شد
ازقفسی که جزهستن مانیست .
زوال دردست های ماست
ما جززخم هلاکت خویشتن نیستیم .
باید گره های بسته را با ناخن عشق گشود .
باید بند های پنداررا بازکرد .
باید رها شد
اززوال
وازاندیشه ای که مرگ نوزادی ماست .
باید ویران شد
تاگنجینه را یافت
خورشید دردستان صعود ماست
ما با مرگ ذائقه خویشتن را یافتیم
حیرت همینجاست
ذائقه سد کلان ماست
باید صدف را درهم شکست
دُرجهان تاب فروغ دست های شماست .
![]()
![]()
![]()
ذهن را درخویشتن برهم مزن
چون که آن بافد تورا هردم کفن
هست مردابی عمیق وپرخلل
ما به اعماقش درافتیم ازدغل
هست گردابی عمیق وپرملال
گردخودپیچد همه با قیل وقال
دام خوف ماست این ذهن لئیم
کرده مارا بنده ی خود ازقدیم
ماشدیم مفتون ذهن بدعمل
راهمان را کج نمودیم ازاول
میرویم کژراهه ای را تندوتیز
ازفشاربیم وخوفیم درستیز
ازتعلق ها بدام افتیم فزون
نیست محصول تعلق جزجنون
جمله می بندیم به خود زنجیرها
خود ملولیم چون نمی گردیم رها
ذهن ما زنجیروبند ما بود
عنکبوتی تارها برما تند
ازعقیده تا مرام وآرزو
مال وثروت وآنچه داری جستجو
هریکی زندان ودام ما بود
خوش کسی ارهرچه او دل برکند
جزتناقض نیست نفس ذهن ما
برحـــذرازآن نیابی خویش را
رستم است آنکس ازین جادوبرید
اوجهانی تازه برخود آفرید
کهنگی بنهاد ونورا برگزید
اولباس کهنه رابرتن درید
ذهن را درخویشتن برهم مزن
ساکتش داروسبک ای همسخن
دام راه ما همین تردامن است
آتش ودوداست ،لیکن رهزن است
ذهن چون آرام وبی تشویش بود
مقصدش آنگه زعالم بیش بود
ذهن اگرآرام گردد آن زمان
روح ربانی ببینی خود عیان
ذهن درما نیست جزمکروفریب
بافریبش گشته ایم باخود غریب
می برد بی راهه مارا هرنفس
باخبرزین مکرذهنش هست کس؟
کرده ایم ما ذهن خود لبریزوپُر
میدهیم ازضعف خود برخویش گُر
نیست این افسانه ای با فوت وفن
دام مرگ ماست ذهـــن خویشتن
بافریبش مــــی کنیم ماشوروحال
سرخوشیم یک عمرماباقیل وقال
نیست ذهن ما بجزمکروحسد
داده ایم ازآن به یغماما «خرد»
ذهن را ازخویشتن گر برکنی
عالمــــــی آنگه دمادم نو کنی
هست آن عالم مرادوقصد تو
بعدازآن بینی جهان رانوبه نو
نیست دیگرذهن رند حیله گر
تادراندازدتـــورا درشوروشر
نفس ،ذهن ماست آن را بی ریا
میتوانی بنگری ، درهرکجا
چون ریا آید توراهرلحظه پیش
بندی ذهنت شوی بی کم وبیش
ذهن ما مکارورند وحیله گر
کورسازد چشم مارا درسفر
راه کج ازآن همه بگزیده ایم
دیده ها داریم ولی نادیده ایم
وهم را خوانیم به رای خود یقین
پشت کردیم ما به عالم آفرین
می فریبد ذهن سرکش هرکه را
سوزد این بنیان آتش هرچه را
ذهن ما جزوهم وجزپندارنیست
دامنش ازآن همه آلودگی ست
می فریبد بلکه خاص وعام را
طعمه آتش نماید خام را
دم به دم سازد سرابی پیش پا
زنده دارد تا دمادم خویش را
ذهن ما آتش به عمر ما زند
ازحســــد بنیادمان را برکند
گه به مسجد روکند ،گاهی به دیر
میکند این هرزه پوهرنقطه سیر
گه به کعبه می کند مارا مقیم
گه به می خانــه کشاند این لئیم
گه به مکرش خاص وربانی شود
گه مریدی پاک ویزدانی شود
گه به خاری میدهد بربادمان
گه به گلبــــن برکند بنیادمان
چون شود تلطیف ذهن بد لگام
می فریبد هرکه را ازخاص وعا م
جزتناقض نیست نفس شوم ما
باید ازاین بد عمل گردی رها
«خود» بودسدی گران درپیش پا
بازدارد آن زمقصد هرکه را
غیر«من»درپشت این نوباوه کو؟
نیست مارا غیرذهن فتنـــه جـــو
هرچه ،ماراغیرذهن هرزه نیست
کاراین بیهوده ، مارا هرزگی ست
سرّاین بیگانه وهم است وخیال
حاصلش هم ،رنج واندوه وملال
ذهن ما ، آری . حریف ما بود
گاه معشوق ظـــــریف ما شود
مکرذهن ما ؟... ندارد عاقبت
چون رها گردی توداری عافیت
میتوانی برکنی آن را همــی
بایـــــــدت اما نــگاه روشنی
هرنگاه صاف توبنیان کن است
برکند ازعمق خویشت هرچه هست
پرده برداردزپیش چشم تو
برکند بنیان بیم وخشم تو
بعدازآن بینی جهان دیگری
آن بود مارا مـکان سروری
گشته ای دیگرزتاریکی جدا
روشن وشفاف بینی هرچه را
ما به ظملت کرده ایم خو، ای پسر
غیرتاریکی نمی بینی دگــر
پرده ی ذهن است برهرچشم ما
پشت این دیوارداریم ماجــــــرا
آنهمه جنگ وجدال وهمـــهمه
نیست جزمحصول ترس وواهمه
ترس انسان است ازهمنوع خویش
کرده اوراتاابد مغبون وریش
جز توهم نیست لیکن این هراس
ازخیال آتش فتاده بین ناس
خلوتی آرام ، چون دیدی بخویش
کن رجوع آن لحظه درذهن پریش
بعدازآن بینی که ذهن حیله گر
چون کند با ما دمادم ، آن نگر
بانگاهی ریشه اش را برکنی
بعدازآن بینی جهان باروشنی
ورنه دیگر بنده ی ذهن خودی
اودهد فرمان به توبا بی خودی
ما به ذهن خویش درغلطیده ایم
این هوارا ازدل وجان بنده ایم
راه کج را ما ازآن بگزیده ایم
زین سبب ازاصل خود ببریده ایم
گشته ایم بیگانه ما با خویشتن
خاررا ما سرنهادیم درچمن
ذهن ما مکروفسونست وستیز
می کنیم این دشنه را هرلحظه تیز
***
میتوانی بنگری درخویشتن
هم بهشت ودوزخت را، ممتحن
چونکه گردیدی زنفس خودرها
یافتی آنگه بهشت خویش را
دوزخت جزنفس هرزیاوه نیست
سرمدست آنکس کزین آفت بری ست
نفس وذهنت را مبین ازهم جدا
ذهن ونفس وخود ، ببین درماجرا
مغزما ، خودافسرست برجزء تن
خوب وبد را اوشناسد بی سخن
مغزخودرا کرده ایم مجروح ما
آن کشاندمان به گرداب فنـــــــا
ازگذشته هرچه داری درضمیر
پاک کن تا ذهن تو گردد حریر
بعدازآن بینی خدارا دم به دم
نفس ربانی همین است درحرم
ازملک ، آن جایگه برترشوی
برسروبردودمان افســــر شوی
خویشتن راوارهان ازهرفسون
بعدازآن برگو...علیه راجعون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
***
درتو جاری نهرورود دیگری
برده ایش ازیاد ازبازیگری
دُرنایابی بود درچنگ تو
فارغ ازهرنام وازهرننگ تو
بال پروازت بود آن دُرِناب
غافلی ازآن تودرهرپیچ وتاب
باخودی درجنگ توازهجرِآن
روی آسایش نمی بینی عیان
می شکیبی ، لیک با اندوه ورنج
برده ای ازیاد چون درخویش گنج
باتوهم برجهان دل بسته ای
خویشتن را زان عبث بشکسته ای
گنج سرشاری بود درتو نهان
آن بود آرامش و ، امن تو آن
خویشتن را کن سبک ازبارخویش
بعدازآن خوانی همه اسرارخویش
این جهان کوه است وسنگینی ازآن
خویشتن را برکن ازکوه گــران
گنج اســــــــــرارنهانی آدمی
درتوپنهان است راز خرمی
عالمی دیگربه کف داری بلی
بی خبرازخویش ازآن غافلی
بیم را ازخویشتن گربرکنی
قبله ای دیگرتوبرخود نوکنی
ذهن را آشفته کردی سالها
کرده این آفت تورا ازخودجدا
کوه نوری گرکه گویم با توهست
میتوانی «آن» سبک آری به دست
ما به خاشاکی عبث دل بسته ایم
پشت صبرخویشتن بشکسته ایم
ازگل خود درچمن افتاده ایم
خاررابرخویش گلبن خوانده ایم
چیست علت ؟ هیچگه پرسیده ایم
مازاصل خود چرا افتاده ایم
ذهن را ازما چو«وهمی» می گزد
اصل مارا خود به یغما می برد
قرنها دل بر سرابی بسته ایم
جام خود را بیهده بشکسته ایم
مانع ها درما شده افزون چنان
برده ایم ازیاد خود ما روح وجان
این چه تدبیرست چنین درپای آب
تشنگی مان می کُشد بااضطراب
هرکسی با وهم می جوید رهی
نیست غیرازرنج ودرد وگمرهی
پنجه نوراست درما آشکار
ما به تاریکی کنیم خودرا دچار
فکربی شک ، گشته زنجیری گران
ازبصیرت میکند محروم مان
فکرگرازکاروا ماند همی
بعدازآن یابی دمادم خرمی
هرگِرِه درکارماازفکرماست
کارما ازفکرما باد هواست
فکرهرجانکته ای درکارکرد
تیرگی را بهرما هموارکرد
اینهمه جنگ ونزاع ودشمنی
اینهمه خود حیله اهریمنی
اینهمه برخوردهای پست پست
جملگی شان حاصل اندیشه است
فکرتاباشد به عالم تکیه گاه
آفریند خود گدا وپادشاه
تفرقه محصول فکرابتراست
میدهد اوبا جدایی مان شکست
تاکنیم ما تکیه برفکرزبون
می کنیم جاری به عالم رود خون
فکروخودیامن ، همه یک ریشه اند
کرده ایم تحمیل خود بی چون وچند
هرکسی ازظن خود گوید سخن
نیست لیکن پشت افسون غیر«من»
پروریم این فتنه تا درخویشتن
روی آسایش نبینیم مرد وزن
***
هست آیا غیرازاین هم مامنی
تادرآن یابیم به عالم ایمنی ؟
سرزمین صلح وآرامش کجاست
آدمی خود قرن ها ازآن جداست
نیست آیا مامن صلح وصفا ؟
تاابدجنگ است وخون یکسربپا
فکرت ما میکند درخون شنا
خون کند سیراب فکرتشنه را
تا اسیرفکرخود باشیم چنین
روی آسایش نبینیم درزمین
باید ازفکرزبون برتررویم
اندرآنجا روی عالم بنگریم
جزمن وما حاصل اندیشه نیست
کارفکرازآن بعالم تیرگی ست
میتوانی یافت ماوایی دگر
صلح وآرامش بودآن سربه سر
گرببینی نقص فکرخویشتن
می شوی آنگه جداازما ومن
ماومن ها حامل هرتیرگی ست
ریشه جنگ وجنون درزندگی ست
سرجداسازی اگر ازما ومن
شوروآرامش بیابی درچمن
بنگری آنگه مکان برتری
بی غم واندوه ورنج ومهتری
آن «نیستان» وجود آدمی
دم به دم عیش است وشوروخرمی
پرتویزدانی است آن بارگاه
نیست آنجا صحبت ازشاه وگدا
رخت بربنددزدلها رنج وغم
شادمانی ات فزاید دم به دم
ذهن چون فارغ شود ازرنج وبیم
می شود آنگه مقامی بس عظیم
پرتویزدان همی تابد درآن
وحی گویی میشودنازل بجان
ذهن را ،آری،جداکن ازخطا
آنچه افزودی بدان خودسالها
ذهن آنگه مهبط یزدان شود
خانه عشق وشکوه جان شود
تیغ وخنجرمیکشیم گرمابه دوش
دشمن فرضی کند درما خروش
این عدو درما بلای جان ماست
راه ما زین تحفه ازجانان جداست
می فریبد او به عالم هرکه را
جان زجانان میشود ازآن جدا
اینهمه عشق وشکوه ودلبری
اینهمه رسم وره ونام آوری
کاخ وکوخ وقصروباروها همه
نیستند جزرنج وبیم وواهمه
چشم بگشایی اگربرخویشتن
می رود برباد این خواب چمن
درجهان«خودمحوری»آلام ماست
خوددرآنجا پرتو ونور خــداست
چون زخوددراین مکان دل برکنی
بعدازآن گردی سراپا روشنی
غفلت ما درجهان«خودمحوری»ست
بالمان خونین ازاین بازیگری ست
برده ایم ازیاد خود پــروازرا
درقفس دادیم زکف ، آوازرا
راه گل را بسته ایم برخویشتن
سوی حرمان روکنی دراین چمن
گل زگل ماندوگلستان شد خرا ب
پرکنی دامن زخوف واضطراب
راه دیگرنیست غیرازبیم ورنج
خودازآن دادیم ما هرگونه گنج
دولت ما درجهان پاینده بود
هرکه زان دولت بعالم زنده بود
رفت وماندن گشت مرگ ما همه
درعذاب وخوف ورنج وواهمه
تانفهمی شرح حال خویشتن
خارراازگل نیابی درچمن
واژه ها ناآشنا سیرت کند
درهبوط خویش دلگیرت کند
شوروآرامش ؟ بودمشتی سوال
بی جواب وحکمت وپرقیل وقال
«خود» به جزمحصول ذهن مرده نیست
زنده است آنکس کزین آفت بری ست
«خود» همه آلام ورنج ودرد ماست
«خود» حجاب عزت وعشق خداست
«خود» همان نفس است وذهن یاوه گو
نیست مارا درجهان ، چون این عدو
نفس ما ذهن است ومارا این خطا
می دواند خود به کام جنگ ها
می دریم ما یکدگرباشوق وشور
مادرست لیکن به ما این نفس کور
تاکه باشیم ما بخواب خود عجین
می کُشیم مایکدگربا جنگ وکین
روی آسایش نبینیم درجهان
صاحب دولت اگرباشیم چنان
ما به جنگ خویشتن برخاستیم
اصل خودرا درهیاهو کاستیم
جنگ ما با خویشتن دارد بقا
مانمی بینیم نفس خویش را
درتناقض آنچنان پیچیده ایم
مازاصل خویشتن ببریده ایم
ذهن ما وهم وخیال ما بود
زین سبب آتش به جان مازند
میتوانی بنگری درخویشتن
خودچه آری برسرت ، ای مردوزن
ما به وهمی بسته ایم اورنگ خویش
کورمان سازد ولیکن رنگ خویش
پشت وهم خویشتن غرّه منم
کوروکرآتش به عالم میزنم
خوب یابد ؟ هردوهست تعبیرما
ذهن بازی میدهد ما را خطا
تااسیرذهن خویشم هرکجا
راه ما بی راهه است ای آشنا
چون ز«خود» دل برکنی دراین جهان
بنگری آنگه شکوه جاودان
«خود» بود محصول ذهن بیقرار
مادهیم رونق به آن خاشاک وار
چیست «خود» صندوقک بیم وامید
می کند مارا به دامش موسپید
از«توجه» می شود اوتارومار
خیره چون گردی به آن ، افتدزکار
برهوایی اینچنین دل بسته ایم
ناخوش ومغبون وزاروخسته ایم
میتوانی شد ازاین ماتم جدا
کشف کن درخویش روح خویش را
نیست آن دشوارویاثقل وگران
گرتورا همت بود یابی تو جان
کرده این ذهن آفرید نانجیب
قرنها با خویشتن مارا غریب
اصل ما درخویش خورشیدی عیان
ما به ظلمت سرنهاده درجهان
ذهن ذهن است وستیزازضدها
باید ازاین بدعمل گردی رها
«خود» بود آن مرکزدیرینه ای
کرده مارا معدن هرکینه ای
«خود» کند نفی «حقیقت» آشکار
درحقیقت خود بود وهم وشعار
ای خوشاآنکس که اوگرددرها
زین صدف ،دُرمیشود آنگه،هلا
ذهن وخودیامن همه یک ریشه اند
هرسه اینها بلکه یک اندیشه اند
ذهن ما مکارورند وخیره سر
قرنها گردیده خود باخیروشر
می کِنیم ازبهرخود چاهی گران
خویشتن محبوس می سازیم درآن
کوه سنگینی همه بردوش خویش
می کشانیم هرطرف زاروپریش
شهرآرامش زما لیکن جداست
شوروشادی طرفه ای مان کیمیاست
میتوان لیکن سبک بود وروان
تن نفرسودازهمه بارگران
میتوانی فهم کرد آیا سخن ؟
تارها سازی زغربت خویشتن
عمررافرسوده ایم ماازقیاس
می زنیم نشتربه جان بااقتباس
راه خونینی ولی بگزیده ایم
زانهمه تن را به غم آلوده ایم
دامن عزت ولی ازکف دهیم
باهیاهویی عبث ما خرمیم
پشت وهمی بارخودبندیم همه
نیست لیکن غیرجبروواهمه
هرکسی درخویش دارد فکرتی
می تراشدبهرخود او لعبتی
راه خونینی گزیده بهرخویش
درکلاف وبندوبست ونوش ونیش
بسته ایم بردوش خود باری گران
باستیزوجنگ وبا تیرو کمان
دشمنی ودوستی ازفرض خاست
دشمن فرضی وبال جان ماست
دشمن فرضی دمارازما ربود
نیست آن دشمن که ترس آمد چودود
گرکنی فهم سخن سازی جدا
خویشتن را خود جدا ازماجرا
حکمت آن باشد که درآیینه مان
بی خس وخاشاک بینی روح وجان
هرصبویی درخورآن باده نیست
غیرازآن صهبا تورا آماده نیست
پاک کن آیینه را ازهرغبار
تا بینی روی جانان آشکار
واژه وحرف وکلامت چاره نیست
واژه درخرمن چوباآتش یکی ست
پاک کن دردست خود آیینه را
ذهن ، مارا می کشد سوی خطا
دفترذهنت اگر پیــــــــــــراستی
درکفت بینی هرآنچه خواستی
ذهن ما شفاف چون آیینه بود
قلب ما خودصافی وبی کینه بود
چشمه ای بودیم جداازحرص وآز
گلشنی عاری زهرخارنیاز
دشمنی ودوستی ازفرض خاست
دشمن فرضی بلای جان ماست
خیمه درآتش همه کردیم به پا
برده ایم ازیاد اصل خویش را
اصل ما آرامش است وصلح ما
خویشتن راهو کنیم با فتنه ها
گشته ایم سرگرم بازی اینچنین
غیربازی را نمی دانیم یقین
بازی اما جنگ وویرانی بود
بهره اش مرگ وگران جانی بود
ماکه بودیم روزگاری بی ملال
زخمی هجران شدیم باقیل وقال
مرزدانش درنوردیده بشر
مانده لیکن سرگران درکام شر
هرچه دانش درجهان افزون شود
آدمیت لیک ازآن بیرون شود
کفه چون سنگین شودازعلم وفن
روبروگردد گران ترازمحن
می شودروزی بشرتهدید خویش
نه بشرماند دگرنه ملک وکیش
آدمی باخویشتن دارد جدال
بهره ای دیگرندارد جزملال
.........
ادامه دارد
نفس را گفتم ببینم هرنفس
خود چه آرد برسرم این بوالهوس
سالها می دیدم آری ؛ یک چموش
می کشد مارا به هرسویی خموش
گه به سوی دیروگه بت خانه ام
گه به سوی مسجد ومیخانه ام
درعجب بودم ازاین قید نهان
ازچه بازی میدهد مارا چنان
چیست این بیگانه رای خیره سر
دیده بودم درعمل ُ ازهم جدا
نیستند ذهن وضمیرونفس ما
گفتم آن اولی که بینم نفس خویش
بی کلاف وبند وبست ونوش ونیش
بود دراول بسی دشوار، کار
بوداوبرچشم مان خودنیش مار
می گریخت ازچنگ ما با مکروحیل
خدعه بود مارا سراپا با دلیل
عاقبت آمد سکوتی مان به چنگ
کام بگرفتیم ازشب بی درنگ
ذهن را دیدیم مشتی واژه بود
دراجاق وهم مارا می ستود
دشمنی ها بود پشتش آشکار
دست ها بودند ازاو سرگرم کار
بامن وما داشت مارا گرم کار
بهراو بودیم ؛ صیاد وشکار
صورتک هامان همه ازاوبود
صورتک را جای ما هستی دهد
نفس این یک لاقبای پردغل
شیوه اش مکرودسیسه ست درعمل
گوشت وپوست اوبود وهم وخیال
میدهد هستی به او هرقیل وقال
میل ما ، درکودکی سرکوب شد
فعل بد درما ، ازآن منصوب شد
ما نه مائیم ، اصل ما همچون شفق
جلوه ها دارد دمادم درفلـــــــــــق
اصل ما خود نفخه یزدانی است
فوق این شوروشر حیوانی است
«من، تو»یا«او»نیستیم مااصل خویش
یک بدل از خویشتن ساختیم پیش
گرشکافی نفس را ، دریک کلام
عقده هارا جمع بینی والــسلام
ذهن ما بند وکلاف ما بود
می زند سیلی به ما بانوشخند
ذهن ما آن یاوه پتیاره است
نفس هم خوانی اگر،آید به دست
نفس وذهن ازهم اگرخوانی جدا
نفس این موضوع بودلیکن خطا
سیم وزریا خاروگل ، یک شمه اند
نفس ما ذهن است خود بی چون وچند
هرچه باشد رنج وغم یا خرمی
نیست غیرازپود وهمش جان همی
می توانی با نگاهی ناب ناب
بنگری درخویش آن را بی نقاب
ذهن ما تصویری ازاعمال ماست
من ازاوحاصل بود بی کم وکاست
می فریبد با هیاهو هرکه را
قصد، آشوبست آن بیچاره را
میتوانی بنگری درهرعمل
ذهن باما چون کند این پردغل
اعتماد ما نموده فربه اش
چاق وفربه کرده ایم این دیووش
بشکنی درخویش آن رابی شکیب
چهچهت آنگه زند خود عندلیب
دیوشومی را که درخود پروریم
عمرخود ازآن به یعما میدهیم
میتوانی بنگری درخویشتن
ذهن با ما چون کند بامکروفن
درسرابی کرده مارا سرگران
نام هستی داده ایم بران ، فلان
چشم مارا کرده کوراین نابکار
می رویم بیهوده راهی آشکار
پرده برگیری اگر ازچشم خویش
می دری پیراهنت برتن پریش
چشم مارا کرده کوراین نانجیب
گشته ایم ازخویشتن دوروغریب
ذهن معجونیست پرحیل وفسون
گشته ایم ابزاردستش ما زبون
مازاصل خویش دورافتاده ایم
نفس را بیهود عمری بنده ایم
گفته بودم ؛ نیستند ازهم جدا
بی سخن ذهن وضمیمرونفس ما
ذهن ما نفس است آری آنچه را
پروریم درخویشتن ازخود جــدا
پاک کن ذهنت همی ازخوب وبد
بین توجاری بعدازآن « نوراحد»
درگل ودرچشمه وسنگ ودرخت
بنگری درخویش هم ای نیک بخت
نفس را پرورده ایم درخویشتن
نیست این بیهوده مارا جزکفن
ذهن ما شفاف چون آیینه بود
قلب ماخودصافی وبی کینه بود
کودکی بودیم جدا ازماجرا
کاشتند این فتنه رادرمغزما
نام او«خود» بود وماغافل ازآن
آفریدیم بهر خود خصمی گران
عمرخودرا وقف روی وموکنیم
وقف این آتشگه جادو کنیم
قدرت وثروت بود منظورمان
بی که سودی هم بود درپشت آن
عقده ها ازکودکی افزون شدند
بهرما شخصیتی مغبون شدند
حالیا درجمع بازاریم همه
تشنه گانی گرم کارو همهمه
بهرخود ازکودکی ما رشته ایم
آنچه را باخون خود آغشته ایم
بی خبربودیم زحال خویشتن
ماشدیم ژپرورده خاک وچمن
تخم بد درما بسی حاصل نمود
......
ادامه دارد
*) طلیعه صبح
من ازسپیده دمی دیگرحرف میزنم
ازسرزمین سبز
اززایشی دوباره
آنجا که مرگ نیست
وتو - معنای تازه زیستنی .
ای مهربان من
ظلمت را سرمفکن
توخود طلیعه سپیده دمی
نوری درظلمات باش
تو ، چراغی فراه راه خویشتنی .
*) لاک پیر
جان را مکش به ورطه اندیشه ناگزیر
خودرا ببین ؛
سرچشمه ای که می شود آن وقف یک کویر
بی سوسن وبنفشه و، بی برگ وزنجبیل .
گشتیم اسیره واژه ودرلاک آن شدیم ،
پنهان زچشم خویش .
گوییم شناخته ایم ؛
مامرزخویشتن .
آن بی نشان که جلوه کند پیش ما خداست .
ماغافلیم ازآن
کاین مکرفکرماست
کان جلوه میکند چوچراغی به هرضمیر.
نوراست وروشنی ، گرچه دراین قلعه شگرف
کذب است وآن فریب.
کاین عنکبوت وهم ، چون شبتاب کرمکی
بهرفریب تو میدهد
خودراچنین فروغ
درپشت لاک پیر.
گزیده ازکتاب «پرده ی راز»
اصغرناظمی
اگربگوییم ماخود را بد جوربه اندیشه وتفکرخود باخته ایم سخنی بی جا نگفته ایم . حال چه عواملی دخیل دراین «خودباختگی» هستند کارنداریم . ماماهیتآ چیزدیگری آفریده شده ایم ولی آنچه هستیم یعنی آنچه خودرا برای نیل به اهداف ومقاصد پنداری شکل میدهیم با« انچه هستیم » کاملآ مغایرومتقاوت است . نفس این سخن «خودباختگی به فکر» یعنی چه ؟....برای پی بردن عمیق تربه این موضوع یابرای رفتن به ژرفای این کلام وشکافتن مفهوم عمیق آن برای خویشتن ، ابتدا باید فکر واندیشه ویا پنداررا درخود شناخت .فکرماحصل اطلاعات ودانستگی های گذشته ماست ومانیزناخودآگاهانه دراسارت بی قیدوشرط فکرخویشتنیم .کسانی که حجم اطلاعات ودانش وتجارب آنها زیادترباشد « به دلیل تحصیلات بیشتروداشتن سن بالاترواندوختن تجارب فزون تر» فکردرآنها درفضای وسیع تری جولان دارد وآنها که دانش واطلاعات کمتروتجارب اندک تری دارند فکرشان درفضای محدودتری به جولان می پردازد. چون فکرماحصل تجارب ودانش واطلاعات گذشته واکتسابی ماست . تااینجا مشکلی نیزوجود ندارد ، مشکل ازآنجاست که آدمی اسیردانستگی ها وتجارب واطلاعات گذشته خویشتن «فکر» می شود وفکرتازمانی که به گذشته چسبیده باشد یک فکر«شرطی» وبرنامه ریزی شده است . فکربرپایه اطلاعات ودانستگی ها وتجارب گذشته است که انسان را تحت انقیاد وسلطه واسارت وفرماندهی مقتدرخود درمی آورد . فکربا چسبیدن به گذشته مارا اسیرخود می نماید . اطلاعات گذشته است که فضای جولان را « به صورت بسیارمحدود» برای ما تعیین وبه ما القاء میکند . فکروقتی درگذشته سیرمی کند هرقدرحجم اطلاعات ودانستگی هاوتجربه هایش زیاد نیزباشد فکری ست که از«واقعیت» که خود پدیده ای جاری درحال ولحظه اکنون است دورمیماند . فکرگرفتارآنچه درخاطره وجود دارد وآنچه درکتاب ها ضبط وانباشت شده است می گردد . آدمی که قدرت تجزیه وتحلیل را داراست اگرگرفتار«فکرشرطی» باشد تجزیه وتحلیل های وی دردایره محدود وبسته اطلاعات وتجارب دیروزی انجام می پذیرد .«خودباختگی» ما به فکرشرطی یعنی اسیرگذشته بودن ودرگذشته سیرکردن وگذشته را تجزیه وتحلیل نمودن وازحال واکنون که «حقیقت» درحال جاری ست منفک وجدا بودن . این فاجعه غیرقابل جبران برای انسان معاصربسیارقوی وتهدید کننده ووبسیارخطرناک گردیده است . آدمی تا گرفتارودراسارت فکرشرطی خود که شرطی گذشته اوست باشد موجودی شدیدآ آسیب پذیراست وهرقدرانسان بیشتراسیرفکربرنامه ریزی شده خود باشد ازماهیت واقعی خود بیشترفاصله گرفته وبیشتربا خویشتن خویش بیگانه می گردد وموجودی مسخ شده می شود . انسان معاصربیشترازنیاکان واجداد خود رنجوروافسرده ونگران ومضطرب است وعلت آن فقدان معنویت دراوست وعلت جدایی انسان ازمعنویت ، بیگانگی اوبااصل وماهیت واقعی خویشتن است . انسان معاصرگرفتارمصیبتی ست که خودش این مصیبت را برای خودش خلق کرده وآفریده است وعلت این مصیبت وسرگردانی ونگرانی جدایی ناخودآگاهانه انسان ازماهیت واقعی خویشتن خودش است . می گوییم ما خودرا به اندیشه وفکرخود تامرزبسیارخطرناکی باخته ایم . یعنی ما اسیردانستگی هاواطلاعاتی شده ایم که جزمشتی واژه درمغزما ویا درکتابها نیستند وانسان ماهیت حقیقی اش را درخویشتن به فراموشی سپرده وبه کلمه وواژه هایی که نشانی از«حقیقت» ندارند سرسپرده است . فکرما که محصول گذشته است توانایی درک حقیقت را ندارد ، چون فکرما آلوده گذشته شده است ودرفضایی بسته ومحدود خود وانسان را اسیرمی نماید وبه همین دلیل توانایی درک حقیقت را ازکف میدهد . فکربه گذشته « یعنی خاطره ها ویادمان حوادث ورویدادهایی که دیروزوجود داشته اند ولی امروزوجود ندارند » چسبیده واسیر کلمه وواژها شده است وتوانایی درک حقیقت را ازدست داده وبرای درک حقیقت باید ازفکرشرطی خودرها شد . باید ازاسارت وبندگی فکرشرطی خودرا نجات داد و«رهایی» کامل ازاسارت وسلطه فکرشرطی وارد شدن بی چند وچون انسان به مرزحقیقت است . حقیقتی که برای فکرشرطی وناسالم وبیمارقابل ادراک نیست . انسان دچاربیگانگی با خویشتن گردیده است ولی سطح بیگانگی آدمیان با خویشتن یکی نیست . یکی درپشت پرده ای نازک دربرابرخویشتن واقعی خویش قرارگرفته است ویکی درپشت دیواری عظیم وشکست ناپذیر، آنکه پرده ای مقابل خودش وشخصیت واقعی اش حایل نموده بدون تردید هنوزندای درونی اش را بی وقفه می شنود و«رهایی» برای او مشکل اگرباشد غیرممکن ونامیسرنیست . ما تاگرفتارغبارهای ذهنی خود باشیم – خاشاکهای توهمی که برآیینه ذهن یکایک ما نقش بسته اند – وآینه شفاف ضمیررا درما تیره وکدرنموده اند هرگزنمی توانیم با حقیقت وجودی خودمان ارتباط برقرارکنیم ونمی توانیم حقیقت وجود ی خودمان «آنچه هستیم» را درخویشتن کشف کنیم . همانگونه که گفتیم مااسیروخودباخته «فکر/ذهن» درخویشتن هستیم ، مابرده اندیشه وذهن خود هستیم واین غبارها وخاروخاشاکهای ذهن « افکارناسالم وبیمار» هستند که مارا دراختیارگرفته وبه بیراهه های هولناک وتباه کننده هدایت می کنند .
وجود توهمه خاراست وخاشاک
برون انداز ازخود جمله را پاک
موانع تانگردانی زخــــــود دور
درون خانـــــــــــه دل نایدت نور « شیخ محمود شبستری . گلشن راز»
غالب ماانسان ها کورکورانه گرفتارذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی خود هستیم تا میخواهیم درخویشتن عمیق شده وموضوعی را ریشه ای درخود بیابیم ویا موضوع خودباختگی به ذهن وفکرآشفته ومتضاد وناسالم را درخویشتن مشاهده کنیم ، فکربیمارما سریع ترازحرکت برق مجال را ازما گرفته وبامداخله بیهوده وفضولی مقتدرانه خود ، مارا سرسختانه گرفتارودربند انباشته های کهنه وفرسوده ومرده خود « تاروبند تفکرات » می نماید ومارا همچنان گذشته به دامنه ی توهم وخیال روانه می سازد . تنها درک عمیق این واقعیت درخویشتن است« با نگاهی تزکیه شده ومشاهده ای ناب » که میتواند هرکسی را ازاسارت ذهن شرطی وخیالی خود رها نماید . واین رهایی را روزی که انسان درهرکجای جهان وبا هرمرام وباوروعقیده ای درخویشتن تجربه کند تازه معناومفهوم واقعی آزادی را که آزادی عقیدتی وسیاسی نیست می فهمد. اما تازمانی که گرفتارودراسارت فکرشرطی خودباشیم ذهن ویا همان فکرشرطی ما جزمخاصمه وستیروکلنجاررا نمی شناسد ، جزرنج ومرارت را نمی فهمد و....تازمانی که اسیرفکرشرطی خودباشیم همچنان گرفتارتضاد وتناقض درونی وبیرونی هستیم وهمچنان درجدال وستیزوجنگ با خود وبا دیگران عمررا برباد میدهیم وجزرنج واندوه ومرارت وناکامی وشکست وتیره روزی را نه می فهمیم ونه می شناسیم .
|
|