|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
«خود» یک واقعیت یا یک پدیده واقعی « نه ذاتی وسرشتی وجبری» دروجود ماست که قرنها به انسان وسالها ( به اندازه تمام عمر) به ما تحمیل والقاء گردیده وما اورا ناخودآگاهانه چون کودکی نازدردانه وگوش به فرمان وسرسپرده ی وی ناآگاهانه درخود تعالی می دهیم . تنها باغیبت کامل«خود» میتوان به وجود واقعی این موجود خیالی وتوهمی وویرانه گردرخود پی برد . میتوان میدان تخریب وویرانکری وخشونت وبیرحمی ومکاری ودسیسه گری آن را درخود ودررفتارواعمال یکایک انسان ها مشاهده کرد
سعادت ورستگاری انسان دراین است که بتواند «خود» را ازضمیرخویش ریشه کن نماید ِ چون بعدازآن آدمی چشمش به افق هایی گشوده می گردد که این جهان مادی او نیست . بیم و رنج وغم آنگاه دیگرگریبانگیروی نمی شود وشادمانی وسروردرتمام عمر نصیب انسان می گردد . یا بهتراست بگوییم که انسان به سرزمین شگفت انگیزی وارد می شود که بهشت اوست وتنها درذهن ازآن کلمه ای را دارد .
درعشق انسان به انسان نفرت وخشونت نهفته است ولی درعشق به خدا نه آنکه جایی برای حسادت وکینه ونفرت نیست بلکه انسان درعشق حقیقی ست که به سروروشادمانی وشگفتی وحیرت وبه شادمانی وآرامش دست می یابد
زلال باش و ، تهی کن سرازهمه خاشاک
که هرچــه رازجهان را بخود کنی ادراک
تویـی که رهــــرو پرشور آسمان هایی ،
به خویشتن تو مکن بیش ازاین دگرامساک
کتاب کل جهانی تو ، آن بخود بگشا ؛
بخویشتن توبخوان رازاین جهان بی باک
توآفتابی و خود ابر خویشتن - زنهار
نبرده بهره همه عمر خود تو از پژواک
تونورو ، گلشــن عشقی وغافلی ازخویش
توان بـــــه کنـــه حقیقت رسید بی ادراک
خطاروی وخطارا به خـــود نبینی هیـــــچ
به خود تنیده ای ، آی آدمی ؛ نــدانی لاک
خیال بحـــر به سرمی پزی ، ولی هیهات
که بی خبرهمه دل بسته ای به یک خاشاک
توماردوش خودی خون بها ء چه می خواهی
دراین مجا دله ی بی ثمر تو از ضحاک
جدازخویش نیابـی ، نشان ازآن گوهـــر
که روح وجان تورا کرده فرقتـــش درخاک
چرا می گریزیم ازخویشتن ،
به هرشیوه ای درجهان مردوزن
بدین فعل وارونه مان ساختیم ؛
یکی سایه را هرکه ازخویشتن
کجا سایه اصل است مارا،بگو
بود سایه تصویر بی جان ما
زاصل خودیم ما ولی بی خبر
به جنجال وهویی شدیم مبتلا
کجا سایه اصل است مارا ، بگو
بود سایه وهمی که زنجیرماست
چنان سخت با خویش بیگانه ایم
که هرفعل این سایه تخدیر ماست
همه اصل ما صلح وآرامش است
شدیم فتنه ازسایه ، ازایــــن بدل
جهان را خشونت گرفته اگــــــــر
کند سایه باسایه ، جنگ و جـــدل
بود اصل ما ، فـــــــــرهء ایزدی
شکوه و سرورو ، همه فرهی
به افسانه دادیم سروجان خویش
بود این مصیبت همه گُمــــــرهی
ندانیم چرا ، این بلای مهیب ؟.....
چو باخویشتن گشته ایم ما غریب
به گرداب پستی شناور شـــــــدیم
بود آن همه کید و ، مکر وفریب
اگرمی شناختیم ما خویشتن
نبودیم دگر بنــــده ی اهرمن
چه دینداروبی دین ویا خاص وعام
خدا جوی بودیم به هــر انجمن
انسان اگر می توانست ذهن را درخودش به روشنی ببیند وتمام حرکات وافعال ونیرنگ های ذهن را درخویش مشاهده کند بعدازآن بود که خودش را ازتمام حصارهای فریبنده ای که همان ذهن شرطی برای او آفریده وصاحب خودرا قویآ اسیروگرفتارآن دام وبند ها نموده است رها می نمود « حباب هایی که غالبآ گرفتارواسیرآنها هستیم » . اما مشکل اینجاست که ما قبل ازآنکه بخواهیم اعمال ذهن را درخود ببینیم اسیردام های مهلک ذهن درخود شده وخویشتن را به ذهن شرطی خویش می بازیم .
ندایی دردرون تو ، تورا دمادم به سوی خود می خواند اما سروصدای ذهنت را آنقدرزیاد ونا به هنجارکرده ای که ندای درونی ات را نمی شنوی . ذهنت را تهی وآرام کن تا ندای حقیقت را در خویشتن پاسخ دهی وآنگاه است که تو به آرامش واقعی می رسی
حقیقت ندای درونی وتجلی بخش توست که دمادم تورا به سوی خویش فرامی خواند ، اما عقل محاسبه گرودسیسه جوی تو ، تورا آنچنان اسیروبخود سرگرم کرده که ازدرک حقیقت محرومت نموده است وهمین نیزعلت ناآرامی ورنج وعذاب وسرگردانی تو وعامل ستیزه گری ات گردیده است .
سالها درکوچه باغ شعرخویش
من به تاریکی چراغ افروختم
اندراین آتش چو شمعی بی امان
خویشتن را من سراپا سوختم
هرچه دیدم واژه ها پرداختم
گفتم ازعشق وطن ، از مردمان
خنجری درچنگ هرسیلاب بود
تا رود درقلب دشمن بی امان
گفتگوها داشتم درشعرخود
با یگانه دلبرو معبود خویش
سالها ازهرچه می گفتم سخن .
عاقبت ؛ تا یافتم مقصود خویش
دیدم آری ، چیست درپنهان ذهن
برلبم راند سخن ، با مکروحیل
گاه بافد توری ازعشق وامید
گه بود معشوق عالم بی بدیل
دشمن فرضی به تاروپود ذهن
روزگارم را به تاریکی ربود
تا که گشتم خیره براین بدسرشت
همچو مومی ، درکفم جان داد زود
مهرسرشاروطن نیرنگ اوست
می تند او دم به دم دامی نهان
تا شود سیراب این نفس زبون
دشنه ها دارد به قلب مردمان
«خود» بود این نابکارپردغل
نسخه ها پیچد دمادم بهر ما
هست تزویروریا افعال او ،
تا دهد خودرا دمادم او بقا
«خود» بود این غدهء بدخیم ما
رنج وبیم وآرزوهامان همـــه
گرچه پنهان است ازچشم عموم
نیست کس را جزفریب وواهمه
نیست این بدکاره دلسوز کسی
«عشق مردم » تاری ازهردام اوست
کی شناسد غیرخود این «خودپرست»
چشم بگشایید ، او بیهوده گوست
نیست بیداری ازاو سهم کسی
آدمی را هم بخواب افکنده نیز
کارانسان زین بلای بی دوام
گشته باخود ، قرنها جنگ وگریز
معبدومعبود او پوشالی است
ذهن سازد بهرما اینگونه دام
ما مطیع وبنده ی این ترهوس
سرنهاده خود به پایش تشنه کام
معبد و معبود او پوشالی است
ذهن سرکش بهرما بُت ساخته
تا که خود یابد بقا ، این بدسرشت
عمرمارا درکف خود باخته
*****
آنکه این تندیس ماراداده جان
دست پرنیرنگ وهم است وخیال
چشم خود بگشا ، توای بیدار دل
خویشتن بشناس ، نه بااین مقال
دیده رابگشا ؛ تو برافعال خویش
بین که جبراختیارت دست کیست
هرچه هست پنهان همه درذهن ما
گرمُچش درکف گرفتی زیرکی ست
سالها درکوچه های شعر خویش
من چراغی را زجان افروختم
آنچه می گویم ولیکن بی خلل
دم به دم درخویشتن آموختم
اصل ما نوروفروغ وروشنی
ما به ظلمت سرسپردستیم همه
پاره ی خورشید را درخود بجو
آن ندارد هیچ ، مرگ و واهمه
مرداد ماه 1380
راستی ؛ آدمی چه خوش پندار
کرده دل خوش به اینهمه آفات
میدهد عمرخود زکف آسان
درکف آرد چه ، زین همه آلات
درتباهی عمر خود بی شک
ما مصریم وبی خبرازآن
غافلیم زآنچه می رود برما
دیده را بسته ایم براین خسران
ازحیاتی که سربه سرشوراست
جز فلاکت چه ما به کف داریم
عمرما یک عذاب جانکاه است
ما به خوابیم ، اگرچه بیداریم .
اصل ما دیگراست وما دیگر
خورد ایم ما به فرع خود پیوند
اینچنین درسراب یک پندار
می رویم این ره خطا خرسند
***
خیروشرمان دوواژه ی هم نام
محوآن یک ، ازاین گریزانیم
گرچه این هردو واژه است ، اما
عمق این نکته را نمی دانیم
زآن دو گردیم ازهــــوا سیراب
این یکی سعد وآن دگر شوم است
آنچنانیم به واژه ها مفتون
چشم مان ازنگاه محروم است
خیروشرٌ واژه است ، بی تردید
لیک ما درکلاف اضدادیم
هرچه این واژه ها بگیرد جان
درعوض ما زخویش می کاهیم
خلاء ذهن ما یکی وهم است
فکررا کرده ایم ازآن لبریز
درٌه ایست بی نشان بلی درما
تا ابد پرنگردد این ناچیز
نیست این درٌه و خیال ماست
مااسیرتوهمیم اینجا
چشم را بسته ایم ازاین افسون
تا نبینیم به چشم خود آن را
مااسیرخیال ووهم خویش
می دهیم عمررا ازآن تاوان
تانگردیم ازاین فریب آگـــه
عمرخودرا چنین دهیم ارزان
***
ورنه هستی آدمی این نیست
این عذابی که وهم می زاید
زندگی سربه سرهمه شوراست
وهم را هرچه رنج وغم باید
خیزواین یاوه را زبُن برکن
ازدرونت ، رها شوی ازغم
به خدا رنج ما همه بیم است
سهم خود کرده ایم ازآن ماتم
زین توهم رها شوی ، بینی
قلب تو رنج وغم نفهمد هیچ
خویشتن را رها کن ای انسان
زین ره پرمصیبت پر پیچ
زندگی عشق ومستی وشوراست
خوفت اما اسیرغم کرده
این بلای مخنث موهوم
خود به انسانیت ستم کرده
رنج واندوه و ، شادی ولذت
من وتو ، یا که این «خود» موهوم
جملگی واژه اند ومکرذهن
آفرینیم به خود بلایی شوم
***
با نگاهی توان زدود آن را
ذهنت آماده کن به این زایش
ذهن آرام را توان بی شک
داد با یک نــگاه پالایش
بعدازآن پرده ها فتد ازچشم
دیده بیند جهان ، ورای فهم
زندگی معنی دگر یابد
کهنه گردد حدیث وبحث ووهم
تازه بینی که مستی وشوراست
سربه سراین جهان نو بنیاد
کهنگی گردد ازضمیرت محو
هرچه بینی به چشم ودل نوزاد
***
ذهن بنگر چه ظلم ها کرده
کرده مارا زاصل خود محروم
غرق دنیای پوچ پنداریم
عمررا داده ازتبی موهوم
این ره ما کویرناکامی ست
می رسیم تا سراب بی انجام
هستی ما نشان مرگ ماست
باختیم جان به این همه آلام
درتکاپوی خود چنان غرقیم
فرصتی را نیاوریم درکف
«خود» مجالی نمی دهد هرگز
تا ببینیم به کف خود این کف
راستی ، آدمی چه خوش پندار
داده ای جان ازاین همه آفات
گرکه گردی رها ز«خود» بینی
حق کجاهست و ما کجا ، هیهات
مهرماه 1380
فصلی چه تازه درسخن آورده ام ، ببین
اینجا هزاردامن گل تازه تازه چیـــــــــن
تونوبهاری و ، عطرو گـلاب خویش
درخودبجو تو برگ گل و عطریاسمین
هم تو کلامی وهم معنـی ی خـــــودی
حجمی ز واژه شوی اینچـنین حـــــزین
آیینه ای که سیـرت خویشت کنی عیان
غره مشو عبث به ترازوی مهروکین
دارد سکوت جلوه گهی ماورای حزن
آن قصرتوست ، تو در خویشتن ببین
آموزه های قلب همه سد راه ماست
خود را بیاب که تویی جنت معین
برلوحه ی ضمیر نویسی زوال خود
ازخویش منفکی تو به پندار آتشین
نقد بهار خویش به یغما دهی ، همی
این نسیه را بهل که بیابی بخود یقین
هرگون صفت همه درکنه ذات توست ،
برخویشتن مباش تو به اقرارخوشه چین
اصل تووصل توست نگشتی ازآن جدا
خاشاک را تو اصل شماری در آستین
توکوه نوری وخورشید باتو ، ذره ای
ازخویشتن تو دوری وبا رنج خودقرین
خواهی زرسم مانده اگر سر رها کنی ؛
آیینه پاک دار ، تو از شام واپسین
/fuyu10s%5B1%5D.jpg)
بیا به چشم خـــرد بین تو این معما را ؛
« جنون قـدرت وثـروت گرفته دنیارا» .
صلیب تازه دوانــد چنین به هرسویی
دراین سراب مطـــلا به خیروشرمارا .
به شوق خویش فتادیم چوآهویی دربند
روان به جانب دوزخ مبین تو اعدا را .
به هرکجا که روی راه عافیت بسته است
مگربه خویش گشایی « حصاریغما » را .
به قرن موشک ورایانه زندگی جاریست
میان پنبه ببین « ســـرخ نا مدارا » را
چه قرنها که بشرداده زندگی ازدست
بدان هوس که به کـف دارد اوچلیپا را
نشان مُردگی اش ازچه آشکارا نیست ؟
به یک «فریب مجسم » سپــرده فـردارا.
چه گنج ها که به کف داری و نمی دانی
تو معدنی که کند سحرخود مسیحارا .
«فضای امن» تو زنجیر دام وبند توست
گُسل تودام و رهان طوطی شکر خا را .
کلام تازه بود این ، چو آب وگُل جاری
به مُردگی تو مکن خو ، شکن توحاشارا
کنی چوفهم سخن ؛ رسته ای زآب وگل
وگــــــرنه ؛ دربُن مرداب رانده ای پارا
سخن کلاف من وتوست دل مکن خشنود
به قعـــرواژه نهادی زکــــف تو دریا را
ای مانده تهی درکف خود درشب دیباج
جان را تـو مده برسراندیشه به تاراج
نوکردن جامه شده گر قاعـــده ی مـــا
این رسم وبالی ست که مارا کند اخراج؛
ازریشه وازاصل که آن مائده ی ماست .
بگشا تو گره تا رهی ازدامگه عاج
تو اصلی وبرفرع چکاندی دل خود را،
دریا به کویری شده درغائله محتـــــاج
تو شیری و لیکن شـــده قربانی بیشــــه ،
این بیشه همه قال ومقال است نه معـراج
دانی ؛ تو به زندان خودی سخت گرفتار،
بیهوده دهی سایه ی خودرا تو همی باج
این فهم خطا شرط بقا یافتن ماست
برکن توخطارا که به خود پیشه کنی تاج
کن فهم سخن ، تا برهی ازقفس وبنــد
خودرا چه کنی دربُن افسانه تو تیمـــاج
انسان موجودی ست آزاد ورها ولی عوامل بیرونی « ساخته های پندارآدمیان درتمام قرون واعصارگذشته تا امروز » برای آدمی حصاروزندان هایی شده اند که وی را یکایک درفضای بسته وتنگ ومنجمد خود زندانی و یا درخود استحاله کرده اند ودردوران معاصرخفقان وعذاب آن حصارودام وبندها برای نسل های امروزی وبعدازاین بسیارآزاردهنده وخفه کننده ترورنج آورترازدورانهای گذشته تاریخی گردیده است . انسان رنج ومرارت وتلخ کامی ومصیبت زندان های خودساخته را درک ولمس و تجربه میکند اما ازادراک عمیق وکشف آزادی ورهایی خویش عاجزاست .
ای آدمی ، ای مانده گران برسرپرهیز
دام است به هرگوشه ای ازدام تو بگریز
این آتش عریان که به آتشکده ی توست
خاکسترویرانه کند ؛ جان وتنت نیـــــز
مینو صفتی لیک به دوزخ شده ای گُــم
راهــت چــو نماید به خطا آتش سرتیز
نه تشنه ی ملکی و ، نه آشفته تقدیر
خــودرا برهان ازهـوس ملک بــلاخیز
تو معدن صلحی و خـطای تو چنین کرد
برمسند اندیشه ، تورا بنـــده ی مهمیز
مفتون خودیم وهمگی بی خبرازخویش
زین چرخش صدچهره شدیم ماهمه چنگیز
علمـــت نگشاید گــره ازکـارتــو هرگز
گربرسرعشق آیی و بینی شب وشبدیز
هــــــرمنزل آسایش ما خانه خواب است
از قافلــه ایمــن نتوان بـــــــود توبرخیز
درتوست گره کاینهمه درهم شده کارت
باخویشتنی بیهده صــــد قرن گــلا ویز
خودکامی ما خالق ویرانگی ماست
بااین سربیگانه ولی هیچ تو مستیز*
توعین بهاری و، پر ازعطــرو شکوفه
دادی زکفـت خرمـن گــل از تــب پاییــز
برخیزو سراز دامنه ی خویش رها کن
تاکی کندت مست وزبون باده ی پرویز
عمرت به هوایی رود ازکف چه ندانی
بیماروطبیبی و ، تودرمان خودی نیز

* شاید معنی این مصرع مبهم ودورازذهن وبیگانه با سنت رایجی با شد که قرنها به آن خو کرده ایم اما کلید گشایش رازمان ! نیزدرهمین است . ما نمی توانیم با «خود» دردرون خویش مبارزه وبا آن ستیزومجادله کنیم ، چون مبارزه با «خود» یعنی خلق وآفریدن « خود» . اراده ای که درما بوجود می آید وخلق می شود که میخواهد «خود» را با مبارزه ، ریشه کن کند این اراده هرچند ایده آل و متعالی نیزباشد ، همان «خود» است که میخواهد خودرا ازصحنه محو نماید . همان «خود» است که «خود» را ازصحنه با تمام معایب ومفاسد وخطرات ومضرات خارج می کند ولی «خود» ی تازه را خلق میکند با ماهیتی مغایربا «خود» ی که با آن مبارزه کرده است . «خود» ی باشکل وشمایل وماهیتی دیگر ، ولی بازاین تحول وتغییردرونی تغییری ست که مارا بخود سرگرم می نماید اما ازرسیدن به هدف یعنی رهایی ازاسارت وبردگی «خود» هرگز خلاص نمی کند . مبارزه با «خود» فلسفه ای کهن ودیرینه وبسیارقدیمی است که مارا دردایره مخوف ومهلک ولی متناقض ومتضاد همان «خود/ذهن» سرگردان نموده وبازی میدهد . با هیچ روش وشیوه ومتدی نمی توان با «خود» مبارزه وستیز کرد ، چون بازنده ی این گود توهمی جهنمی ماییم که می خواهیم بسیارهم صادقانه خودرا ازاسارت «خود» نجات بدهیم ولی همچنان دردایره ی فاسد آن میمانیم . نفس ادراک عمیق همین موضوع راه رهایی ازاین بن بست فلاکت بارودوزخی ست . وقتی بتوانیم عمیقآ این مطلب را درک کنیم قدرت مشاهده ودیدن را هم که راه رهایی از«خود» است را می توانیم راحت ترتجربه کنیم . راهی را که ما می توانیم درآن ازاسارت وبندگی «خود» خلاصی یافته و درآرامش وشادمانی زندگی کنیم مشاهده و«دیدن» «خود» درضمیراست .
· باید خودرا به حال خود رها کرد وبا آن هیچ کاری نداشت چون این دیو درونی هرقدربیشترآشفته شود جری تر وشرورترمی گردد وزمانیکه «خود» شرورشود کنترلش برای ما غیرممکن می گردد وقویآ سرمارا به سنگ می کوبد . «خود» را باید کاملآ آزاد وبحال خود گذاشت وآن را درضمیرخویش نگاه کرد ، حرکات وبازتابهای آن را درخود دید ، کنش وواکنش های آن را درخود نظاره کرد دراین صورت می توانیم با مشاهده ریشه آن را درضمیرخود متلاشی ونابود سازیم .

هم خواجه وهم خانه و هم کعبه شمایید
افسوس که برگنج شما پرده شما یید
*) معشوقه تویی
ای آدمی ای مانده نهان در شب هستی
درخویش بجو آنچه که خواهی همه هستی
تونورخدایی وتویــــــــی ظلمت تردید
ازچشمه جدا درهوس خویش نشستی
باورچه کنی این همه افسانه وغوغا
تو منظر حق بودی وخودرا توشکستی
برخیزوسبک کن دلت ازهرخس وخاری
آنگه به عیان بین که توخود عشق پرستی
معشوقه تویی در شب هجران شده ای گٌم
درخویش بجو وصلت خود جام الستی
هم کعبه تویی ، قبله تویی خواجه تویی تو
بیهوده به جنجال عبث از همه رستی
«ذهن» توشده حاکم وارباب زبونت
این قاصره را بیهده برخویش توبستی
بالفعل ببین این هوس زائده در خویش
آنگه تو زهر دام وزهـــر بند گسستی
برکن زدلت آنچه بجز تو شده مقصود
مقصد به دوعالم به خدا بلکه تو هستی
پنجم مهر۸۷
*) طلعت معشوق
جداازخود چه می جویی نشان ازگوهرمهتاب
بیا درخویشتن بنگر ؛ ببین خورشید عالم تاب
تویی مرات جان خویشتن هم مهر وهم ماهی
جداازخود شدی آیینه ی ظلمت دراین گرداب
توهم خورشید وهم ابری، مپوشان چهره را ازخود
نقاب جهل را برکن زرویت تا رهی ازخو اب
دل ازمیخانه ومسجد چرا دانی گریزان است
به هرجا دل سپردم بی خبربودم زخود بی تاب
فریب جهل خود خوردن همه سودای خودکامی ست
درون ما بود آیینه ی اسرار، آن درخویشتن دریاب
کلاه سروری ات تاج زرین ونمد یک موست
کند یک جرعه ی وهم دروغینت چنین سیراب
توان بودن ولی آیینه دار طلعت معشوق
توخود آیینه ای ، زنگارقلبت را بده برآب
بیادرخویشتن بنگر همه اسرار عالم را
تویی خود عالم معنا بسوی خویشتن بشتاب
پاییز ۸۲
دوستان علاقه مند به مطالب خودشناسی یک تجربه مفید را کلیک ومطالعه فرمایند


ما به انتظارهای بیرونی دل می بندیم تا پاسخی ویا درمانی به عقده های سرکوب شده ی درونی خود بیابیم که این عمل وواکنش ما گریزوفرارازخویشتن است . باید پاسخ عقده های سرکوب شده را یکایک ما دردرون خود بیابیم . فلسفه ی انتظاریعنی رسیدن ، شدن ، دست یافتن و.... که شدن ورسیدن ودست یافتن امیدهای واهی ست که مارا از«حال» واکنون که حقیقت هستی ست منفک ساخته وبه امیدهای واهی آینده گرفتارمی سازد .
انتظارازدسیسه های ذهن شرطی ست که آدمی راازخویشتن خودش جدا نموده ودربیرون درسرابی موهوم گرفتاروسرگردان می نماید .
ذهن انسان مکارترین صیادی ست که آدمی را صیدکرده وبه دنبال مطامع خودش به سوی سرابهایی کورروانه می سازد
دنیای درونی انسان دنیای کشف ناشده وناشناخته ودنیای حقیقی اوست . دنیای آرامش وکشف دمادم ناشناخته ها . دنیای بیرونی « دنیای خودساخته » دنیای مجازی وتصنعی وغیرحقیقی او . دنیای بیرونی یا دنیای جمعی بشردنیای مقایسه ورقابت ودنیای نفرت وخشونت وفریب ودسیسه وستیزوجدال است ولی دنیای درونی انسان دنیای صلح وآرامش وتفاهم وآشتی ودوستی ست .
درک عمیق دنیای درونی درخویشتن است که دنیای توهمی وپنداری مقایسه ورقابت را برای انسان متزلزل و دگرگون ساخته وآدمی را ازاسارت آن نجات میدهد
هرکس باید دنیای حقیقی خودرا درخویشتن کشف نماید ولی آدمی به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش ازدنیای فردی وواقعی خود جداشده وبه دنیای جمعی وخودساخته ی بیرونی می پیوندد وتبلیغات بیرونی نیزازانگیزه های بسیارقوی وفریبنده است که انسان را دچاراغوا نموده وازدرک واقعی خویشتن دور ومحروم می سازد .
علت خودبیگانگی انسان تنهاعوامل بیرونی نیستند بلکه فرد علت وانگیزه را درخودش درطول سالها حیات وبقا میدهد وبا چسبندگی به بیرون آن عامل مادروریشه را درخویشتن محفوظ نگاه می دارد .
تمایلات وآرزوها ، چالش ها وجراحات درونی هستند که آدمی برای مداوا ویا رهایی ازآنها به سوی عوامل بیرونی جذب شده وپاسخ تنش های درونی خودرا میدهد تا به آرامش برسد . اما آزارهای درونی « تمایلات وآرزوها » هرگزپایانی ندارند وبه همین دلیل انسان هرگزآرامش را درچنگ ندارد . درصورتی تنها انسانی به آرامش واقعی میرسد که ریشه وعامل میل وآرزورا درخویشتن یافته وازاسارت ودریوزگی آن خودرا نجات داده باشد .
درانسان نیرو وانرژی شگفت وحیرت آور دیگری وجود دارد ولی آدمی به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی وساختارحقیقی وجود خویش با سرگرم کردن بیهوده ی خود وبا پاسخ دادن به تنش وچالش آرزوها وامیال خویش ازکشف آن نوربیکران ونامتناهی محروم میماند .
|
|