|
خـــــــودشناسی
|
||
|
......بیایید خود را بیشتر بشناسیم..... |
ذهن ما چون موج سرکشی است که مارا دراسارت بی چند وچون خود قرارداده وبا محبوس نمودن ما دردایره ی ارزشهای متناقض ومتضادی که آفریده ی همان ذهن ابتروناقص هستند مارا همچنان درچنگال خود نگاه داشته وبه ما فرصت نمیدهد که چشم ما به ماورای زندان جهنمی ذهن گشوده گردد وتازمانی که ما اسیرذهن شرطی خود باشیم هرگز نخواهیم توانست به ماورای ذهن نفوذ کنیم وبه همین علت است که ازدیدن واقعیت « آنچه هست» محروم می مانیم .
اگرروزی انسان این توانایی را به چنگ بیاورد که بتواند جوشش وبازتاب ها وحرکت های فکررا درضمیرخویش بدون دچار قضاوت وپیشداوری های ذهن درخود شدن دمادم مشاهده کند . بزرگترین وقوی ترین دیوارهای ستبرزندانی را درپیرامون خود درهم شکسته وخودرا ازسیاهچالی نجات میدهد که بعدازآن ، آزادی واقعی را تجربه وازآن آزادی به تمام وکمال به نفع تمام بشریت بهره بری می نماید . وتنها همین نحول و انقلاب درونی آزادی واقعی انسان است .
رهایی ، آزادی ست
میتوان آزاد بود
می توان تا آسمان همچون کبوترپرگشود
می توان ؛
زندان هستی را به گرد خود شکست
می توان طرحی دگربرخویشتن ایجاد کرد
میتوان در ماورای ابرها مسکن گزید .
میتوان ؛
همچون شقایق ،
خرم وسرزنده بود .
میتوان شاد وسبک تا مرزآسایش رسید .
¨
درکدامین بند وزندانی ،
تو میدانی اسیر؟
با« رهایی » میتوان ،
ازدام وبند خود گسست
همچو لاله دم به دم اسرارهستی را گشود
زینهمه اندوه و ، بیم ورنج و غم آزاد بود
شادمان تا ماورای زندگی هجرت نمود .
خوف را برکن دمی ،
آری ؛
زجان خویشتن .
می چشی خود طعم آزادی ، چنان شهدوعسل .
مااسیردام خویشیم ،
بی خبراما زخود ،
می گریزیم دم به دم ، چون سایه ما ازخویشتن .
درد را ،
درمان نمی سازیم ، به جان خود .
عبث
با فغان ومویه اما ، آوریم عمری به سر
می زنیم برجان خود بیهوده اینجا نیشتر.
می توان ؛ آزاد بود .
می توان چون شاپرک ها ، زندگی را تازه دید
سرخوش وشادوخرامان خود به هرسویی پرید .
چون کلید باغ خوشبختی ،
بلی
دردست توست .
میتوان خوشبخت بود .
باید ازهردام وبندی ، خویشتن را وارهاند
زندگی را ،
تکیه گاهی تا شکوه وصل دید .
¨
زندگی ،
آرامش است ووجدوشورواشتیاق
دست افشان ، پای کوبان
با گل وبا غنچه وبرگ وگیاه آمیختن .
وصل خودرا یافتن اصل حضوروزُهد ماست
میتوان تا قله های سرخوش هستی رسید
نوبه نو ، سیب وگلابی را همه ازشاخه چید .
دوستان علاقه مند میتوانند بحث «آنیما» را دروب کاوش روان مطالعه فرمایند
ذهن ما چون صندوقی ست که ازواژه وحرف وکلمه لبریز شده وما دردام وبند کلمه وواژه ها بطورروزمره اسیر می شویم
ما درکمال سلامتی وبی زخم وجراحتی برجسم وروح خویش متولد می شویم ولی سرمان را برسنگ ودیوارکوبیده وزخمی مهلک وجانگدازرا برتمام اندام وجوارح خویش بوجود می آوریم وبعددرتمام طول عمرخود ازاین زخم ، نگران وشکوه مند ونالانیم وهرگز نیزنه آنکه به فکرمداوای خود نمی افتیم بلکه تنها به شکایت وناله های جانکاه خویش عادت کرده وبه شکوه وگلایه مان هم فخرمی فروشیم وهرچه زخم خودرا عمق تروعمیق ترمی کنیم .
اغلب انسان ها درهرزمانی ، ازفضای بسته ی اندیشه فراترنمی روند ولی معدودی هستند که اززندان اندیشه فراترمی روند واینان نیزبا خود پیام هایی دارند که برای بسیاری ازافراد که درقفس اندیشه اند قابل درک نیست وکسانی نیزکه نمی خواهند گمراهی تفکررا درخود نظاره گر باشند بدون نفوذ به اعماق هرنکته وموضوع تازه ای آن را برای خود ودیگران تکراری می خوانند .
ذهن ما هرچه را در خود بطورلاینقطع ثبت میکند وازآنها چالشی ساخته ومارا ناخودآگاهانه اسیروگرفتارسخت چالش ها ی خود می نماید . آیا میتوانیم دربرابرتمام افعال وعملکرد های ذهن خود آگاه وهوشیارباشیم وبا خواندن ترفندهای ذهن ازاسارت خود جلوگیری کنیم ؟ بلی . درآن صورت است که ازآرامشی شگرف برخورداریم وتازه ترین نکات را نیزدرک میکنیم . وذهن مان هم تحت کنترل ماست .

چودراندیشه می روید گلــــی ناب
مکن خودرا به پایش هیچ بی تاب
دهد خارت به کف این بی مروت
توخود روی گلی درخویش دریاب
همه مکروفسون است این هیاهو
کند مارا به نیرنگی همه خواب
بخوانی دردرون گر رای فکــرت
توانی خود رها سازی ز گرداب
زحق ، اندیشه مان پرهیز دارد
نخوانی مکر این نیرنگ شب تاب
چو نیلوفر بپیچد برتـــــــــــن گل
شود لاغر، تن وجانش بدین تاب
تو سرآرام کن ، یابی گل خویش
بجزخاشاک کو درعمق مــرداب
تمام زندگی عشق وحضوراست
توبحری،هرچه را درخویش دریاب
به وهمی می سپاری دل ، ندانی ؛
کنی خودرا به خاک وگل تو سیراب
بیا آرام کن سررا ، که بینــــــی
درآن هردم جهانی غرق مهتاب
مرداد ماه 1380
دوستان علاقه مند میتوانند بحث «آنیما» را دروب کاوش روان مطالعه فرمایند
ذهن ما چون صندوقی ست که ازواژه وحرف وکلمه لبریز شده وما به دلیل عدم آگاهی ازماهیت واقعی خویش « آنچه هستیم » دردام وبند کلمه وواژه ها بطورروزمره اسیر می شویم
آدمی با دیدن مداوم ذهن خویش می تواند به روشنی متوجه شود که ذهن چگونه اورا گرفتار سراب هایی کورنموده ونمی گذارد چشم انسان به واقعیت گشوده شود .
می تواند ببیند ذهن چگونه بطوربی وقفه آدمی را با زیرکی ومکرودسیسه دربیراهه ها ی هلاکت بارسرگردان می سازد . امی باشیم ویا دانشمند وعالم زمانی میتوانیم خودرا ازاسارت خفه وننگین ذهن خود نجات بدهیم که توانایی مشاهده ودیدن ذهن را درخویشتن تجربه کرده ودرخود تقویت نماییم .
چرا ذهن نمی گذارد چشم آأمی به واقعیت گشوده شود ؟
قبل ازآنکه آدمی بخواهد واقعیت را مشاهده کرده وببیند ، ذهن اورا گرفتارچالش تعبیروتفسیرهای خود نموده وازدرک واقعیت محروم می سازد .
چرا به سهولت نمی توانیم ویا نمی خواهیم ذهن را درهم شکسته وخودرا ازاسارت این پدیده کاذب درخویشتن نجات بدهیم ؟
چون می ترسیم . ذهن با وابستگی ودل بستگی ها برای ما ، شخصیت وهویتی کاذب را می سازد که ما درپناه آن شخصیت خیالی احساس امنیت وآرامش می کنیم « امنیت وآرامش ذهنی نیزامنیت وآرامش واقعی نیست » وهرگزجرات نمی کنیم آن هویت را درخویشتن با مشاهده ودیدن ازهم متلاشی کنیم وسعی می کنیم همچنان سرسختانه خودرا دراسارت وقید وبند شخصیت کاذب و هویت غیرواقعی خویش نگاه داریم .
آدمی آنگونه زندگی را برای خویش بدیهی پنداشته که خودش را درمقابل زندگی ازیاد برده است
انسان خودش را گرفتارمصیبتی نموده است که برای گریز ازآن به پنداروخیال پناه می برد « چون آن مصیبت خودساخته ، توهم وخیال است » وعدم درک عمیق این واقعیت باعث گردیده است که آدمی زندگی سراسرخشونت خود را برای خویش امری بدیهی و تردید ناپذیرببیند .
***
آدمی دراعماق سکوت به «حقیقت » نزدیک می شود وباغوغا وهیاهو ازحقیقت فاصله می گیرد وزندگی آدمیان آمیخته ای ازهیاهو وآشوب هایی ست که آدمی را ازماهیت اصیلش دور می سازد .
***
زمانی که گرفتاروخودباخته ی فکرشرطی وتفرقه ساز خویش می شوم ، فکرجز نیش مزاحمت دیگران را درضمیرم به نمایش نمی گذارد . اما زمانی که ازاسارت فکررها می شوم دیگران هیچ زخمی دربرابرم نیستند . آنان نیزهمنوعانی هستند که با حسن نیت وتفاهم درکنارهم زندگی می کنیم
***
بازگشت به خویش نفی تمام دل بستگی های مادی ومعنوی ست که آدمی را ناآگاهانه درچنبره ی خود اسیروگرفتارکرده اند
رنگین کمان
یه روزمیام توکوچه
جار میزنم ؛ آی شبنم
براتون گل آوردم
آهای دلای خــرّم
بابونه واطلسی
با ارغوان تازه
رنگین کمان تودستم
دنیای رمـــزه و رازه
پرمی کنم درودشت
ازسبزه وستاره
ظلمت وورمی چینم
ازشانه ها دوباره
سیب طلا آوردم
ازسرزمین خورشید
سبد سبد می پاشم
تو جاده های تردید .
می گم ؛ آهای مسافر
مکن تو بی قراری
گیوه ها تو بپا کن
راه درازی داری
منتظرتو مونده
اسب سپید بالدار
دل بکن ازچپرها
چترو کلاتو بردار
بشین روبال شرقی ش
ازآسمون گذرکن
دوروبرت ستاره س ؟
ازاوناهم حذر کن
می رسی بالا بالا
توجنگلی بی نشون
نورمی ریزه بپایت
طبق طبق آسمون
سیب طلا می چینی
ازشاخه های بالا
دامن دامن ستاره
پر می کنی روابرا
میاد پیشت سپیده
با نم نمای بارون
گل می چینی دمادم
ازشاخه ها فراوون
راستی کجاست ؛
ایام فرهی ؟
درچنگ من
درچنگ تو
درچنگ او
یانه ،
ورای خاک وزمین است ملجایی ،
کانجا رسی به قله ی پرشور خرمی ؟
دانی ؛
بشر سرشته شده از«من» و «تو» ، «او»
هریک به زاری است وبه شیون به شیوه ای .
درشرق وغرب ناله ی انسان به یک صداست
شرقی اسیرفقرو ، ولیکن زخود جداست
غرب آن مکان علم ،
ازفقرتن رهانده وغربی به خود بلاست .
انسان ، به رنج گمشدن خویش مبتلاست .
این دردماست
درغرب ویا به شرق
درمان آن کجاست ؟
***
انسان قرن بیست
درآرزوی یکی لحظه خرمی ست
بااینهمه سلاح مخرب ، به دست خویش
ویران کند گرکه زمین را عجب مدار .
رایانه شبه بشرهم کناراوست
هم دوست و ، هم عدوست .
***
تا دردرون نسل بشرنیست خود قرار
ازخویشتن کند ، او دم به دم فـــــرار
باغیربیگانه و، با خود کند ستیز
وین فعل آدمی ست دراین عصروروزگار .
15/12/1380
«خود» نقطه ای توهمی وپنداری درضمیرماست که ما با افکارواعمال وحرکت های خود بطور بی وقفه به آن غذا داده و به جای پرداختن به شخصیت واقعی خودمان باسرسپردگی به آن نقطه ی پوشالی آن را درضمیرخویش بقا داده وفربه می نماییم .
فکرانسان ، فضایی دراطراف وپیرامون خودش ساخته وآدمی را اسیرآن فضای محدود وبسته می نماید ودراین فضای خودساخته ومجازی ست که انسان گرفتارتضاد وتناقض وستیزوجدال ورنج وبیم واندوه می شود .
بارهایی ازفضای خودساخته است که انسان ازتضاد وتعارضات درونی رها گردیده وازاسارت رنج واندوه وبیم و ستیزوجدال ها خودرا نجات میدهد .
انسان میتواند با تقویت نیروی بصیرت درخویشتن ، بامشاهده ودیدن اعمال وحرکت های فکردرخود ، تمامی تضاد ها وتناقض های درونی را ازضمیرش منفک نماید .
باتشکرازدوست صمیمی وگرانمایه مان آقای دکتررها که غزل های دوستان را دروب شان آپدیت می نمایند که این هفته دوغزل ازبنده را در وبلاگ
- واریته غـــــــــــزل- آپدیت فرموده اند .
شاید یکی ازبزرگترین هنرهای انسان این باشد که بتواند «ذهن» را درخود بطوردمادم ودربیشتراوقات شبانه روزمشاهده کند واین ازتوانایی های خارق العاده ایست که انسان میتواند نسبت به تمام افعال واعمال ورفتار، واحساسات خویش آگاه بوده ودمادم هرفعل وعمل وحرکت وواکنش را درخود تحت کنترل خویش نگاه دارد .
جام دگــــــــــرمی زنم برسربازارخویش
مستم و دارم به کف ، دامن دلدارخویش
نعره ی مستی زند هرکه درایــــن میکده
سرخوشی است حال ما برسرگلزارخویش
بهره چه بردیم همه در قفس زندگـــــــی
دام نهادیم بخود ، درکف پنــــدار خویش
جاومقام وطلب ، هستی مارا ربـــــــــود
طالـــب این باده ایم ، دربُن افکارخویش
گُـــم شـــــده روح وروان برسراین کارزار
ماشده ایم سرگران ، بنــده ی عیّارخویش
«خود» چوشود محووگم یکسره خود ازضمیر
عشق ببینی دگـــر شیوه ورفتــــــــــار خویش
زندگی آرامش است ، «آن» چوتو دادی زکف
عمرهدر داده ای ، برسرغـــــــــــدارخویش
هرگل مردابی از بحـــــــــــــر ندارد خبــــر
لوش ولجـــــن را کندعقد گهـــر بار خویش
هست جهان چــــــون قفس مردم آزاده را ،
گرچه شکستند این طایفـــه پرگار خویش
شعرنوویاکهن ؟ هردو یکی بنــــد ماست
واژه پرستیم همه ، غافل از کارخـــــویش
ما چه به جان پروریم با همه عرض ونیاز؟
دام توبشکن ، ببین ، دامن پـــر بار خویش
%5B1%5D.gif)
ماوقتی ازکودکانمان موجوداتی رام ومطیع و سرسپرده ی افکارخودمان می سازیم فکرمی کنیم که بزرگترین خدمت را به آنان کرده ایم حال آنکه نمی دانیم بزرگترین خیانت را به کودکان خویش روا داشته ایم

بزرگترین خدمت ما به کودکانمان آن است که ازکودک خود موجودی کپی خویش نسازیم . بلکه اورا راهنمایی وهدایت کنیم که به شخصیت واقعی خویش دست بیابد

انسانی که الگوی شخصیت را دربیرون ازخویش انتخاب نموده وبرای خود شخصیتی براساس الگوهای بیرونی می سازد از شخصیت حقیقی وخدادادی وفطری خویش دوری جسته وبراساس قالبی بیگانه وقراردادی که مغایربا سرشت وفطرت اوست خودش را شکل داده است .
باتشکرازدوست صمیمی وگرانمایه مان آقای دکتررها که غزل های دوستان را دروب شان آپدیت می نمایند که این هفته دوغزل ازبنده را در وبلاگ
- واریته غـــــــــــزل- آپدیت فرموده اند .
وبا تشکرفراوان ازمدیرمسئول مجلـــــــــه ایران که قسمتی ازهمین شعررا درآن وبلاگ آپدیت نموده اند
بهترین معیاروملاک عشق ، آسیب ناپذیری «عدم خودباختگی» درمقابل تمام علت وانگیزه ها ورابطه های خوب وبد اجتماعی است . دراین فرآیند شکوهمند وخجسته است که ذهن درتوقف وغیبت کامل است وهیچ مداخله ای درمشاهده ودیدن ما ندارد . زمانی که عشق وجود دارد وآدمی خارج ازمحدوده ی زمان ومکان وعلت وانگیزه ها وروابط اجتماعی سیر می کند زنجیره ی بسیارقوی وسنگین روابط وعلت وانگیزه ها اهمیت وسلطه گری خود را ازدست میدهند . هرچند رابطه جریانی ست بسیارپیچیده ومعدود کسانی می توانند بدون آسیب وزیان ازآن بگذرند .
های آدم ها ؛
دگرتاچندباید ، پشت ماسک زندگی پنهان کنیم خودرا؟
بیایید تا نقاب ازخویش برداریم ،
دروغ است وفریب ، این صورتک هامان .
دراین گرداب بیم وهول غربت گشته ایم ازخویشتن مهجور
دراین ظلمت شدیم اززندگی محروم
سراب است ، روبرو ، این سایه های کور.
بیا تا بشکنیم درخویشتن این صورتک هارا
بیایید ؛ تازه سازیم چهره را درآبشارنور .
بود تا بسته هر چشمی ،
به قعرباتلاقش می برد این رود ناهنجار
بود کوهی گران بردوشمان ازگردش دوران
حضورخویشتن را کرده ایم درعمق شب ها گُم .
گرفته ملک دل هامان همه زنگار.
نمی بینیم دراین آیینه ، روح خویشتن را ما
شدیم قربانی مرداب جهل قرن ها آیا ؟
کدامین سوی هریک می رویم آشفته ورنجور
نه راهی پیش رو ی ما
نه سویی روزنی برما نماید روشنی ازدور .
همه تاریکی است وظلمتی انبوه
به گرداگرد ما هرجا غنوده یک هوایی تیره ومسموم .
ودامی ، -
اندرآن افتاده گرگ و گله ها همراه .
نه گرگیم ونه گله ،
مانده لیکن سرگران ، چون گرگ وبره ، درسرابی کور.
****
به تنگ آمد دلم ،زین ظلمت دیجور
بهاری نیست
برگی نیست
سروری نیست
شوری نیست
شکوهی نیست
نوری نیست .
دراین ظلمت ، دراین شهرغریب حایل وحشت
دراین شهرفریب کور
دراین تاریکی بیمار
نداریم جز صدای رنج و، حرف شکوه را برلب
دمادم تیرگی ووحشت است دراین هوای سرد سرد سرد .
سرابی را ، نهادیم تن همه دراین شب نیرنگ ،
کنیم با خویش ، ازبیم هجوم خویشتن ما جنگ.
صدایم را که یکدم میدهد پاسخ ؟
برون زین سرزمین وحشی بیمارهول وبیم
****
من ازشهرشکوهی تازه می آیم
حریم آشتی ومهر
مکان صلح وآرامش
یگانه سرزمین وحدت وسازش
درآنجا زندگی سرشاروپرباراست
نمی بینی کسی را دربهشت زندگی بی تاب
درآنجا حال وروحی تازه دارد دم به دم هستی
دمادم عطروبوی نسترن دارد هوای صبح
همه عشق است ومهرنورمی بارد زسرآنجا .
من ازیک سرزمین دیگری ، زآن سوی این دروازه می آیم .
چراغی دردلم روشن بود هردم
که راه زندگی را می نماید دم به دم روشن .
کدامین سوی باید رفت ؟
به گل افتاده ایم ما هریکی رنجور
به مردابی ندارد هیچگه فرجام
شب است وهول سنگستان
به لب هاتان دمادم شکوه می بینم همه چرکین وخون آلود
کمرهاتان شده خم ، زیربارزندگی افزون
به زیر سنگلاخ بیم ورنج و، وحشت وتردید .
صدای شکوه می آید به گوش ، از غرب وشرق وازشمال دور
بیایید ؛ راه خودرا درافق هایی دگرپیدا کنیم شاید
نه راهی بود ، دیدم ، نه نشانی پیش پاهرگز
کف اندیشه میراند به گردابی چنین مارا
نشانی نیست اما ، هیچگه ازروی گل پیدا .
نه دریا باید ونه زورقی درزیرپا ، لیکن
نه هم اندیشه دریا نماید راه دریا را .
سبک کن با ر خودرا ازکلام وواژه والفاظ
چنان آیینه صیقل ده ، دمادم سینه ی خودرا
- نماید چهره ات را روسیه ، آینه درزنگار-
چودیدی کوه نوری پیش رو ، برکن همه ازجا
چنین آیینه ات درتیرگی می زایدت سرشار.
نشان ازموج ومویی نیست
نشان ازوصل ورویی نیست
چوبی اندیشه بودی ، بعدازآن بینی جهان بی کران خویش
دراین دریای آرام ومجرد نیستی دیگر ، تو خوف اندیش
«من» و«ما» و«تو» گردد محو ذات بی نشان اینجا
که می بینی ، جهان را ، صاف وروشن بعدازآن دیگر
همه عشق و، شکوه و، مهرنوراست ،
زندگی یکسر .
آدمی اگردرونی آرام وبی دغدغه داشته باشد دمادم تازه ترین وبدیع ترین نکات هستی را درک میکند وازآرامش وسروری شگفت برخورداراست ولی اگردرونی نا آرام ومضطرب وهراسناک داشته باشد ، دمادم درناآرامی ودغدغه واضطراب ودل نگرانی زندگی میکند وجزء جنگی درونی درتمام لحظات با خویشتن ندارد .
انسان ذاتآ وفطرتآ موجودی ست آرام وکاملآ بی آزارو شادمان اما هرقدربیشترازآرامش درونی وذاتی اش فاصله می گیرد نا آرام ترودچاردغدغه واضطراب شدیدتری می گردد وسرسپردگی به عوامل بیرونی «تعلقات ودل بستگی ها» است که ازانسان موجودی ناآرام ومضطرب ونگران وطغیان گر می سازد .
باتشکرازدوست صمیمی وگرانمایه مان آقای دکتررها که غزل های دوستان را دروب شان آپدیت می نمایند که این هفته دوغزل ازبنده را در وبلاگ
- واریته غـــــــــــزل- آپدیت فرموده اند .
وبا تشکرفراوان ازمدیرمسئول مجلـــــــــه ایران که قسمتی ازهمین شعررا درآن وبلاگ آپدیت نموده اند
تازمانی که ما دربند وگرفتار«خود» درخویشتن باشیم ، بازیچه ی ترفند ها ومکرودسیسه های «خود» هستیم . «خود» است که برای ما سرزمین ظلمت وتاریکی را می سازد وبرای گریزازآن برایمان سرزمین نوروروشنایی را می آفریند . برایمان ناامیدی ویاس ودرمقابل آن امیدوپیروزی را می سازد و.....و.... مارا بطوربی وقفه دردایره ی مخوف وجهنمی تضادهای درونی بازی میدهد ..... اما زمانی که «خود» را درضمیرخویش تاروماروریشه کن کنیم ازآنگاه است که ترفند ها ودسیسه های ذهن یا همان خود برایمان قابل مشاهده ودیدن است . وبا این دیدن ناب است که میتوانیم دمادم مچ ذهن را گرفته وخودرا ازاسارت ذهن خلاص نماییم .
تا چند کنی پیشه ی خود دربه دری را
ازدوش بیفکن تو ســـر بی خبری را
آیینه ی خویشی تو به زنگار شـدی گُم
آیینه بپیرای و ببیــــن دیـــووپری را
ظلمت زده ی فرقت خویشی چه ندانی ،
داری تو به کف همچو قمر جلوه گری را
عاشق شوو،جزعشق میاموز دگرهیچ
ورنه به هوا نقش دهــــی بی هنری را
دردامن معشوق عیان بین توسرخویش
سازی چه صنٌم بردل ریشت دگـری را ؟
معشوق تویی ، عابدومعبود دوتا نیست
بــردار زره ، فاصله ی بی بصــــری را
درپرده بماندیم نه یک قرن وازآن بیش
درپرده ی ما بین تو عیان پرده دری را
افسون مشو ازفتنه ی این دوروزمانه
بخشد به تو افسانه تب خیره سری را
با تشکرازدوست صمیمی وبزرگوارمان آقای دکتررها که غزلهای بنده را دروب شان به آدرس زیرآپدیت فرموده اند واریته غزل
«خود» یعنی ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده ی انسان . ذهنی که برای آدمی کلافی مخرب را ساخته واوراناآگاهانه « به دلیل عدم آگاهی ازوجود ذهن شرطی درخود» اسیروگرفتاربی چند وچون خود می نماید . اگرنسبت به ذهن وماهیت وساختاروبازیها وپرسه زنی های آن آگاهی لازم وکافی راداشته باشیم بامشاهده ونظاره ی «خود/ذهن» ، خودرا ازکلاف ذهن خلاص ورها می نماییم واگرنسبت به آن آگاهی نداشته باشیم همچنان دربند وگرفتارباقی می مانیم . اگرذهن را لحظه به لحظه کسی ببیند ودرخود آن را تحت مشاهده وکنترل ممتد داشته باشد میتواند با مشاهده خودرا دمادم ازاسارت ذهن شرطی خویش رها نماید و سعادت مند کسی است که درتمام قرون واعصاراین توانایی را دارد . اما عوامل جانبی درروزگارما « دام وبند های مهلک شرطیت انسان » آن قدرقوی وتاثیرگذارهستند که گاه نسبت به ماهیت ذهن آگاهی لازم را داریم وقدرت مشاهده را نیزتجربه می کنیم ، معهذا ممکن است مدت ها ذهن مارا اسیروگرفتارسازد وبعدازآن مدت« یک ساعت ، یک روز ویا یک ماه و....» آدمی خودرا با مشاهده ازاسارت نجات بدهد واین تکرارهمچنان دروی ادامه داشته باشد .
باده ی الست
مادیده به روی خویش بستیم
ازدورهوس اگر گـــــــسستیم
اندوه زمانــــــــه نیست با ما
ما سرخوش وبی خیال ومستیم
مستیم و خـلاف عقل ، هشیار
ما سرخـــوش باده ی الستیم
سرمستی ما کف گمان نیست
ماییم که زنفس خویش رستیم
ما ، برسر هوش خود امیریم
کی برده ی چشم وگوش ودستیم
هروجدوسرورعشق باماست
ما چشم امل زهرچــــه بستیم
افسون زمانه درید ماست
افسانه به گرد خود نبستیم
آرامش ما تب زمان است
از رنج زمانه فارغ استیم
دیدیم ؛ سراب وهـــــم وپنـدار
زین باده ی وهم خود گسستیم
ما دیده به رنج خود گشــودیم
مامرهم درد خویش هستیــــم
دیدیم که بلای عمر با ماست
تابرسرمهــــــر خود نشستیم
***
برخویش نگرکه هرچه باتوست
بیرون منشین ، که خاک پستیم
درما چه بود ، به خویش دریاب
بیهوده مبین ، که «خودپرستیم»
ازجام هوس چنان شــده مست
پیمانه ی عمر خـــود شکستیم
مشکل ما اغلب انسان ها این جاست که آنچنان اسیروگرفتارذهن شرطی خود هستیم که درمقابل هرعاملی که مارازیرسوال ببرد قویآ ایستادگی می کنیم . اگرذهن ما ن درمقابل حرکت کسی جریحه دارشود ، با طرف مقابل خویش برخورد می کنیم .. چون قدرت مشاهده ذهن را نداریم خودباخته ی ذهن شرطی خود می شویم . چون ذهن نقطه اتکاء وآرامش وامنیت خود ساخته ی ماست .اما این ذهن چیست که مارا اینگونه تحت اختیارواقتداربلاانقطاع خود دارد ؟.......
|
|