خـــــــودشناسی
 
 
      ......بیایید خود را بیشتر بشناسیم.....
 

چیزی که برای من خیلی حیرت آور است : من بااشتیاق میلِ جنسی به سمت ارضاء خود می رفتم اماناخوداگاه هرگز اسیرِ لذتِ میلِ جنسی نمی شدم بلکه کنجکاوانه به دنبال مشاهده ی علت آن و مشاهده ی در خود وشناخت ریشه ایِ آن بودم اگرچه از لذت میل جنسی نیز بهره مند می شدم چون می دیدم این لذت طلبی از ذهن سرایت می کند . آنچه مرا دچار حیرت می کرد ، ذهن در من بود که بیشتراز میلِ جنسی ، مرا تحریک برای رسیدن به وصلِ می کرد . دراین کنکاش وجستجوی عمیق وناشناخته ، باشناخت ماهیت و شکل وساختار ذهن در خود ودر انسان ، پی بردم که چه چیز در افراد برای کسب قدرت ، انباشت ثروت و ارضاء میلِ جنسی وشهرت طلبی وسایر تمایلات وتمنیات ، افراد را گرفتار خود می کند وبا القاء کورکورانه هویتِ کاذب به آنان ، آنهارامطیع خودمی سازد .تمام تمایلات ما از ذهن شرطی شده سرچشمه می گیرند و ذهن شرطی برای هویت بخشیدن به فرد (هویتی کاذب) هرکس را کورکورانه گرفتار تمایلات کور خود می کند . ( ذهن به دلیل عدم درکِ هویتِ واقعی ما وغلبه ی آموخته ها و والقائات خانواده و جامعه و فرهنگ بر آن برای ما هویتی کاذب و غیر واقعی می سازد و مارا ناآگاهانه گرفتار هویت دروغین ساخته خود می کند ) .یعنی علتی برای ارضاء تمایلات مختلف درما نهفته است که از آن اغلب بی خبریم وتنها انگیز های قدرت ، ثروت ، شهرت ، میل جنسی و... را منظور و هدف خود تصور می کنیم در صورتی که اینچنین نیست . و این ذهن است که مارا گرفتار ودر اسارت خود دارد وبرای ارضاء خود به سوی تمایلا ت مختلف می کشاند . اگر بسیار کنجکاو ودقیق وموشکاف باشیم ، می توانیم خود را از اسارت ذهن شرطی نیز برای همیشه رها سازیم . میل جنسی برای افراد بسیار لذت بخش است ولاجرم برای سایر جانداران وشرط تداوم بقانیز می باشد وتعادل آن برای انسان بسیار روح نواز است . اما ذهن در انسان برای او چالشی ست مبهم و هلاکت بار که عضوی سیری ناپذیر گردیده ودربرابر سوژه هایی چون قدرت ، ثروت و شهوت وشهرت ودیگر تمایلات ... از او ، موجودی بی اراده و اختیار و مطیع و فرمانبرِ خود می سازد . وقتی توانایی مشاهده ی ذهن را در خود تقویت کنیم ، می توانیم با مشاهده ی رویکرد وافعال ذهن به ماهیت ذهن در خود پی ببریم و ببینیم ذهن برای ما موجودی خطرناک وبسیار مکار و حیله گر شده و آرامش مارا با ارضاء کور خود کورکورانه برباد می دهد . وبه انجام اعمال ننگین و گاه ، پرخشونت وخون باری مارا وا می دارد که حتی برای خودِ ما آزار دهنده هستند . می توانیم بگوییم ؛ ذهنِ شرطی شده به جبری لایتغیر در هرکس تبدیل شده که ناآگاهانه مجبور به انجام فرامین کور وکدر وتیره آن می گردیم اما ذهن سوژه یاعملکردی تحمیل شده به ماست که خانواده وجامعه و فرهنگ کشور ، آن را نااگاهانه بر دوش ما سوار و آن را به ما تحمیل می کند . مااگر بتوانیم بر ذهن خود مسلط گردیم و خودرا خودآگاه از اسارت ذهن رها سازبم به فضای روشنی در خود راه می یابیم که تفاوت آن با ذهن تفاوت روشنی وتاریکی ست . ذهن تیره وتاریک وکدر وافعال آن افعالی متناقض وسرگیجه آور ورنج آور است ، ولی آن فضای اکتشافی ، منور وروشن واز هر تناقض وتضادو هرگونه بروز رنجی کاملا به دوراست . با رهایی از ذهن شرطیِ خود به آرامشی می رسیم که این آرامش وپیامدهای مسرت بخش و شادی آفرین آن برایمان حیرت آورند . ذهن شرطی را می توان فعلی معکوس در انسان دانست که جایگزین عقل سالم در افراد گردیده که عملکرد آن سبب افعالی نامیمون وشوم و منحوس وفلاکت بار در افراد می گردد . بارهایی ازذهن شرطی شده ، فرد کوهی را از دوش خود کنار می زند وبه آرامشی شگفت انگیز وکشفی حیرت آور می رسد که بطور مرتب هرروزه این دگرگونی با اوست . باکنکاش درشناخت رنج ، به شاه کلیدی دست می یابیم که آن گشایش دنیایی فرح بخش وشادی آفرین برای ماست .

زندگی مردم در تمام زمین وباهر فرهنگ وپشتوانه ای بگونه ای شکل می گیرد که ناخودآگاه و خودآگاه باگریز و فرار ودور شدن از رنج سپری می شود . تمامی افراد سعی می کنند باچنگ انداختن به عوامل وعلت و انگیزه هایی بیرونی به شکل تعلقات ، خودرا از رنج دور کنند . گریز آنها از رنج سرپوش نهادن برروی رنج می گردد که نتیجه آن جز بازگشت به رنج واسیر رنج شدن و بیگانگی با خویشتن نیست . بلی ، انسان ناخوداگاه با فرار از رنج دچار خودبیگانگی گشته واز حقیقت خویش دور می شود . من سالها به دنبال علت شیوع رنج در خود بودم . به همین دلیل به دنبال سوژه هایی می رفتم که برایم رنج آور باشند تا بتوانم به دلیل رنج در خود پی ببرم وبه آن وقوف پیدا کنم . خوشبختانه بعداز سالها به نتایجی رسیدم که دیدم تمام خوشبختی و سعادت وبهروزی وکامیابی وشادکامیِ انسان دراینجا ودرخودوی نهفته است . وهرکس باید خودآگاه به دنبال گمشده واقعی خود در خود باشد . افراد به دنبال اهدافی می روند که در گذر زمان وتاریخ وتجارب دیگران برایشان تعریف شده اند اما رفتن به دنبال رنج برای شناسایی عمیق آن برای مردم تعریف برجسته ای ندارد وبه همین علت انسان با این روند دگرگون کننده بیگانه است . باتفحص وکنکاش عمیق در خود می توانیم به دنیای روشنی دست بیابیم و رنج واندوه و ناکامی را در خود مهار کنیم . این شگفت انگیز و حیرت انگیز ترین جهانی ست که در ما به ودیعه نهاده شده . راز سعادت وخوشبختی هرکس در خود وی نهفته است که باید خودآگاه به دنبال کشف آن باشد .

من برای خود زندگی را به شیوه ی دیگری انتخاب کردم که جز رفتن در آغوش رنج نبود . درسال ۱۳۶۷ با فردی ازدواج کردم که قدی کوتاه داشت قد کوتاهی همسرم برایم رنج آور بود که عامدانه انتخاب کرده بودم . این انتخاب برایم بطور خودآگاه صورت گرفته بود و درسال ۱۳۷۸ با آشنا شدن با کتابهای (خودشناسی ) کریشنامورتی ، با دست یافتن به دلیل وعلت رنج در خود به شناخت عمیق خود راه یافتم وبعداز سالها ، بارسیدن به خوداگاهی دیدم انتخاب همسرم با کوتاهی قد او ، رفتن در دامان رنج و شناخت ریشه وعلت رنج بوده است . (همسرم فردی فرهنگی و دبیر دروس دینی و عربی و قرآن بود که بعداز سی سال کار بازنشست شده ، ولی تا امروز تنها با ایشان زندگی کردم و صاحب سه فررند نیز هستیم که هر سه فرزندم دارای تحصیلات دانشگاهی و شاغل هستند وخوشبختانه زندگی مان چندان پرچالش تابه امروز نبوده است وچون سایرین از یک زندگیِ سالم برخوردار بوده ایم ) انتخاب من در سی سالگی انتخابی خودآگاه بود ولی هدفم از این انتخاب کاوش و شناخت رنج در خود بود که با رسیدن به خودآگاهی (بامطالعه کتابهای کریشنامورتی به این نتیجه قطعی رسیدم ). شیوه ی زندگی من تا قبل از سی سالگی که مجرد بودم کاملا با پرهیز و دور بودن از انحراف و آلودگی وبری از هر لغزشی ، سالم انجام می شد که این نیز برایم نقطه عطفی در زندگی بود . کار من از ابتدا مشاهده ی رفتار خودم بوده وهنوز این فعل در من وجود دارد ولی خوشبختانه هرگز از خودم تابو وبُت برای خودم نساختم . قدکوتاهیِ همسرمن برایم دلیل وعلت رنج برایم بود ومن برای موشکافی رنج وآگاهی یافتن نسبت به ماهیت وساختار رنج این انتخاب را برگزیده بودم ولی با رسیدن به خوداگاهی کاملن از رنج واندوه و آزار خود جدا شدم البته قبل از آن هم چون به دنبال هدفی برتر بودم درچالش رنج گرفتار نمی شدم یا کمتر گرفتار می شدم ، ولی چشمم دربرابر آن کاملن باز بود . باواکاوی رنج ودست یافتن به ماهیت آن و رسیدن به خودآگاهی چشم انسان به افق های دیگری گشوده می شود که تمامن حیرت وشگفتی اند . انسان به سرزمین روشن و نورانی دیگری وارد می شود که با این جهان شناخته مادی قابل مقایسه نیست . انسان باشناخت عمیق رنج به شناخت خود وبا شناخت خود به شناخت حقیقت می رسد .

رنج محصول وفرآورده ذهن ماست . رنج را ناآگاهانه وناخودآگاه ، ذهنی وخیالی برای خود می سازیم و سالها عمرمان را بی هوده صرف گریز وفرار از رنج می کنیم که حاصل آن یک زندگی رنج آلود و آزار دهنده و پراز اندوه و مرارت برای مان می شود . رنج محصول ذهن شرطی شده است و زندگی گذری رنج آلود نیست . انسان با گریز از رنج همانگونه که می بینیم دچار عارضه ای خودساخته می شود . از خودش موجودی مستاصل ودرمانده و ناتوان می سازد وخودرا بیشتر وبیشتر درسیاه چال رنج گرفتار می کند ودرتمام عمر نمی تواند لحظه ای از رنج جدا شود . بلی ، رنج عارضه ای خودساخته است که هرکس بنیان گر رنج در خویشتن است اما عدم خودآگاهی ونداشتن اراده ی قوی برای ماندن با رنج وواکاوی وشناخت عمیق آن تمام افراد را گرفتار گریزناپذیررنج و اندوه وسایر پدیده های شوم می کند وبرای گریز وفرار از رنج ، هرکس باچنگ انداختن به انگیره های ذهن ساخته یک زندگی مشقت بار را برای خودش ودیگران فراهم می کند . من از ابتدا به فکر ارضاء میل جنسی در خود نبودم بلکه به دنبال پاسخ یافتن به ابهاماتی بودم که در من وجود داشت ؛ خدا کیست ؟..انسان کیست ؟.. من که هستم ؟.. رنج چیست ؟.. عشق چیست من به دنبال آن بودم تا بدانم دلیل رنج و غم و نگرانی انسان چیست ؟...و... یکایک اینها ابهاماتی بود که برایم وجود داشت که از قبل از بیست سالگی تا امروز با کنکاش در خود توانستم به پاسخ وعلت درست وصحیح تمامی آنها دست بیابم . افکار ما تراوش ذهن ما هستند و ذهن با تحمیل افکارآلوده به ما ، همه ی مارا وا می داردبرای آرام کردن ذهن به دنبال کسب قدرت ، زیاده خواهی و انباشت ثروت و ارضاء تمایلات جنسی و شهرت طلبی باشیم . جوشش فکر امری پایان ناپذیر است ودر خواب و بیداری باهمه وجود دارد . بدون خودآگاهی ایثار و سخاوت و مهربانی و دیگر دوستی از ترفندهای ذهن شرطی ست وذهن درمواقع ضروری و خطر فرد را به انجام ضدِ آنها وا می دارد . ذهن افراد را دچار صفاتی متزلزل و آسیب پذیر می کند که سودِ خودِ ذهن به نوع عمل آنهابستگی دارد . اماخودآگاهی صفات اصیل رادر ما متجلی ومتبلور می کند که بی چشم داشت و انتظار ، ایثار و سخاوت و مردم دوستی اند ودریکایک انسانها این صفات با شدت و ضعف وجود دارد . خودآگاهی فرد راتزکیه و تطهیر کرده واز وی انسانی سالم و کامل می سازد .

مطالبی را که می نویسم حاصل نزدیک به چهل سال تجربه ی آگاهانه وخودآگاه من است که نتیجه خودشناسی است . من با رویارویی با رنج معانی ومفاهیم شگرفی را کشف کرده ام که اغلب آنها خط قرمزهایی هستتد که به دلایل متفاوت قابل بیان نیستند . زندگی انسان آمیخته وآلوده به رنج نیست بلکه رنج ماحصل ذهن شرطی شده ی ماست که نا آگاه و ناخودآگاه به ما تحمیل می شود . خودشناسی ، شناخت ملموس وحسی "خود " در ضمیر است . خودی که در طول سالها وحتی قرنها درضمیر وذهن ما شکل گرفته و برماغالب گردیده ولی پدیده ای ویا سوژه ای خیالی ورویایی وتوهمی ست و جزیی از وجود مانیست . باشناخت ومشاهده ی عینی این مرکز فساد در خود ، می توانیم خودآگاه از اسارت آن ، خودرا برای همیشه نجات دهیم . این حقیقت فراموش شده ی انسان است وما باید با اراده ی قوی با خودشناسی ورسیدن به خودآگاهی این گِرِه یِ کور را در خود باز کنیم تا به حقیقت شگفت خویش برسیم (اگر دانشمند وکارشناس مغز نیز باشیم بااعتماد وتکیه به ذهن شرطی شده ، خودرا دچار فریبی فاحش نموده ایم ) . ماباید خود را درخود پیدا کنیم وگریز ما از رنج جز گریز ما از خویشتن نیست . درنفس این عمل (فرار از رنج) ببگانگی انسان با خویشتن نهفته است که ادراک آن برای اکثربت امری آسان وممکن نیست ولی با کسب خودآگاهی این عمل یعنی مشاهده ترفندهای ذهن برایمان میسر می گردد ومی توانیم به سهولت خودرا از اسارت کوهِ ذهن برای همیشه نجات دهیم .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۴ساعت ۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

فکرما شرطی شده است به همین دلیل پراز عیب ونقص گردیده ومارا در خود گر فتار می کند . برای دیدن ضعف و نواقص فکر ، باید از فکر فراتر رفت و آن را در خود مشاهده کرد. تازمانی که دراسارت فکر شرطی باشیم ، از دیدن ضعف های فکر محرومیم چون فکر مارا از مشاهده ی خالص وسالم دور می کند وبه همین دلیل جرات مشاهده ی خود را از دست می دهیم .

آدمی در محاصره ی سیاهچال فکر خویشتن است در صورتی که رهایی انسان ازاسارت ورسیدن او به کمال عقل و خودآگاهی ، اتفاقی ست که فراتراز عقل وبارهایی از فکر در فرد صورت می گیرد ... تافرد دراسارت فکر باشد ، دلیلِ ترس وهراس انسان از درک خود ، نفوذ فکر در تصمیم افراد است که فکرواندیشه ، جرات و جسارت را از فرد می گیرد واورا از درک عمیق خود محروم و دچار تشتت و هراس وترس می کند ....

بیشترِ ماانسانها باافکار سوخته و مُرده حشر ونشر ، و سروکار داریم وفکرِ نو وتروتازه را اصلا نمی شناسیم ونسبت به آن هیچ آگاهی نداریم . تنها معدود افرادی افکار تازه وبدو ن تناقض ودوگانگی را در خود کشف می کنیم . عادت ما به افکار کهنه وسوخته باعث شده که یک زندگی پراز جدال و ستیز ومالامال از رنج ومصیبت ورشک و آز نصیب ما گردد .

آیا می دانیم ؛ عموم مردم دربند افکار سوخته اند وبا آن زندگی را برای خود شکل ومعنا می دهند وتنها نادر افرادی ناخوداگاه ویا خودآگاه خودرا از اسارت افکار سوخته می رهانند ؟.تنها کسانی که به خودآگاهی می رسند ، خودرا از اسارت (خود یا ذهن شرطی ) برای همیشه رها می کنند .تنها مانعِ سعادت ورستگاری بشر در همه ادوار ...

فرار از خود عارضه ای ست که قرنها دربشر تداوم دارد واورا ناخوداگاه وبی اختیار به قهقرایی هلاکت بار سوق می دهد . چرا انسان از درک خود اینگونه عاجزاست ، وخیال وتوهم در تمام عنر زندگی اورا درورطه ی خود به شکل خشونت بار وقهر آمیزباستیز وجدال برباد می دهد ؟...در حالی که درک خویشتن برای افراد امری ناممکن ونامقدور نیست وفرد با شناخت عمیق خود می تواند به صلح و آرامشی حیرت انگیز دست بیابد . درانسان آگاهیِ فراعقلی وجود دارد که افراد را به ماورای دانستگی های معمول می رساند ولی هنوز اغلب مردم نسبت به این گنجینه ی برتر ، و سرمد وماورایی در خود آگاهیِ ندارند . آنچه را نگارنده می نویسد ، اغراق و مبالغه در مورد انسان نیست بلکه حقیقت فطری وذاتی بشراست که درهمه ادوار تنها معدود افرادی این حقیقت رادر خود کشف کرده اند ولی هنوز اکثریت مردم درهرگوشه از جهان از آن بی خبرند . دنیای متضاد و متناقضی که بشر برای خود می سازد ، محصول ناآگاهی اوست که این دنیای غیر قابل تحمل از آگاهیِ فطری او سرچشمه نمی گیرد بلکه از ذهن منجمد وبسته وتیره وتاریک اوبرایش به ارمغان می رسد . حتی فردی امی وبی سواد که به آگاهیِ نهفته ی در خود می رسد فردی اندیشه مند واگاه وروشن بین است او هرگز گرفتار ظلمت وتیرگی وتناقض وتضادها نمی باشد وکسانی که دراسارت ناآگاه ذهن شرطی شده ی خود باشند افرادی هرچند بامعلومات ولی ناآگاهند . اگرروزی بشر بطور جمعی به این خوداگاهی برسد ، بعداز آن است که جهان بشری دگرگون گردیده وخشونت وستیز از آن رخت بر خواهد بست وآدمی با پیوستن به حقیقت خود ، به رستگاری دائمی و آرامش ابدی خواهد رسید . همه می دانیم آرزوی دیرینه و محقق نشده ی آدمیان جز همین نیست .

انسان تادرکلاف ذهن شرطی شده خود گرفتارباشد موجودی آزاد نیست بلکه فردی بی اراده واختیاروناآگاه است که دیگران از وی به عنوان ابزار منافع ونیات وطمع ورزی خود بهره بری می کنند . آدمی به دلیل عدم شناخت خود بازیچه خوداست ودردایره رقابتی کاذب گرفتار شده وبا ناآشنایی با ماهیت واقعی خود درک این خطا وانحراف برایش امکان پذیر نیست . این فاجعه ایست که هرکس ناخوداگاه به آن گرفتار می شود.انسان از خود دوری می کند .چرا؟... چون از شتاخت خود هراس دارد . مردم گرفتار وهم وخیال اند و جرات پرده برداشتن از خود و نگاه کردن به خود ندارند. وتوهم وخیال را برای خود حقیقت خویش تصور می کنند واین فاجعه مهلکی ست که جز معدودی نسبت به آن آگاهی پیدا نمی کنند واینان کسانی هستند که باخوداگاهی به کشف حقیقت خود می رسند . اگر ما بتوانیم به ماورای فکر در خود نفوذ کنیم نقطه ضعف خودرا می بینیم واز آن رها می شویم وبه رستگاری حقیقی وبه امنیت و آرامشی شگفت می رسیم ، درغیر اینصورت درچنبره فکر در خود گرفتاریم و برای خود بطور مداوم رویا وخیال می بافبم وجز در دامنه توهم و رویا نیستیم که این بزرگترین عارضه بشر در روی زمین است .

انسان برای خود رنج را بوجود می آورد وناخوداگاه از رنج خودساخته می گریزد واز آن فرار می کند . هیچگاه فرد با رنج خویش نمی ماند که بتو اند باکنکاش در خود به علت وریشه رنج در خود پی ببرد . گریز از زنج برا ی آرام نمودن خود درفرد صورت می گیرد ، فرد بادوری از رنج به عواملی چون قدرت و ثروت و دیگر عوامل چنگ می زند تا رنج وپیامد آن را در خود تسکین دهد . این دوری از رنج برای انسان ناخوداگاه تبدیل به دوری انسان از خویشتن می گردد . بیگانگی انسان با خویشتن بزرگترین عارضه و بیماری ست که قرنها گریبان آدمیان را گرفته وهرگز آنهارا رها نمی کند . وبیگانگی انسان با خود باعث گردیده هرکس از خود ، موجودی رویایی وخیالی و خشونت طلب و ناسازگار بادیگران بسازد . این فاجعه ای ست ، چون پرده ای تیره در مقابل چشم بصیرت افراد قرار گرفته و فرد را از درک وشناخت درست وواقعی و حقیقی خویش کاملا دور نگاه می دارد .

آدمی به دنبال کشف موجودات فرازمینی ست و باورش این است که موجودات فرازمینی که هرازگاهی با سفینه های برتری به زمین می آیند از نظر رشد عقلی هزار سال از بشر زمینی جلوترند و آدمی با کشف وارتباط برقرار کردن با آنها ، می تواندبه ناشناخته های بسیار وسیعی دست بیابد (این برنامه ای بود که چند هفته قبل شبکه مستند آن را پخش می کرد . البته هنوز بشر به موجودی فرازمینی که دال براثبات قطعی آن باشد دست نیافته ). با پیشرفت های حیرت انگیزی که لحظه به لحظه انسان معاصر دارد در طول دهه های ایند ه ، و در آینده ای نزدیک می تواند به شگفتی هایی دست بیابد که از موجودات فرازمینی نیز برتر باشد . اما تمام اینها رشد عقلی انسان است اما کشف هویت ذاتی او نیست . انسان باید لاجرم به هویت واقعی وبرتر خویش برسد که آن کمال یکایک انسانهاست . فطرت انسان مقامی الوهی در اوست که کشف این مقام در خویشتن فرد را به جایگاهی برتر وملکوتی می رساند . انسان در کودکی بافطرت خویش مانوس است واز صفاتی پیامبرگونه برخوردار می باشد امابعداز دوران کودکی عوامل متعدد ومتفاوت جامعه و ناآگاهی افراد ، آنهارا رابصورتی جبری از فطرت شان دور می کند . تمام انسانها اینگونه اند ولی همه با فطرت وسرشت حقیقی خود بیگانه شده اند . وبازگشت انسان به خویشتن وکشف سرشت واقعی در خود برای هرکس راز نجات اوست .

هوش مصنوعی ابزاری دربند ودرمحدوده ذهن شرطی و فکر نشات گرفته از ذهن شرطی آدمیان است وتفکر آدم ها ، تفکری "خود گراست " یعنی هوش مصنوعی به میل و اراده آدم شکل می گیرد و هرچیزرا تجزیه وتحلیل به نفع فرد ویا یک گروه می کند . در حالی که ظرفیت واقعی ولی هنوز ناشناخته انسان ، یک انرژی ونیرویی لایزال وبی کران است وانسان باکشف این نیرو و قدرت برتر در خویشتن از محدودیت و انحراف فکر شرطی در خود ، خوداگاه کاملن می تواند از آن رها و مبرا و پاک و از آن مصون گردد ولی هنوز انسان به این کمال وتزکیه ورهایی نرسیده است . وتازمانی که مردم بافکر معمولی عجین باشند دچار لغزش وانحراف و افکار خطا هستند . پس احتمال خطای هوش مصنوعی تازمانی که انسان به شناخت واقعی خودنرسیده باشد قطعی وگریزناپذیر است . انسان با شناخت درست وحقیقی خود ، باید خودرا از اسارت و تنگ نظریِ فکر معمولی برهاند ، تادچار "خطای پندار " و خودگرایی آسیب رسان به خویشتن ودیگران نشود . انسان در اسارت ذهن شرطی شده و ناقص و محدود خودش است وبه همین دلیل موجودی بی اختیار واراده است واز هوش مصنوعی ناخوداگاهانه به عنوان ابزاری برای بهره بری خود استفاده می کند . وتازمانی که مردم خوداگاه از اسارت فکر رها نباشند ، هوش مصنوعی ابزاری خطر ساز برای آنهاست . توانایی های هوش مصنوعی بسیار زیاد ونامحدوداست وقدرت تفکر برای هوش مصنوعی درقیاس با انسان بسیارنامحدود می باشد ، قدرت اراده ی هوش مصنوعی می تواند در آینده دشمنی ابزاری برای مردمان گردد ، و در پشت این عمل باز اراده وتصمیم انسان از ابزاری قوی برعلیه دشمن خود یعنی همان انسان استفاده می کند واین تهدیدی بسیار جدّ ی ووخامت بار برای بشر است . ذهن انسان سوداندیشی جادوگر است که به منظور منافع خود سریعا هرکه را درچالش های خود گرفتار می کند . درک وتشخیص آن برای ذهن ناممکن است ، چون اگر برای ذهن قابل ادراک بود هرگز صاحب خودرا گرفتار چالش تهدید برانگیز نمی کرد . به همین دلیل هوش مصنوعی تکیه گاه وپشتوانه ای قوی برای ذهن است که با توانایی های بالقوه اش فرد برای سرکوب دشمن خود ( دشمنی فرضی وتصوری وخیالی ، ساخته وپرداخته ذهن شرطی شده ) به آن اهرم قوی تکیه می دهد تادشمنش را به شسکست ونابودی بکشاند . مااین حقیقت را در نقطه ای فراتراز ذهن در خود ، می توانیم شفاف و روشن ببینیم و خودرا از اسارت آن رها سازیم . تاانسان به خوداگاهی وشناخت حقیقی خود نرسد ، هوش مصنوعی ابزاری در دست اوست که از آن به عنوان ابزاری برعلیه دشمن خود استفاده می کند ولی شناخت "خود " رمز رهایی از این خطرباالفعلی ست که قرنها انسان گرفتار آن است .

.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

استقبال از رنج وفرار نکردن از آن ، گشوده شدن چشم انسان به ساختار رنج ، و ماهیت خویشتن است . و فرار از رنج بسته شدن چشم انسان به ماهیت خود وبیگانگی فرد با خویشثن است . نگاه کردن به اعماق رنج و نگریستن به ژرفای خویشتن با رسیدن به یقین با کشف نیروی بصیرت در خود . هرچند این سخن غیرمنتظره وگفتگوی خارق عادتی ست اما حقیقتی ست که با خودآگاهی درانسان رخ می دهد وفرد به ماهیت حقیقی و ذاتی خویش وقوف ودست می یابد . ماهیت زندگیِ انسان توام با آرامشه و درزندگی واقعی انسان ، رنج پدیده نایابی ست ، اما انسان با دورشدن از خود ، آرامشش را پایمال می کند و تمام عمر ناآگاهانه در محاصره ی رنج می افتد و به دنبال آرامش خود می گردد . وهرگز نیز به آن نمی رسد مگر باخودآگاهی به خویشتن بازگشت کند . این حقیقت جدایی ناپذیر انسان است ولی هنوز اغلب از آن آگاهی نداریم وگرفتار کنش های ذهنی خویشتنیم ، که این امری ذاتی و اصیل نیست بلکه عارضه ای ست نادرست که وراثتی به هرکس تحمیل می شود . در زندگی روزمره ، لذت بی رنجی سوژه ای بسیار تا بسیار فریبنده است و کسانی گرفتاراین خدعه در خود نمی شوند که به دنبال کشف دلیل وعلت رنج در خود باشند وبا تجربه رنج ، وواکاوی آن به انگیزه و علت این ابهام در خود می رسند . خوداگاهی راز رها گشتن از رنج واندوه ، وپیوستن به ذات ازلی خویشتن است .

انسان وقتی ناخوداگاه درحال پرهیز از رنج است ، گرفتار غُده ای در خویشتن است که اورا از حقیقت ذاتی واصیل خودش دور می کند . وگرفتار سرابی می کند که آن را برای افراد حقیقت تلقی می کند . پرهیز از رنج شکنجه گاه مصیبتی ست که ذهن شرطی شده به هرکس تحمیل می کند . این از شگرد ودسیسه های ذهن شرطی شده ی ماست که نمی توانیم آن را به آسانی در خود موشکافی وبه آن پی ببریم . ونتیجتا اسیر ذهن شرطی شده می شویم . ذهن هویتی جعلی را برای ما می سازد که هویت واقعی ما نیست . تنها هویت واقعی وذاتی ما ست که مارا از هر انحراف و لغزش و خطا وپلیدی مصون نگاه می دارد و مارا به معصومیت از دست رفته مان می رساند . بارهایی خوداگاهانه از ذهن شرطی شده ، می توان به این حقیقت رسید . کشف هویت ما حقیقت ماست .وحقیقت بیکران وخدا بعداز این اکتشاف برای هرکس قابل ادراک می گردد . ماقبل از ارتباط برقرار کردن با خدا ، باید ضعف ونقص وناتوانیِ ذهن شرطی را در خود برطرف وخودرا از اسارت ذهن شرطی نجات بدهیم . در غیراین صورت ذهن شرطی شده گردابی ست که ما را در خود استحاله کرده وکورکورانه و بی اختیار به کژراهه می کشاند .

هرکس باید خودش را در خودش پیدا کند تا به آرامش ابدی برسد و گمشده تمام بشریت جز همین نیست . شیوه ای که می توان در خود به حقیقت خود راه یافت ، واکاوی رنج با ماندن با آن در خویشتن است برای شناخت ژرفاژرف آن ، چون دلبری آن را در آغوش گرفت . می توان گفت ؛ بهشت از دست رفته بشر در خود وی نهفته است وهرکس باید آن گمشده را در خود بیابد . آدمی نمی داند ، ناخوداگاه از خودش فرار می کند واز خود دور می شود . فلسفه زندگی انسانها پشت کردن به رنج و فاصله گرفتن از آن است ، گریز از رنج و اندوه و نگرانی ... وذهن افراد بااین فلسفه شرطی شده است وافراد را ناخوداگاه در محاصره دارد . ماگرفتار "خودی کاذب " درخود شده ایم واین خودِ رویایی وخیالی وتوهمی را از رنج دور می کنیم یا رنج را از آن جدا می سازیم .فرار از رنج ، جز دوری جستن و گریز از خودحقیقی نیست . "خودی " را که مابراساس رقابت ومقایسه های جامعه و آموزش های خانواده و فرهنگ و باورهای خویش برای خود پایه ریزی می کنیم و می سازیم ، خودِ حقیقی ما نیست . ودر این عمل ، بیگانگی ما باخویشتن مستور ونهفته است که ناخوداگاه هریک از خود حقیقی و یا فطرت خود دور می شویم .

مابطور بی وقفه ونااگاهانه فکرِ نشات گرفته از ذهن شرطی شده را در خود پاسخ می دهیم وذهن شرطی هرلحظه چالش جدیدی برای ما تداعی می کند ( افکار ذهن همان امیال وآرزوها، ونیت های ماهستند که دمادم در ذهن مان جوشش پیدا می کنند ). رهایی از ذهن شرطی شده شرط رستگاری ست و دربند ذهن بودن با هرتفکری اعم از مثبت ویا منفی آن ، اسارت بی چند و چون فرد است . سالکی کوزه ای آب در دستش آن را کنار دریانهاده وبه دریا وارد می شود ، دردریا فکر کوزه امان اورا می برد ، می بیند برای رهایی بهترآن است که کوزه را شکسته وبه دریا برود . دشمن پلید ما ذهن شرطی شده ی ماست ، بیایید خوداگاه ، خود را از مخمصه ی هلاکت بار ذهن نجات دهیم ، آنگاه است که به سرزمین بیکران ونورافشان دیگری وارد خواهیم شد . به ادراک نامحدودی دست می یابیم که هیچ سدّ ومانعی درمقابل آن وجود ندارد . بااین ادراک تمام پرسش های بی پاسخی که در ذهن وجود دارد به یک باره به یافتن پاسخ متقن همه ی آنها دست می یابیم . مابراساس آموزش خانواده و تحمیل جامعه وباتکیه به عقیده وباورها وآرمان های متفاوت سعی می کنیم "رنج " را در خود کاهش بدهیم یا از آن دور باشیم ، این فعل ما ، مارا از هویت واقعی خود دور می کند . آدمی نه آنکه با افعال خود از حقیقت خود وذات ازلی خویش دور می شود بلکه سرسخت دربرابر آن گنج برتر وخورشید فروزان درونی ،مقاومت و ایستادگی و آن را در خود سرکوب می کند .

ذهن مابطور مرتب وبی وقفه درحال جوشش فکر در خودش است (چون ساختار و کار مداوم ذهن چنین است ). جوشش افکار از باور های فرسوده وکهنه ای که در ذهن ما ناخوداگاه از زمان کودکی بارگذاری شده اند و ما این افکار را برای خود عقیده و باور تلقی می کنیم . ذهن درهرلحظه ده ها یاد وخاطره را ، که از افکار مُرده وپریشان و هراس انگیز ، سالها در تَهِ ذهن رسوب کرده اند ، به فرد یادآوری می کند وفرد را ناگزیر به دام خود می اندازد . ذهن از هرفکری می تواند برای ما باور وعقایدی متناقض بسازد . گفتیم ، ذهن یک لحظه از جوشش چه در بیداری ویا خواب باز نمی ایستد وکار مداوم آن جوشش وبازتاب فکر است . خودباختگی به این پرش وجوشش های ذهن بصورت باوراست که روزگار مارا تاریک و سباه می کند ومعدود افرادی این بازتابها را در ذهن خود بصورت سایه روشن می بینند وخودرا ازاسارت ذهن شرطی شده نجات می دهند . خودباختگی ساده ترین فعلی ست که با جوشش افکار کهنه در فرد صورت می گیرد . خودباختگی که هرکسی را دچار وگرفتارِ تجزیه وتحلیل های ناقص وغلط ذهن ، عوامل بیرونی و عقاید وباورهای رایج در هر جامعه ای می کند . این کارخانه تولید ذهن شرطی شده ی ماست که با تولید کالاها واجناس(افکار پریشان و نادرست )ونامرغوب وویرانگر افراد را ناخوداگاه گرفتار فکر فاسد وباطل می کند وگاه ، رهایی را برایش غیر ممکن می سازد .

کشورهای بسته ودراسارت ذهن شرطی شده با تبلیغات مسموم پیرامون مردم وتحمیل نیازهای کاذب به آنان ، افراد را از درک درست وحقیقت خود محروم می کنند و آنان را وا می دارند خلاف سرشت وفطرت و حقیقت وجودی خود ، خلاف هویت حقیقی خود به دنبال رفع بیش و کم نیازات اجتماعی وجبریِ خود باشند . این فاجعه واتفاق هراسناکی ست که قرنها تمام بشریت را در زیر سایه شوم خود درانحصار خود قرار داده است وبه سرنوشت جدایی ناپذیر همگان تبدیل گردیده . کسانی که این دگرگونی را در خود درک نمی کنند هرچه خودرا در چنگال آن بیشتر اسیر می کنند و کسانی هم که آن را تاحدودی می فهمند ، مجبورند زندگی روزمره خود را با تمام فراز ونشیب و سختی های آن همچنان تکرار کنند . انسان باتلاش بی وقفه خود همچنان از "رنج " دوری کرده واز آن فرار می کند وهیچ اصراری برای ماندن با رتج وشناخت عمیق وریشه ای آن در خود ندارد .این فلسفه زندگی گریزناپذیر غالب مردم در هر گوشه از زمین است . تمام تلاش و دل بستگی وتعلقات افراد برای ضعیف ویا بی رنگ کردن رنج در آنان صرف می شود . همه ی آلام ورنج واندوه را جزء زندگی خود تصور نموده وبا روی آوردن به سوی قدرت ، ثروت ، و مالکیت ، و انباشت گری (مقایسه ورقابت ) سعی در کم کردن رنج ، ومرارت واندوه در خود می کنیم . در حالی که این راه رهایی از رنج و ملالت و نگرانی نیست . ماباید با خودآگاهی به این حقیقت وقوف پیدا کنیم ، تنها راه رهایی از رنج ونگرانی و اضطراب وسرگرانی ها ، ماندن خوداگاه با رنج و شناخت عمق وریشه ای آن در خویشتن هستیم . بلی ، رمز رهایی از رنج ، ماندن خوداگاه با رنج و نظاره گر بودن رنج است که مارا دمادم ولحظه به لحظه از رنج جدا می کند ، گریز از رنج دورشدن از خویشتن خود است . بارنج بمان و نظاره گرِ رنج در خویشتن باش . رنج همان "خودِ کاذب " در ضمیر ماست . با مشاهده ی درونی قابل دیدن و محو ونابود شدن است . این مشاهده ی ناب وخالص راز رهایی از رنج برای ماست . مابه دنبال علت رنج در خود نیستیم بلکه با تمسک به عوامل بیرونی بطور مرتب وروزمره و عادی از (رنج /خود ) دور می شویم ودلیل تمام نگرانی و اضطراب ورنج ونا آرامی ما نیز همین گریز از خویشتن است . فلسفه ای که حتی یعضی از فلاسفه واندیشه مندان از درک آن عاجزند ... انسان تجلی زندگی اش را در تسکین ویاکاستن از رنج با دل بستگی به عوامل بیرونی می بیند . شبوه ای که آدمی برای راحتی زندگی خود انتخاب کرده ، اورا از رنج جدا نمی کند بلکه باعث تشدیدوافزایش رنج ونگرانی او می گردد . ما علیرغم آنکه با تعلق ودلبستگی ها با خشونت آفرینی ها به "خود " آرامش می دهیم برعکس ، خود را دچار نگرانی و اضطراب و رنج واندوه می کنیم . درزندگی انسان با این روند هیچ آرامشی وجود ندارد ، باید با خوداگاهی ومشاهده و بصیرت ، حقیقت این مطلب را در خود مشاهده و لمس کرد . انسان موجود آزرده خاطر و نگرانی ست که خود اضطراب و آزار و رنج را برای خود می سازد وخودرا گرفتار آن می کند . کسانی که در راس وصدر در هرکشوری قرار می گیرند ، می خواهند به زعم خود جامعه ای آرمانی وایده آل برای مردم خود برپا کنند ، اما انسان تاازتمامیت خود واز اصل خویش دورباشد با خویشتن بیگانه است وهرگز نمی تواند آفریدگار جامعه ای آرمانی وایده آل وسالم برای خود ودیگران باشد ، خودمحوری ، بزرگترین وقوی ترین مانعِ رشد تعالی انسان است ،فرد باید ابتدا خودرا از خودمحوری که خطایی تلقینی وتحمیل شده به اوست وتنها همان سدِّ آرامش مردم است خودرا رها سازد .

فلسفه واقعی زندگی انسان پشت کردن به رنج و گریز از آن نیست وذهن انسان اینگونه بطور وراثتی شرطی و برنامه ریزی وبه او منتقل می شود وفرد را گرفتار خود می کند وبطور مداوم از رنج گریزان می سازد و رهایی از آن یعنی از ذهن شرطی شده برای هرکس بسیار دشوار می گردد . رنج همان "خود " در ذهن وحافظه ماست . باید با رنج ماند ، و آن را عمیقا در خود از هم شکافت وعریان نظاره ، و لمس کرد ، تا ازاسارت آن رها شد . ما ، در زندگی روزمره ی خود به دنبال سوژه هایی هستیم که سبب تولید رنج برای ما نباشند ومارا از رنج جدا کنند ، آیا می توانیم برعکس سوژه هایی برگزینیم که سبب رنج ما باشند وبتوانیم باکنکاش در خود عمق و ماهیت رنج را در خود واکاوی نموده و با شناخت عمیق آن و نظاره ی آن خودرا از چنگال رنج برای همیشه رها سازیم ؟ مادر زندگی روزه ی رقابتی خود از حقیقت خود دور می شویم وناخوداگاه به دلیل غلبه ذهن برما به سوی رویاوخیال و توهم کورکورانه جذب می گردیم. حیله گری ذهن آنقدر قوی ست که بدون خودآگاهی متوجه دسیسه وشگرد های ذهن شرطی شده ی خود نمی شویم .

انسان اگر بخواهد به حقیقت خویش دست بیابد ، باید درزیر خروارها خس و خاشاک در خود به دنبال سررشته ای بگردد که آن روشنی ودانایی وعشق است ومُچ ذهن را برای همیشه برای انسان باز می کند ودیگر فرد گرفتار افکارپریشان نشات یافته از ذهن شرطی شده خود نمی گردد . تنها راه نجات وشفا وبهبودی هرکس همین است . آدم در طول قرون متمادی درکشورهای مختلف به اشکال متفاوت وفرهنگهای متنوع برای خودش به منظور به دست آوردن آرامش یک زندگیِ مقایسه ای ورقابتی ساخته ودر قبال این زندگیِ پراز مخاطره وخشونت و قتل وغارت ، خودش را سیراب واشباع می کند اما حقیقت زندگی انسان آرامشی غیراز این است که باید باخوداگاهی آن گنج لابتناهی و بیکران را در خودش به چنگ بیاورد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت ۶ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

انسان ، هویتش را با مقام و قدرت ، وثروت و شغل برای خودش ایجادمی کند که این هویت ابداعی ، هویت واقعی انسان نیست .

*

بزرگترین عارضه ای که قرنها در تمام زمین گریبانگیر بشر گردیده "خودفراموشی " ست . عارضه ای که صلح و سازش ، و امنیت و آرامش مردم را از آنان گرفته ، وهرکه را ناخوداگاه به ورطه ی جدال و ستیز و نزاع وزندگی قهرآلودی سوق داده است که از ماهیت واقعی افراد وانسان به دور است. ممکن است درزمان معاصر بعضی از اندیشه مندان و صاحب نظران دراین باره سکوت اختیار کنند ویا کسانی دچار جبهه گیری در مقابل این گونه پیام ها شوند ، اما این یک حقیقت است که در انسان ناخوداگاه بروز می کند . این دگرگونی اتفاقی روانی ست ، که در افراد صورت می گیرد و به سیستم مغزی افراد مربوط می شود . ادراک و فهم آن شاید برای بسیاری دشوار نباشد ، امامداوای این عارضه بارهاشدن از آن تحول روانی یا ذهنی ، در فرد صورت می گیرد که برای اکثریت میسّر و اسان نیست . تجربه مداومی که می تواند در هرکس صورت گیرد ، عبور از خودشناسی ورسیدن به خودآگاهی ست . در ما اتفاقی شوم و نامیمون بعداز دوران کودکی رخ می دهد ومارا ناخوداگاه در خود ، گرفتار ذهنی شرطی وبرنامه ریزی شده می کند . این فاجعه هولناکی ست که در اکثرقریب به اتفاق مردم در تمام زمین صورت می گیرد ولی جز معدود ونادر افرادی نسبت به آن اگاهی لازم را به دست نمی آورند . چرا ، رویت ومشاهده ی این بروز فاجعه و علت وانگیزه آن هنوز برای اغلب امکان پذیر نیست ؟... چیزی که در طول اقران بوسیله پیامبران واولیاء و عارفان و اندیشه مندان دیگر توسط آنان در خود کشف گردیده ، حقیقت تشکیک ناپذیر انسان است که درمکتوبات آنان برای راهنمایی وارشاد بشر به ارمغان مانده است . سایه ای از ناآگاهی گریبانگیر اکثریت ما مردم گردیده و سرسخت از حقیقت خود فرار می کنیم ، تااین پندار خطا برقرار باشد انسان با تمامیت خویش ارتباط یرقرار نخواهد کرد وخودفراموشی همچنان با اوست . "خود"ی را که ذهن شرطی شده برای هرکس پایه ریزی می کند "خودِ" حقیقی ویاهویت واقعی فرد نیست ، آن سایه ای از ماهیت واقعی فرد است . خودی را که ذهن شرطی شده برای ما بوجود می آورد محصولِ اضطراب ونگرانی های ماست ونفسا این _خود _ دلیل نگرانی واضطراب و سرگردانی ما ست . وآرامش واقعی ما زمانی برایمان قابل دست یابی ست که ازاسارت این _خود _ برای همیشه خودرا رهانیده باشیم . اما ذهن شرطی شده مارا در حصار اسارت خود همیشه نگاه می دارد ومجال رهایی از _خود _ یا همان _ذهن _ را از ما می گیرد . این فاجعه هولناکی ست که بشررا درسراب همچنان باقی می گذارد . حقیقت ما ذاتِ اصیل ماست که آن را درزیر خروارها تفکر و ایده و عقیده و آرمان از چشم خود مخفی می کنیم . شاید گفتن این حقیقت ، تلخ و حتی غیر قابل تحمل برای افراد یا گروههایی نیز باشد اما ، انسان علیرغم تمام پیشرفت های به ظاهر آگاهانه اش ( که ماحصل دانستگی های اکتسابی وتجزیه وتحلیل های ذهنی وتجریه های اوست) موجودی ناآگاه وترحم برانگیزاست ( به دلیل عدم آگاهی از اصالت وذات حقیقی خویش وبروز اعمال نا درست و مخالف فطرت از او ) وسرسخت از ادراک این حقیقت غیرقابل جبران خود دوری می جوید . این ضایعه ای هراسناک وهلاکت بار است که نمی توان با آگاهی یافتن نسبت به آن ، موانع و پرده ها را از مقابلش برنداشت . انسان مخزنی از آگاهییِ دیگری دردرون خود دارد که دانستگی های او نیستند _ گاهی افراد عامی وتحصیل نکرده نیز به این گنج بیکران در خود ، دست می یابند . _ ولی هنوزبرای مردم سر به مُهر است و اغلب از آن چیزی نمی دانند.

عارضه زیان بار بشر برای او ، خودفراموشی ست وخودِ افراد هم در پنهان ماندن این عارضه در خود ، نقش اساسی را بازی می کنند وچندان اصرار وجدّیتی برای شناخت واقعی خود ندارند . چرا انسان از شناخت خود واهمه دارد ؟ چون حقیقت انسان (آنچه هست ) یا ماهیتِ ذاتی انسان برای ذهن او قابل ادراک وفهم ودریافت نیست ، افراد از شناخت واقعی خود هراسانند ! ... انسان نمی تواند انگیزه ویا سوژه ای برتر را توسط ذهن درخود درک کند و آن راجایگزین ، هویت ویا شخصیت شتاخته شده اش کند واین می تو اند دلیلی بارز برای هراس انسان از شناخت واقعی خودش باشد . هرکس با غیبت ذهن ، می تواند با شخصیت حقیقی اش در خود ارتباط برقرار کند . یعنی تنها راه شناخت واقعی خود باغیبت ذهن در فرد می تواند برای وی صورت گیرد . تاذهن درحال فعالیت وبروز مداوم وبی توقفِ فکر در فرد باشد ارتباط فرد با خودِواقعی اش ناممکن است . جوشش مداوم ذهن در ما در خواب و بیداری ست که صورت می گیرد واین جوشش وارتعاش مداوم ذهن ، فرد را گریزناپذیر دراسارت خود دارد . گفته شده ، ذهن ازکودکی در فرد دچار شرطی شده گی می شود وهمین تغییر ماهیتی ذهن برای فرد زندانی مخوف و تاریک می گردد ولی اغلب از آن اگاهی ندارند . انسان تازمانی که در بند ودرمحاصره ی ذهن شرطی شده ی خود باشد اسیر "خودفراموشی" ست . خودفراموشی عارضه ای ست که فرد را باحقیقت خودش بیگانه می کند . انسان ها در سرزمینهای مختلف و با فرهنگهای متفاوت ، از زنگی مادی و زمینی خود ، یعنی از تمایلات مادی ونیازات زمینی ، پوششی بر روی حقیقت ویا هویت حقیقی خود گذاشته اند واین عمل ، خود علت وانگیزه بیگانگی با خود واقعی را در افراد بسیار قوی وتشدید می کند ، واز شناخت درست ودرک حقیقی خود محروم می سازد . در الویت قرار دادن زندگی مادی نسبت به زندگی حقیقی ومعنوی انها. درالویت قرار گرفتن وبرتر دانستن زندگی مادی برای بشر انگونه در وی در گذر زمان تفویت شده که زندگی طبیعی وسالم را کاملا در وی دچار تزلزل وفراموشی نموده است . که می توان آن را یک "فریب عمد" در زندگی انسانها نامید ذهن شرطی شده با تحمیل تمایلات کاذب به آدم ها وارجح پنداشتن آنها نسبت به هویت ذاتی مردم ، بشررا در مردابی خفه کننده و غیرقابل نجات گرفتار کرده . این اتفاق وتغییر ودگرگونی در آدمیان درطول قرنها تا به امروز آنگونه قویا صورت گرفته که بازگشت به اصل و هویت واقعی را برای مردم بسیار دشوار وحتی ناممکن کرده است . زندگی انسانها در طول قرنهای متمادی بگونه ای پایه ریزی وفلسفه سازی شده بااستمرار آن ، مردمان از هویت واقعی خود بیشتر فاصله گرفته و دور می شوند ونگرانیِ جدّی نسبت به بیگانگی با هویت خود ندارند . نفس نگرانی ودلهره وبیم افراد جز بیگانگی با خویشتن خود نیست . اگر انسان موجودی خشونت آمیز وجنگ طلب گردیده ، علت بیگانگی وی با هویت ذاتی و اصیل اوست. برباد دادن زندگیِ آرام ناخوداگاه توسط خود اوست که صورت می گیرد . بازگشت به خویشتن تمام نگرانی واندوه و رنج بشررا دراو مداوا می کند .

انسان درست از زمانی که (فکر) در او به کار می افتد ، ناخودگاه برای خود شخصیت سازی می کند ، این شخصیت ، بممزله "هویت" اوست وباتکیه به آن فرد احساس "قدرت " می کند . این شخصیت و یا هویت ، افراد را بطور فردی انگونه در خود ذوب واستحاله می کند که فرد جرات وجسارت شک کردن به آن ، ویا نگاه کردن شفاف به آن را ندارد . این تحول ذهنی تکیه گاه آرامش وامنیت و ایمنی فرد می گردد . افراد دیگر تواناییِ رها یی و خلاصی از این شخصیت ذهنی و تصوری را ندارند . دچار تردید شدن بیشتر فرد را گرفتار تشویش ونگرانی و اضطراب می کند . انسان جرات درهم شکستن ورهاشدن از این شخصیت رویایی وخیالی وهویت غیر واقعی را کاملا از دست میدهد .

درست است که انسان امروز بارشد عقلی و تجلی تفکر در خود به اکتشاف واختراع و ابداع نوآوری هایی شگفت وحیرت انگیز دست یافته ، اما این انسان همچنان نیاکان خود با واقعیت وجودی خود وباهویت ذاتی وسرشتی خود بیگانه است . بیگانگی انسان با هویت واقعی خود ، نقطه خطر وتهدیدبار انسان دربرابر خویشتن است . انسان بزرگترین وباالقوه ترین تهدید درزمان معاصر باساختن بمب های ویرانگر و هوش مصنوعی دربرابر انسان است . وتنها (خودشناسی) ست که این تهدید و خطر را از فعل وافکار انسان کاملا جدا می کند . چرا خودشناسی تااین اندازه مهم است و می تواند برای همیشه ساختن وتولید ابزارهای جنگی را نیز از انسان جدا نماید ؟... دوران آن گذشته است که همچنان بخواهیم دراسارت واژه و کلمه خودرا سیراب و اشباع کنیم ، خوش اقبالی انسان معاصر و آیندگان این است که توانسته اند به ساختمان ذهن در خود ورود پیدا نموده وذهن را (نه از نظر فیزیکی ) بلکه از نظر عملکرد ومشاهده ی افعال ذهن ، درخود شناسایی کرده و خودرا از اسارت ذهن شرطی شده رها نمایند . تمام اتفاق منفی ومعکوسی که برای یکایک ما رخ می دهد ، بازتاب ذهن شرطی شده در ماست وباشناخت درست ذهن و ساختمان آن ، می توان خودرا از اسارت ذهن شرطی شده رهایی بخشید و به حقیقت خود یاهمان هویت الوهی پیوست.

هرفردی ، وقتی با هویت واقعی وذاتی خودش ارتباط داره یک زندگی را سر خوش وشادمان تجربه می کنه که از جنس این زندگی معمولی نیست . یک شوروشعف ونشاط غیر قابل تعریف و توصیفی را باخود دارد . فرد یک زندگی را تجربه می کند که می توان ان را برترین زندگی نامید . خودنمایی نمایان در رندگی انسان هرگز نیست . لحظاتی گذرا نیستند که بیایند وبرای همیشه ناپدیدومفقود شوند . کسانی که با شناخت خود به خودآگاهی رسیده باشند این زندگی را بطور مداوم وهرروز ، ساعاتی تجربه می کنند که اصلا تکراری و زمخت و خسته کننده و ملال آور نیست . (البته ابن لحظات شورانگیز وپرنشاط ممکن است برای کسانی ناخوداگاه به وجود آیند اما آنها ناخوداگاهند و برای بار دوم ممکن است فرد آن را تجربه نکند ، کسانی که به حوداگاهی رسیده باشند آن لحظات را بطور مرتب تجربه می کنند .)

باگفتن از این زندگی پرنشاط ، شعری از سهراب سپهری به ذهنم متبادر می شود ؛

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد...

زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست...
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است...

ولی ، بیایید در رودخانه واژه خودرا رها نکنیم ، اگر شناگر ماهری هم باشیم ، خودباختگی انسان به دلیل گذر وتکرار قرنها وعوامل فر یبنده زمان خودش ، آن قدر قوی ست که دراین سیلاب جانسوز نمی تواند خودرااز غرق شدن نجات دهد . افراد باید بدون تمسک به هیچ ایده و آرمان و مکتبی ، ماهیت واقعی خود ویا حقیقت خویش را در خود به دست آورند . پیرامون انسان پراز علت و انگیزه و عوامل فریب است و ذهن شرطی شده در آنی گرفتار می شود وفرد را با خود به سوی ورطه هلاکت می کشاند .

ماازگلستان زندگی حقیقی خود دور شده ایم وخود را ناخوداگاه گرفتار کویرِ یک زندگیِ تصنعی وبدلی کرده ایم که در آن جز خشونت و بی رحمی برما غالب نیست . در آن جز سرکوب وزیر پاله کردن وجود ندارد . زندگی که هریک برای خود پی ریزی می کنیم ، یک مسابقه بیرحمانه است که برای پیشی گرفتن و جلوافتادن و به دست آوردن پابرفرق یک دیگر گذاشتن امری معمول است . و فریب و دروغ و دسیسه و تزویروکلک وریا برای گرم نگاه داشتن بازار رقابت برایمان امری رایج . ماسکی که برچهره می گذاریم از ماموجودی شقی و بی رحم می سازد ۰ اماانسان با کشف شخصیت ویاهویت واقعی اش دیگر نیاز به داشتن نقاب برچهره ندارد . صمیمانه در خود ببینیم ، کدام یک می توانیم باخلوص خود بی چشم داشت و انتظار ارتباطا برقرار کنیم ، تمام راز ما در همین ارتباط نهفته است . ومهمتر اینکه ؛ انسان در این ارتباط ، باحقیقت خود یکی می شود وبه وحدتی فراتراز اندیشه و گمان می رسد . بلی ، انسان استعداد و ظرفیت دیگری دارد ومی تواند انرژی دیگری را در خود فعال نماید باعبور از تمام موانع به بی نهایت با آن انرژی وقدرت می رسد ، آن بک نیرو وانرژیِ مافوق وملکوتی ست ولی هنوز اعلب از آن بی خبرند . نگرانی و اضطراب واندوه هرکس ، از دوربودن از این حقیقت برتردر خویشتن اوست که وی را گرفتار سراب رنج و اندوه و نگرانی می سازد . مشاهده ونطاره ذهن در خود برای هرفرد امری ناممکن نیست ، ولی رهایی از ذهن قدری دشوار است ، بارسیدن به خودآگاهی وتخلیه وسبک کردن ذهن در خود ، می توان به این موضوع راه یافت . ماباید ذهن شرطی شده را در خود از هر قضاوت و نتیجه گیری باز داریم ، ذهن ، سریع تراز عملکرد یک کامپیوتر ، افراد را بدون آنکه مجالی به آنها بدهد اسیرِ قضاوت ونتیجه گیری های غلط ونادرست و خطای خود می سازد . باید آگاهانه از این عملکرد ذهن در خویشتن پرده برداشت ، آن رادر خود نگریسته و مشاهده کرد . فعل مشاهده ی خالص ، عملی شگفت انگیز است که ذهن را از وقوع هر عملی قبل از به دام افتادن فرد ، باز می دارد .

مااگر زندگیِ انسان را بانگاهی صاف و فکری باز و بی طرف ، از گذشته های دور تا به امروز برروی زمین کنکاش و بررسی کنیم ، می بینیم زندگی همیشه به کام اقلیتی بوده که سروری وامتیاز براکثریت داشته اند وخودرا به دیگران تحمیل کرده اند ، وبی تردید زندگی بااین فلسفه مورد رضایت همگان نیز نمی تواند باشد ، بعداز این هم به همین شکل طی خواهد شد ولی این زندگی سالم و طبیعی وواقعی انسان نیست . زندگی برابر ومساوی وبی تضییع تمام مردم درزمین بعداز "خودشناسی" تمام ویا اکثریت افراد در کشورها می تواند شکل گیرد . چون انسان باخودشناسی به حقیقت خویش وقوف پیدا می کند وزندگی آرمانی وایده ال بشر بعداز آن در زمین بوجود می آید . در غیر این صورت رویا وخیال است که زندگی را طراحی می کند و رویا وخیال از ذهن شرطی شده تراوش می کند ، ذهن شرطی شده لاجرم وناگزیر ، نفع فردی وگروهی را به اکثریت مردم اعمال می کند . مامی توانیم ، اراده کنیم واز ضمیر ویاهمان ذهن شرطی شده در خود فراتر برویم ، ودرفضایی لایتناهی به حقیقت خود ، و معصومیت بربادرفته مان دوباره بازگشت کنیم .

می توانیم...

می توانیم....

می توانیم...

واین حقیقت فراموش شده ی هر انسانی ست که آرزوی غایی یکایک مردم در هر زمانه ای است . لاجرم روزی ، شاید بشر به این خوداگاهی برسد ، بعداز آن زندگی خرِم و شادمان دیگری با حضور انسانی دیگر در زمین متولد می شود . آنچه را ما برای خود "حقیقت" تصور می کنیم آن حقیقت نیست بلکه خدعه و دسیسه و فریب ذهن است ، سوژه ای به نام حقیقت می سازد و مارا کورکورانه گرفتار آن می کند . مادچار بک فریب در خود هستیم و جرات وجسارت خیره شدن به اعماق خود وگشودن آن را نداریم . ذهن را اگر بتوانیم در خود تهی وسبک نماییم ، قدرت مشاهده ی فریب ونیرنگ ذهن شرطی شده را درخود نیز به دست می آوریم ومی توانیم خودرا از اسارت ذهن رها سازیم . انسان چه برایش قابل فهم وادراک باشد یا نباشد دراو اتفاقی صورت گرفته که اورا از حقیقت وجودی اش دور کرده و ان را در وی برباد می دهد. وفرد برای بازگشت به حقیقت خویش باید مهار ذهن شرطی شده را در خود دردست بگیرد . کسانی که باخوداگاهی ، خودرا از بندِ ذهن شرطی شده ی خود رهانمایند ، در آنان انسان دیگری متولد می شود که دیگر اسیر ذهن شرطی شده وقوانین جنگ طلبانه ی هستی نمی گردد . اندیشه مندانی چون جیدو کریشنامورتی این حقیقت را در خود به دست آورده اند که تمام عمر خود را صرف آگاه کردن مردم برای رسیدن به این هدف نمود . افرادی چون کریشنا از کسانی بودند که توانستند خودرا از "خودفراموشی " برای همیشه نجات دهند و بسیاری از افراد درمشرق زمین بحصوص بامطالعه آثار وی به خوداگاهی رسیدند . هرچند به دلیل غلبه سنت* در تمام کشورها و فراز ونشیب و عاملهای بازدارنده پیرامون مردم در هر سرزمینی ، غالب مردم زنجیرهای اسارت را برگِردِ خود قوی تر می کنند ولی به دلیل رشد فکری وعقلی ومطالعه افراد درزمینه "خودشناسی" در یکایکدجوامع بشری ، افراد خوداگاه و ناخوداگاه تشنه ومشتاق خوداگاهی هستند که همین موضوع احتمال تحول روانی ودگرگونی فطری و ذاتی وروانی را در آنان تشدید می کند .

.

.

.

.

.

.

.

.

* قدرت طلبی و مقام پرستی وزیاده خواهی وانباشت گری ، با فرماندهی و کشور گشایی اینها همه ناآگاهانه تمایلات دیرینه بشری ست که هزاران سال برگُرده او سنگینی واورا درزیر کوه خود مدفون می کنند ، اما هنوز چشم انسان به این خطای ناگزیر برگزیده ی خود گشوده نگشته تا راه حقیقی خود را ، به درستی بیابد . این سنت پوسیده ای ست که لاجرم روزی انسان برای رهایی از آن ورسیدن به آزادی و رستگاری باید چشمش به آن باز شود . اینها تمایلاتی کاذب واز شگرد وترفند های ذهن شرطی شده در آدم هستند که ناخوداگاه به او تحمیل می شوند . بارهایی خوداگاه از آنها ، انسان به آرامش و شکوهی شگفت وکشف مداوم ناشناخته ها می رسد . بعداز از آن است که حقیقت برای فرد دمادم قابل ادراک است . ودیگر هیچ زائده ای اورا گرفتار نمی کند وکمال آرامش و راحتی وآسایش بشر این است . حقیقت انسان با رهایی از ذهن شرطی شده برایش قابل حصول است و فرد با این دگرگونی و تحول به رازهایی پی می برد که هنوز برای مردم قابل ادراک وبازگشایی نیستتد .اگر هرکس بتواند ذهن را در خود واکاوی کند دچار حیرت خواهد شد .

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

آیا مامی توانیم بگونه ای زندگی کنیم ، که (خود) را در خود شکل ندهیم و این مرکز توهمی وخیالی را در خود پرورش ندهیم ؟ در حالی که زندگیِ ناخوداگاه تمام انسانها صرف زایش وتولید وپرورش (خود) و تقویت وبقا دادن به این موجود رویایی وغیرحقیقی در خود می شود وانسان فلسفه ای جز بقای خود برای استمرار حیات خودرا نمی شناسد ؟ (خود) جزیی وعضوی از وجود و اندام وبدن یابعد روان شناختی ما نیست ، زائده ای ست که ما آن را نااگاهانه به خود تحمیل می کنیم وخود راناخوداگاه وادار به پرورش وبقای این زائده ی خیالی در خود می سازیم . انسان تادر چالش مقایسه ، رقابت ، وبرتری جویی و انتخاب باشد جز اینگونه بودن واینگونه زیستن را نمی شناسد . وآیا راهی برای او برای برون رفت از مفایسه ورقابت و برتری جویی ، وانتخاب ودرغایت چالش ذهن وجود دارد ؟

گریزانسان از خود ، اونو گرفتار رنج واندوه و مرارت کرده وماندن با خویش با کشف حقیقت خود ، فرد را از رنج و اندوه و اضطراب و نگرانی رها می کند . هنوز این حقیقت برای غالب آدم ها قابل ادراک نیست . چرا انسان از خودش دوری می جوید و خودرا ناخوداگاه به سوی سراب ها هدایت می کند ؟ درحالی که زندگی تالم بر بشری که باناکامی و شکست و با ستیز وجدال و مقابله گره خورده ، زندگی واقعی اونیست بلکه رویا ووهم وخیال اورا در محاصره ی خود دارد . ناتوانی درادراک خود ، زندگی مسالمت آمیز ومهربار انسان را به یک زندگی سرتاسر خشونت بار تبدیل کرده وتقسیم بندی آدم ها در موقعیت و درجات متفاوت بالا و پایین و ضعیف و قوی ، انسان را از درک درست خودش باز داشته است وهرکس هم می خواهد به هر قیمت زندگیِ نقدِ خودرا پاس دارد ودیگر هیچ ، آن هم چند میلیلرد آدم ، باتفکراتی ضدوتقیض ودرتقابل باهم ... زندگی آدمها بگونه ای طراحی شده ورقم خورده که افراد را ناخودآگاه در خود گرفتار می کند . وافراد نیز این ظرفیت را در خود تقویت می کنند . در حالی که زندگی روی دیگری نیز دارد که در میان تمام مردمان هنوز مستور و پوشیده مانده ، وزندگی حقیقی وواقعی جز همین نیست وما زمانی به این یقین بی برگشت می رسیم که آن را در خود پیدا کرده باشیم . انسان . بارهایی کامل از چالش هایی که برای خود به نام زندگی ایجاد کرده ، می تواند به حقیقت ، حقیقت خویش وواقعیت شکوهمند وسرشار ومفرح زندگی راه بیابد . انسان در دایره ذهن خودش گرفتار شده وآشفته و سرگردان دراین دایره یک عمر باتردید و اضطراب باچرخش به دور آن ، زندگی می کند وجرات وجسارت رهایی وآگاهی از آن زندان تاریک و مخوف را به دست نمی آورد . وبرای هرکس بسیار دشوار و آزار دهنده است بخواهد بفهمد ، موجودی سرگردان در مهلکه ذهن خویشتن است وهیچ اراده واختیاری از خود ندارد . با روشن نگری می توان این چرخش خطارا در خود دید ؛ ماآنگونه درورطه ی وهم و خیال مذاب و استحاله شده ایم ، ذهن شرطی شده ، خیال و تصور ورویا را واقعیت ما پنداشته و به ما به عنوان حقیقت ما القاء می کند . و اغلب افراد هرگز متوجه شگرد ودسیسه ذهن خود نمی شویم و خودباخته فریب ذهن در خود گردیده و از این فریب تمام عمر پیروی می کنیم . هنوز معدود افرادی چشم شان به این اتفاق نامیمون منحوث در خود گشوده می شود وخودرا از این بلای ویرانگر باخوداگاهی نجات می دهند .

ما به دلیل ناآرامی خود اسیر مقایسه ورقابت وبرتری یابی می شویم ، چون با چنگ انداختن به برتری در همه ابعاد به خود آرامش روانی می دهیم . درحالی که ارامش اکتسابی با مقایسه ورقابت و برتری جویی ، آرامش واقعی مانیست بلکه سرپوشی برروی ناآرامی ماست . ولی اگر خودرا از کلاف مقایسه و رقابت و برتری جویی رها کنیم به آرامش واقعی دست می یابیم . انسان به دلیل بیگانگی با هویت واقعی خویش ، موجودی ناارام ودچار ناامنی واضطراب گردیده . وبرای انکه ناارامی را در خود تسکین دهد به عواملی چون قدرت ، ثروت ، شهرت وشهوت وسایر تعلق ودل بستگیهای دیگر روی می آورد تا خودرا به آرامش برساند . ولی این نیز فلسفه خطایی ست که هرکس خودرا نااگاهانه دچار آن نموده وهرگز انسان برای رهایی از ناآرامی وتنش و اضطزاب خود با چنگ زدن به علت های بیرونی به آرامش واقعی نمی رسد . آرامش حقیقی ما با جدایی از عوامل بیرونی ست که نصیب مان می گردد . مانفسا درون آرامی داریم اما ناخوداگاه خودرا دچار ناآرامی و ناایمنی می کنیم . بااین (خطای پندار ) می خواهیم آنچه را ناآگاهانه به خود تحمیل کرده ایم به آرامش تبدیل کنیم وامری ناممکن است . تنها یک راه برای ما وجود دارد ، بریدن از عوامل بیرونی و پیوستن به درون آرام خود . ما به دلیل خودباختگی به انگیزه وعوامل بیرونی با خویشتن خود بیگانه شده ایم و سطح بیگانگی ما آنقدر قوی ست که درک خودرا برای ما بسیار دشوار وحتی ناممکن می نماید . پای بندی به عوامل وعلت وانگیزه های بیرونی در ما تنش هایی به وجود می آورد که با استحاله و ذوب شدن در این تنش ها دیگر قدرت فکر سالم را از دست می دهیم . ودرک ماهیت واقعی برایمان نا میسّر می گردد . برای بازگشت به خویشتن باید خودرا از آن تنش وواکنش وعکس العمل ها کاملا پاک کنیم . فلسفه زندگی انسان ها ناخوداگاه و طبیعتا ناخواسته ، مبتلا به یک جنگ ( خودنمایشی ) گردیده ، وابتلای به خودنمایشی یکایک مارا نااگاه گرفتار فضای بسته مقایسه ورقابت و ستیز و جنگ ودعوا می کند . راه رهایی از این تغییر ماهوی خودآگاهی وبازگشت به خویشتن است که به سهولت برای یکایک افراد قابل دست یابی هم نیست . مابرغم آگاهیِ شگفتی که نسبت به هرچیز داریم ، دریک بی خبریِ نسبت به خود گرفتاریم . این ضعف بزرگی ست که با هیچ پیشرفتی قابل جبران نیست .

یک پزشک ، یک استاد دانشگاه ، یک مهندس ، آموزگار یک روزنامه نگار و...زندگی را در کشور محل سکونت خود برای خود چگونه تفسیر وپایه ریزی می کنند ؟ آیا بی شمار افراد دراین مشاغل هرکدام دچار مقایسه ورقابت وبرتری جویی و پیشی گرفتن ، وقدرت یافتن و انباشتن نمی شوند ؟ آنچه فرد را دراین مهلکه به پیش می راند ومحرک بقای اوست ، هویت واقعی وماهیت حفیقی او نیست بلکه یک انرژی وقدرتی مبهم وناشناخته و کور است .

ماازکودکی با آموخته های خانواده (پدرومادر وبستگان ) شرطی می شویم . فاجعه هولناکی که مارا با حقیقت خود بیگانه می کند . خانواده وجامعه آواری آنچنان سنگین را بردوش ما می افکنند که این آوار چون کوهی مارا در زیر خود مدفون ، واز حقیقت خود دور می کند . کسانی این حقیقت را در خود درک کرده وبه ماهیت ذهن در خود پی می برند . آیا این اتفاقی ست که درآنها رخ می دهد ؟ یاپیش زمینه هایی فکری وروانی ولی ناخودآگاه بدون چسبندگی آنها به سوژه ویا تفکری خاص ، در آنها صورت گرفته که دگرگونی را در آنها به وجود می آورد ؟

بارها گفته شده ، ذهن تکیه گاهی ایمن وقابل اعتماد برای تمامی مردم است ودلیل اعتماد به ذهن ، ناشناخته ماندن آن است . ذهن در افراد فاقد حیله وتزویر نیست ولی باید با نظاره اعمال وحرکات ذهن در خویشتن ، متوجه دسیسه گری ذهن در خود شد . باشنیدن "فریب ذهن " نباید دچار کژفهمی وتعصب شویم ، بیاییم رفتار وعملکرد ذهن را با آرام کردن آن در خود ، نگاه کنیم . ذهن شرطی شده هر کس را دچار دایره مخوف مقایسه و رقابت می کند . وافراد را اسیر برتری جویی ، مافوق نشینی ، وانتخاب برتر می سازد . با برتری جویی ، مافوق نشینی و انتخاب برتر ، فرد در ظاهر برای خود ماهیت ویا هویتی برتر را خلق می کند(خوب به این نکته توجه کنیم ، انسان برای خود ماهیت ویاهویتی برتر را می سازد که این هویت واقعی او نیست ، بلکه خطایی اورا گرفتار نموده و در خود ثابت قدم ، تمام عمر بی خبر نگاه می دارد ) . . برتری جویی درهرزمانی حق مسلم هرانسانی برای بهتر زندگی کردن است . اما مشکل همینجاست که به دلیل ناآگاهی وعدم خودشناسی ، برتری جویی ، آفتی سهمگین برای انسان گردیده . چرا؟...چون انسان وقتی به دنبال جویای برتری هاست ، اسیر و دربند وگرفتارِ برتری ها نیز می گردد واین آفت غیرقابل جبرانی ست . ذهن شرطی برای ما هویتی کاذب می سازه وما ناآگاهانه آن را حقیقت خود می پنداریم وسرسخت از آن دفاع می کنیم تابقای آن دچار تزلزل نشود .

شغل خوب ، درآمد خوب ، خانه خوب ، اتومبیل خوب ، همسر خوب و.... اما این خوب گزینی ها برای انسان مرز وانتها ندارند !. عمربشراگر هزار سال نیز می بود باز این چالش های فریبنده یاهمان تمایلات ، هرگز اورا رها نمی کردند وهمیشه فرد را کورکورانه در خود ذوب می کردند .

پرسش مهمی که برای هرکس ممکن است پیش آید این است ؛ حقیقت انسان را کجا می توان درک کرد وفهمید ودچار اشتباه وخطای پندار نشد ؟ وخودرا از سراب رهایی بخشید ؟

ذهن شرطی شده ، فرد را جز به سوی مقایسه و رقابت و قدرت و ثروت رهنمون نمی شود ولی انهارا باسرپوش نهادن بررویشان از چشم فرد محو می کند وبا گیج ومنگ کردن فرد ، قدرت تشخیص حقیقت را از فرد می گیرد . ذهن شرطی جز این سوژه های کاذب برایش قابل ادراک و فهم نیست وبه شکلی می خواهد فرد را از سردرگمی ونگرانی ، و پوچی و بطالت نجات دهد . ماوقتی باجدیّت در خود به کنکاش وجستجو بپردازیم ، تشخیص سراب و خطا ، برایمان امکان پذیر می شود ولی چون از درک خود دورباشیم ، سراب برایمان دریا و مقصدوهدف تصور می شود . یعنی تنها راه نجات ما ، خودآگاهی ست که مارا از کژراهه جدا می کند وچشم مان را به حقیقت خویش باز می کند .

وقتی ذهن را عمیقا در خود بررسی و واکاوی و نگاه کنیم ، می بینیم ، ذهن همان شیطان است که ناآگاهانه با تمایلات ما ، مارا به محاصر خود در آورده وهمچنان سرگردان با خود نگاه می دارد وکار مداوم ذهن اسیر نگاه داشتن ما در بزنگاه خودش است . ولی با نظاره ودیدن افعال ذهن در خود ، می توان دام وبندهای ذهن را چون تار عنکبوت تار ومار ، ومتلاشی کرد و خودرا ازاسارت ذهن خود با مراقبت و مشاهده مداوم ، برای همیشه رهایی بخشید .

ذهن زمانی مشعل هدایت ماست که آن را خوداگاه از شرطی شدگی رهانیده باشیم . در غیر اینصورت ذهن بزرگترین دشمن ماست که مارا به گرداب هلاکت روانه می کند

وبراستی ، انسان کجا می تواند خودرا از تلاش برای کسب "قدرت " خلاص نماید ، و قدم به سمت حقیقت بردارد ؟

ماباید فعالیت ذهنو در خودمون ببینیم . ذهن به دنبال هرچیز باشه ، اونو در خودت سرکوب نکن رهایش کن که آزاد باشه ، هرگز مانع آن مشو ، سعی کن ذهن را حتی با جوشش تمایلات نا درست و خطا در خود ، فقط مشاهده گرِ اعمالِ ذهن در خود باشی . مشاهده افکار ( ذهن همان فکر است) وافعال ذهن می تواند هرکه را از اسارت ذهنِ خود خلاص کند . سرکوب تمایلات یاهمان (ذهن ، فکر ، میل و تمنا) در خود ، ایجاد سیاهچالی تازه برای اسارت خویشتن است . ایجاد تمام چالش ها در افراد به دلیل سرکوبِ تمایلات ، افکار ، ویا همان ذهن در خویشتن شان است که فرد را اسیر چالش می کند .

سرکوب ، وگریز وفرار از (ذهن/فکر) ، دامی ست که آن را خود برای اسارت خود می سازیم. .!

ولی ،

ماندن و مشاهده ی (ذهن/فکر) ، تارومار کردن دام های (ذهن/فکر) ورهایی ماست

بقول سهراب

پرده را برداریم:
بگذاریم که احساسْ هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیرِ هر بوته که می خواهد بِیْتوتِه کند
بگذاریم غریزه پِیِ بازی برود

کفش ها را بِکَنَد، و به دنبالِ فصول از سرِ گُل ها بِپَرَد
بگْذاریم که تنهاییْ آواز بخوانَد
چیز بنویسد
به خیابان برود........

بد نیست بدانیم ؛

ماوقتی از قلب و دل می گوییم ، از نفس حرف می زنیم ، چیزی در ما قابل شناسایی ورویت و اکتشاف نیست . اما ذهن همان فکر در فرد است وشناختن و مشاهده عملکرد فکر در خود برایمان امکان پذیر ومیسّراست . می توان رفتار و حرکات فکر را باخیره شدن عمیق در خود دید .

زندگی حکایت غریبی نیست

زندگی همینجاست

درست ، درکف دست من و شما

بایداز کج فهمی خویش ، دست برداشت

مااعجاز شفای خویشتنیم

پایمال کردن خود ، قمارِ باختِ ماست

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۹ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

بدون خودشناسی ونرسیدن به خودآگاهی ، انتحاب آیین وایدئدلوژی ومکتب یک سرگرمی ست . ماباید قبل از گزینش هر آیینی وهر ایدئولوژی ومکتبی ، ابتدا باخودشناسی غبارهای زائدذهنی را در خود کاملا پاک ومحو ونابود کنیم. بعداز آن حقیقت برای ما بدون فریب خود آشکار می شود . این تجربه برتر ی ست که با خودآگاهی ، همه می توانیم به آن برسیم . وتنها خودآگاهی ست که هرکس را ماهیتا متحول ودگرگون می کند وفرد را از زمین به عرش می رساند . ذهن شرطی شده در افراد هر فردی را گیج ومنگ ، ومات نموده واورا اسیر خدعه و فریب می سازد . ذهن شرطی نه آنکه فرد را دچار دسیسه ونیرنگ می کند بلکه زندگی را آمیخته به فریب می سازد . اگر می خواهیم خودرا از توهم وخیال ونیز خطای پندار وخودفریبی(فریب ذهن خود ) جداسازیم باید خودرا " آنچه هستیم " درخود باشناخت دقیق و عمیق خود ورسیدن به خودآگاهی به دست آوریم . بیایید صادقانه به موضوع نگاه کنیم ، وببینیم ما درچه بزنگاهی گرفتار شده ایم !... درحالی که مادارای هویت ویا ماهیت دیگری در خودهستیم که آن هرگزگرفتار سدّ ها وموانع و کمیت های جهان رنگارنگ و ملون نمی شود ولی هنوز برای عموم مردم ناشناخته است و اغلب از آن بی اطلاع وبی خبریم . عارفانی هم که به خودآگاهی وکشف ماهیت حقیقی خود رسیده اند وموفق به کشف گنج الوهیِ خود شده اند ، کلام وشعر آنان به دلیل عدم آگاهی وناخودآگاهی ما ، مارا در ورطه وکلاف سخن گرفتار می کند ، ودرخود می پیچد یعنی هرگز نمی توانیم با گفتار آنان ارتباط واقعی برقرار کنیم .بلکه به ظن خود پیام آنهارا برای خود تعبیر می کنیم . این فاجعه ای ست که بعداز قرنها ، همچنان باوجود اندیشه مندان بسیار برجهان بشری حکم فرماست . این مشکل یک گروه از انسانها یایک کشور نیست بلکه اندیشه ی خطای بشر درتمام زمین است که هنوز غالب انسانها با تمام توانمندی های عقلی و پیشرفت های حیرت انگیز فکری در زمان معاصر موفق به درک و رهایی از آن نشده اند . گریز ما از خود سبب هلاکت ماست اماهرگز نخواسته ایم این واقعیت را درخود بطور عمیق وروشن درک کنیم واز آن تبدیل به موجوداتی خشونت بار شده ایم . راه حقیقی ما یک راه انسانی ست که درآن مهر وعاطفه و همنوع دوستی وگذشت ومهربانی ست ولی ما راهی را طی طریق می کنیم که تقابل وستیز را درما تولید وگرفتار خود می کند .

درتمام جهان دوگونه انسان وجود دارد ، گروهی از انسانها که سطح را می بینند وگروه دیگری که عمق را ، قوانین کشورها توسط افرادی نوشته می شود که سطح را می بینند و اداره کشورها نیز توسط همانها انجام می شود ، افرادی که عمق را می بینند ودر اقلیت نسبت به جمعیت قرار دارند ارزشهای اجتماعی را بوجود آورده واز آن می گویند . اما کسانی که به هویت واقعی خود وقوف یافته وآن را در خود کشف می کنند ، هنوز افرادی نادر و معدود هستند .

تنهاباخودآگاهی می توان خودرا از هجوم توهم و خیال ورویا مصون نمود ، اماماهنوز مضرات وخطرات و آسیب های خیال و توهم را در زندگی خود نمی بینیم ، چون روشنایی حقیقت را درخود تجربه نمی کنیم . خودشناسی ورسیدن به خوداگاهی گذر از ظلماتی ست که فرد را به نور وروشنی پیوند می دهد.

شناخت انسان از خود ، شناختی بسیار سطحی ست وآن شناختی ست که جامعه به عنوان یک ابزار به افراد براساس آگاهیِ اکتسابیِ خانواده و جامعه وفرهنگ القاء می کند . جامعه از فرد ابزاری تغییر پذیر وکمال جو ( براساس ایدئولوژی و تعاریف جامعه) می سازد . وآنچه اکثریت برای تحول وکمال جویی خود به دنبال آن هستند به دست آوردن قدرت ومقام وثروت است ونحوه ی زندگی کردن آن هم در یک آرامش سطحی که هرگز آرامش حقیقی وواقعی انسان نیست ، بلکه سایه و شبهی از آرامش و مسرت ا ست که افراد سعی می کنند آن را به دست بیاورند در حالی که یکایک افراد وقتی عمیقا نگاه کنیم نه آرامش واقعی دارند ونه مسرت وشادمانی به دست آورده اند که برای آنها لذت بخش باشد ، بلکه گرفتار آرامشی خیالی ورویایی اند . بارها بیان شده ، که آرامش واقعی انسان در کشف هویت و حقیقت خویشتن است که اورا به کمال آرامش وخجستگی وفرخندگی می رساند ، اما انسانها آرامش را برای خود در مقایسه و رقابت و پیشی گرفتن وبرتری جویی به دست می آورند که این آرامش سایه ای از آرامش واقعی وحقیقی آنهاست( آرامشی رویایی وخیالی وغیر واقعی ) که نگرانی واضطراب را در بطن خود دارد وهرگز آرامش واقعی و ذاتی افراد نیست . آرامش در کُنه وجود ما جاری ست ، باید با کنار زدن موانع بیرونی و درونی به آن دست بیابیم ، هنوز اغلب افراد کشورهای گوناگون نسبت به این حقیقت پنهانِ در خود آگاهی لازم را ندارند . به همین دلیل اسیر آرامش کاذبی می شوند که ناخودآگاه به آنها تلقین می شود . بالاترین مقام وقدرت و بیشترین مال و ثروت را به دست آوردن اصولا آدمیان را سیراب و اشباع می کند وهرکس کمال خود و یافتن آرامش را در رسیدن به آنها می بیند. ولی وقتی انسان را عمیقا از نظر روانی و روحی واکاوی کنیم ، می بینیم که با به دست آوردن اینها ، باز انسان موجودی ناراضی ونگران ، وگرفتار رنج و اندوه واضطراب است . اگر روزی انسان به ماهیت وساختار واقعی خود دست بیابد ، به آرامش حقیقی می رسد و بیگانگی با هویت خویشتن عامل رنج و اندوه و نا آرامی مداوم مردم است . درست زیستن شرط به دست آوردن آرامش است . وخلاف آن ناسالم زندگی کردن سبب آلام و رنج برای ماست . ماباید خوداگاه درست زندگی کردن را باارتباط با خویشتن خود بیاموزیم . درغیر اینصورت همیشه گرفتار اندوه و رنج و عذابیم . آموزش های بیرونی برای ما شخصیتی مغایر با شخصیت واقعی مان می سازند اما تجربیات خوداگاه درونی مارا به شخصیت حقیقی مان وصل می کنند . گنج نهفته در درون ماست که باید با محوِ موانع درونی وبیرونی به آن گنج سرمدی والوهی دست بیابیم . تعاریف زیادی برای انسان تابه امروز شده ، اما انسانی را که به عوامل فریبنده بیرونی متصل می کنند انسانی ست که اورا با هویت واقعی وذاتی اش بیگانه کرده اند ، اما تعریفی که فرد را به گنج درونی خود ارجاع داده باشد ، انسان را به حقیقت خود فراخوانده ، که فرد باید خوداگاه آن گنجینه الوهی را در خویشتن به دست بیاورد . هرچه کمتر به عوامل بیرونی پای بند شویم بیشتر می توانیم با خوداگاهی با درون خود ارتباط برقرار کنیم . واصولا کسانی که کمتر به عامل های بیرونی دابستگی یافته اند آرامش بیثتری را ناخودآگاه در خود تجربه می کنند وقاعدتا افرادی آرام هستند . این درهستی فلسفه ی غیر قابل تردیدی ست . فلسفه زندگی انسان جز رقابت ، وبرتری جویی و صدر نشینی نیست ودراین روند تاریک ، هستیِ حقیقی وواقعی انسان مفقود و ناشناخته میماند . درصورتی که انسان اگر بخواهد به آرامش و امنیت و رستگاری برسد لاجرم باید با خودآگاهی هویت حقیقی خود را در خویشتن به دست بیاورد . واین حقیقتی ست که هریک می توانیم در خویشتن به آن برسیم هرچند سهراب سپهری می گوید ؛

شاعران وارثان خردوروشنی اند

اما این حقیقت یکایک انسان هاست ولی شاعران در طول قرون گذشته پیشرو بوده اند وبه آن بیشتر دست یافته اند .

رفتار وکردار ، واعمال وتفکرات آدمیان باخشونت و ستیز ونزاع آمیزش پیدا کرده . دررفتار زن وشوهرها باهم فرزندان با پدر ومادر و مادروپدرها با فرزندان ، رفتار تمام مردمان وتفکر تمام مردمان بایکدیگر ناخوداگاه به سوی جدال و کشمکش سوق داده می شود وبروز جنگهای ویرانگر با یکدیگر از وجود همین رفتار وتفکر در مردمان سرچشمه می گیرد . درحالی که انسان با خودشناسی و کشف هویت واقعی خود از تمام خشونت و قهر و ستیز وجدال ها و جنگهای هستی سوز ، خوداگاهانه مبرا و پاک می شود ویک زندگی توام با صلح و آرامش و بی نگرانی و اضطراب به دست می آورد . وهدف واقعی ولی فراموش شده تمام مردمان جز همین نیست . حقیقت هرانسانی در خود وی به ودیعه نهاده شده و فرد باید باخودآگاهی به حقیقت خود ورود پیدا کند . بیایید اعمال ورفتار وتفکرات خود را در خود صادقانه واکاوی وبررسی کنیم ، هم مجرم و هم قاضیِِ بی طرف خود باشیم ما به راستی به چه می اندیشیم وبه دنبال چه هستیم ؟ بخاطر چی بایکدیگر در تقابل و نزاعیم وهرگز در ما گذشت وایثار به نفع دیگری ودیگران سرمویی وجود ندارد ؟!... آیا مطمئنیم ، اندیشه وفکر ما اندیشه ای آلوده و خطا نیست ؟

ذهن در ما حوضچه ای آلوده است و آب شفاف و زلالی هم که در آن سرازیر شود آلوده می شود . افکاری که از ذهن تراوش می کند ، افکاری خطا و انحرافی و آلود اند که مارا به درک حقیقت یک امر وسوژه هدایت نمی کنند ودچار انحراف وخطا می کنند . برای درک درست هر موضوعی باید ابتدا حوضچه ذهن را لایروبی وکاملا پاک سازیم . ذهن سوژه ای خطا را در خود بوجود آورده ، این سوژه (خود) در ذهن است که ذهن را همین سوژه دچار (خودمحوری) گردانده . خود شیشه تاریکی ست که درمقابل چشم هرکس قرار گرفته واز دیدن شفاف فرد را محروم می کند . ماتازمانی که در اسارت (خود) در ذهن باشیم ذهنمان آلوده است ومارا از درک حقیقت خود دور می کند . انسان طبیعتا موجودی خودمحور نیست ، خطای ذهن ، اورا دچار خودمحوری کرده ، کسانی که بتوانند اعمال ورفتار ذهن/فکر را در خود روشن و شفاف ببینند ، می توانند خودرا از اسارت و خطای ذهن ساخته رها وجدا نمایند . بعداز این است که چشم فرد به افق های روشن دیگری گشوده می شود . ذهن گنجینه اطلاعات ودانستگی های ماست واز خودش پایگاهی برای حفظ (خود) ساخته که همین پایگاه ، زندان اسارت تمام عمر هرکس می باشد .

ما، در فضایی تاریک گرفتار شده ایم واز آن دچار ناامنی و نا آرامی ، واستیصال و درماندگی هستیم ، باسرو، دست کوبیدن به درو دیوار این فضای بسته وتاریک می خواهیم به آرامش برسیم وخودرا از این زندان رها کنیم وامرمسلمی ست که ناآرامی وناامنی ما بیشتر وبیشترو مضاعف می شود وهرگز احساس آرامش نمی کنیم . این سرنوشت تالم بار بشری ست که تنها با خودآگاهی و رسیدن به حقیقت خود هرکس می تواند از اسارت آن رهایی بیابد . فضای بسته ای که می گوییم ، آفریده ذهن شرطی شده ماست . ذهن دراین فضای محدود وتاریک مارا نااگاهانه گرفتار کرده وهمان ذهن نیز با خدعه وفریب هایش مانع رهایی ما از این فضای تیره وتاریک می شود . چرا ذهن مانع رهایی و نجات ما می گردد ؟... چون ذهن رشد وترقی این فضای بسته را یرای ما هویت ، ماهیت وشخصیت تلقی می کند برای همین باهرنیریگ ودسیسه وباهر استدلالی سعی در توجیهِ کورِ ما وحفظِ وبقای مداوم این فضارا دارد. ولی مشاهده ی رفتارهای ذهن/فکر در خود ، می تواند مارا از اسارت ذهن رهانموده و دنیای ساختگی وتوهمی ذهن را در ما متلاشی کند .

علام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ......حافظ

آیا می توان دارنده بود ولی دلبسته نبود ؟

دلبستگی عامل اسارت ، انجماد و خطااندیشی ما می شود ، روشن نگری را در ما نابود می کند واسیر سیاهچالی مان می کند که در آن نگران ، ودروحشت و اضطرابیم . اعتماد به دیگران از ماسلب می شود ، بطورمداوم دچار تتش های کور وبی هدف می شویم . سازش و صلح اززندگیمان رخت برمی بندد ، عاصی وسرگردان وبی هدف به دنبال علت وانگیزه های کور وخشونت بار می رویم .

زندگی درزاویه ای برای ما شادی بخش ومسرت بار می شود که به تمامیت خود رسیده باشیم . باتمامیت خود ، زندگی هلول دیکری را به ما عطاء می کند . رنج و اندوه در هرکس بسیار بی رنگ می شود ، افراد با درک تمامیت خود به ادراک ناشناخته هایی می رسند که همان مجال هراندوه و مرارتی را از ما دور می کند . آن ناشناخته ها قاموس زندگی بشررا دیگرگون و متحول می کنند . زندگی روزمره آدمیان جز قدرت طلبی و زیاده خواهی و انباشت گری نیست اما خودآگاهی قاموس دیگری را از زندگی به فرد نشان می دهد که قدرت طلبی و زیاده خواهی وانباشت گری ، دیگر در فرد خودنمایی ندارند . که نتفجه آن آرامش وطمانینه غیر قابل بیان فرد است که بهره و نصیب او می شود .

تنها قدرت و مقام و مال و منال و مکنت عامل دل بستگی نیستند ، ایدئدلوژی ، عقاید و فرهنگ و ملیت و نژاد پرستی نیز عامل های قوی دلبستگی وانحصار ودربند افکندن و ار دست دادن هویت ما می شوند . دل بستگی ار هر جهت ، سیاهچالی ست که افراد را در خود گرفتار می کند .

آنچه انسان از آن دورافتاده ، ماهیت واقعی خویشتن اوست که وی را به سیاهچال های ویرانگر وتخریب کننده گرفتار می کند و فرد بابازگشت به خویشتن ، یعنی کشف ماهیت واقعی خود و وصل شدن به حقیقت خود با خدا پیوند پیدا می کند . وبراستی ببینیم ، آنچه انسان درباره ی خود می داند وآنچه انسان حقیقتا هست ، تفاوت از کجا تا به کجاست !... آدم ها ناخوداگاه گرفتار آن آگاهی ودانستن هایی می شوند که نفس این دانستن و آگاهی جز اسارت گریزناپذیر افراد نیست . در حالی که رهایی هرکس ، رها شدن از اسارت دانستگی های خویشتن اوست . ظرفیت واقعی ونامحدود ، وبیکران والوهی انسان در بی ذهنی او ، خودش را به فرد نشان می دهد وتا دراسارت ذهن باشیم گرفتار فضایی تیره وتاریک وبسته بیشتر نیستیم واین فضا لبریز از رنج واندوه و آلام و تضاد وتناقض است .

انسان تنها از طریق خودش ، یعنی شناخت واقعی خود وکشف گنجینه درونیِ خود ، می تواند به حقیقت برسد وخدا دراینصورت برای افراد قابل ادراک است . خدایی را که ما هریک برای خود می آفرینیم ، خدای واژه وکلمه است . وخدای کلمه جز رویا وخیال و توهم وپندار باطل نیست .

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۳ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

مانمی دانیم گمشده ی ماچیست ؟ ودرهرکجا هرکدام از ما به دنبال چه چیز می گردیم ؟.. وچه چیز مقصود و هدف است ویا مارا نهایتا به هدف ومقصد واقعی می رساند ؟ آیا مقام و قدرت وثروت گمشده حقیقی انسان است ؟... آنچه را ذهن شرطی شده به ما پاسخ میدهد ویا به ما تحمیل می کند حقیقت ما ونیاز حقیقی مانیست بلکه تمایلاتی غلط ودروغین وخطاست.چراانسان از درک حقیقت حودش واهمه دارد واز حقیقت خود بطور مداوم دورتر ودورتر می شود ؟... ذهن شرطی وبرنامه ریزی شده برای هرکس حقیقتی تصوری و توهمی ساخته وبا پوشش های مذهبی و ملیت و...و... آن را به خورد فرد می دهد واین اتفاق شوم را نمی توانیم درخود درک کنیم . انسان ناخوداگاه در محاصره ذهن شرطی شده خویشتن است واین اتفاق بروز یافته در آدمیان برای غالب مردم قابل ادراک نیست . ذهن شرطی شده ما در ورطه خیال ورویا دست وپا می زند وهرکس را باخود گرفتار یک سیاه چال تاریک وکدر می کند . ذهن بزنگاه فریبی ست که در راه تفکر انسان قرار گرفته و قبل از آنکه فرد به تفکر سالم دست بیابد ، افراد را دچار انحراف و لغزش و _خطا ی پندار _ می سازد . کار ذهن شرطی بطور مدام عقیده وباور آفرینی وافسانه سازی ست ، و براساس آموخته ها ودانستگی های ما برایمان تفکر و عقیده وباوررا می سازد و افراد را از درک حقیقت خود کاملا دور وجدامی کند ودر کمینگاه باور های خود گرفتار . پیچیدگی های ذهن به حدی ست که اغلب افراد تحصیل کرده نیز با مدارج بالا متوجه اعمال خطای ذهن شرطی شده در خود نمی شوند . انسان ، تنها باشناخت درست ودقیق ذهنِ خود و دیدن بی واسطه آن در خود ، می تواند خودرا از سراب ذهن رها نماید . ولی باید ساختار ذهن وعملکرد آن در خود برایش قابل مشاهده و دیدن و فهم و ادراک باشد . تقابل وجدالهای مردمان با یکدیگر نشات گرفته از عقیده و باورهایی ست که ذهن برایشان آن را پایه ریزی وافراد را نا آگاهانه اسیر آنها میکند . چرا انسان از شناخت خود شدیدا هراس وواهمه دارد وبطور مداوم وناخودآگاه از حقیقت خود دور می شود ؟ برای رستن از این خلاء آزار دهنده برای خود حقیقتی فرضی و خیالی ساخته وبه آن متمسک می شود ؟ وظیفه وکار واقعی ذهن در آدم چیست وفعلی که الان ذهن در هرفرد انجام می دهد چیه ؟

من روان شناس وفیزیولوژیست ومتخصص مغز نیستم ، ولی آنچه را می توان با مشاهده ورویت ذهن در خود دید ، ذهن در انسان جایگاهی شلوغ ودرهم وبرهم گردیده وبه افعالی مغایر وخلاف وظیفه وماهیت اصلی وواقعی خودش در هرکس دست می زند و مردم را گرفتار مرداب هایی هلاکت بار می کند . که مشاهده ی ذهن ورهایی از افعال ناصواب و نادرست وخطای آن برایمان به سهولت امکان پذیر نمی گردد . ذهن فرد را گرفتار و به سوی سراب روانه می کند اما فطرت وسرشت و طبیعت واقعی انسان غیراز این است که آن نیز برایمان قابل شناسایی وفهمیدن است که می توان آن را درخود باشناخت عمیق آن در خود کشف نموده وبه آن دست یافت و هویت واقعی انسان نیز همین است .

در قرآن آمده

۱. «فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ...؛

پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد.»
۲. «يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ ...؛

‌ای فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند.»
۳. «فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ ...؛

پس گفتیم‌ای آدم در حقیقت این (ابلیس) برای تو و همسرت دشمنی (خطرناک) است زنهار تا شما را از بهشت به درنکند

چرا این حقیقت برای ما دراثر تکرار ، یک کلام عادی وروزمره شده و نمی تو انیم عمق این آیات را درک کنیم ؟...انسان خودرااز بهشتی که درآن ساکن بوده ، عزل کرده وبابازگشت به خویش می تواند دوباره به بهشت ازکف داده باز گردد . وماچقدر می توانیم هریکی مان با توسل به آیه ها حقیقت را از آنها دریافت کنیم ؟....

بد نیست به مطالب ذیل توجه کنیم ؛

ذهن (به عربی: عقل)

مجموعه‌ای از توانایی‌های فکری است که شامل هوشیاری، تصورات، ادراک، تفکر، قضاوت، زبان وحافظه می‌شود و معمولاً آن را وجود توانایی هوشیار بودن و اندیشه تعریف می‌کنند. ذهن دربرگیرنده قدرت تصور،تشخیص و قدردانی است و مسئولیت پردازش احساسات و عواطف را برعهده دارد که منجر به عملکرد و نوع رفتارافراد می‌شود.[۱]

تصورات و تفکر

از دیرباز بررسی اجزای تشکیل‌دهنده ذهن و خصوصیات انحصاری آن درفلسفه، مذهب، روان‌شناسی و علوم ادراکی مرسوم بوده است.

یکی از سؤالات بارز در این زمینه در ارتباط با طبیعت مسئله ذهن و جسم می‌باشد که به بررسی ارتباط ذهن با جسم (مغز) می‌پردازد. دیدگاه‌های قدیمی‌تر از قبیل دوالیسم (اعتقاد به دوگانگی) و ایده‌آلیزم (آرمان‌گرایی)، ذهن را غیرجسمانی می‌دانند. نظرات جدید اغلب بر فیزیکالیسم (اصالت فیزیک) و فانکشنالیزم (کارکردگرایی) متمرکزند که باور دارند ذهن همانند مغز در برابر پدیده‌های فیزیکی از قبیل فعالیت‌های عصبی تقلیل‌پذیر است. اگرچه دوالیسم و ایده‌آلیزم هنوز هم حامیان بسیاری دارند. سؤال دیگر در این زمینه این است که کدامیک از موجودات قابل داشتن ذهن هستند؟ (کتاب دانشمند جدید هشت سپتامبر ۲۰۱۸ صفحه ۱۰۰). به‌عنوان مثال، آیا ذهن منحصر به انسان‌هاست یا همه حیوان‌ها؟ تمام موجودات زنده؟ آیا تمام آن‌ها ذهنی با خصوصیات دقیق و قابل توصیف دارند، یا داشتن ذهن مختص به بعضی ماشین‌های ساخته دست بشر است؟[۲]

طبیعت ذهن هرچه که باشد، توافق عموم بر این است که ذهن موجودات را قادر می‌سازد تا به آگاهی درونی برسند، به‌خصوص در محیط پیرامونشان و برای دریافت و پاسخ به محرک‌های عامل و برخوداری از هشیاری که شامل تفکر و احساسات می‌شود.[۳]

در سنت‌های مذهبی و فرهنگی متفاوت، درک مفهوم ذهن گوناگون است. برخی داشتن ذهن را منحصر به انسان‌ها می‌دانند، درحالی‌که برخی دیگر (مثل انیمیزم و پانپسیخیزم) داشتن ذهن را به موجودات غیرزنده، حیوان‌ها و خدایان نسبت می‌دهند. یک سری از مکاتب قبلی ذهن را (که بعضاً به‌جای آن از کلمات روح و جان استفاده می‌کردند) با نظریه‌های زندگی بعد از مرگ یا فلسفه انتظام گیتی ربط می‌دادند. برای مثال در اصول زرتشت، بودا، افلاطون، ارسطو،یونان باستان، هند و بعدها اسلام و فیلسوفان قرون وسطی در اروپا و فیلسوف‌های ذهنی مهم اعم از افلاطون،پاتانجلی، دکارت، لیبنیتز، لوک، بکرلی، هام، کنت، هگل، شوپنهاور، سرل، دنت، فودور، نایگل و چالمرز. روانشناسانی از قبیل فروید و جیمز و دانشمندان کامپیوتری از قبیل ترنینگ و پوتنام نظریات نافذی دربارهٔ طبیعت ذهن ارائه داده‌اند. امکان اذهان درموجودات غیرزنده درمقوله هوش مصنوعی مورد بررسی قرار می‌گیرد؛ که در ارتباط با فیزیولوژی دستگاه عصبی و نظریه اطلاعاتی کار می‌کند تا به راهی دست یابد تا ماشین‌های غیرزنده بتوانند اطلاعات را به نوعی مشابه یا متفاوت با پدیده ذهنی بشر پردازش کنند.[۴]

ذهن به‌صورت سیالی از خودآگاهی نیز به‌تصویر کشیده شده است، و در آن ادراک حواس و پدیده فکری همواره در حال تغییر هستند. خواص تشکیل‌دهنده ذهن مورد بحث قرار دارند. بعضی از روان‌شناسان ادعا می‌کنند که فقط عملکردهای فکری «برتر» به‌ویژه منطق و حافظه، ذهن را تشکیل می‌دهند. از این نظر احساساتی نظیر عشق، تنفر، ترس و لذت در طبیعت، درونی‌تر و ابتدایی‌ترند، و به‌همین دلیل می‌بایست متفاوت از ذهن در نظر گرفته شوند.[۵]

هر فردی با شکافتن ذهن خود می تواند به ادراکی فراتراز ادراک معمول دست بیابد ، ادراکی که گرفتار دنیایی بسته ومنجمد نیست بلکه در جهانی نامحدود و بی نهایت سیر می کند .

باتوجه به مطالب فوق ، ذهن هنوز موضوعی ناشناخته ودرعین حال مبهم و پیچیده در آدمی گردیده ، اماتعریفی را که ما از ذهن ارائه می دهیم غیراز تعریف و تشریح های علمی و کتابی ست که در ببشتر کتابهای تخصصی درباره ی ذهن نوشته شده . باتوجه به بیانات وتعابیر فوق ، ذهن هرچه باشد ، کارش شخصیت سازی و شخصیت پردازی برای انسان است که می توان با مشاهده اعمال ورفتارهای ذهن در خود این واقعیت را به روشنی دید وآن را ناظر بود . اما هویتی را که ذهن برای فرد بوجود می آورد هویت واقعی و اصیل وذاتی فرد نیست . بلکه هویتی خیالی و غیرواقعی ست هویتی بدلی که ذهن هرکس براساس آموخته ها و تجرببات قبلی واکتسابی ( براساس آموزش های خانواده و کشور وفرهنگ کشور خود) آن هویت را برای فرد بوجود می آورد وهمان را به عنوان شخصیت حقیقی و آرمانی به فرد توصیه می کند در حالی که هویت و یا شخصیت حقیقی انسان چیز دیگری ست . بامشاهده ی ذهن وعملکرد آن در خویشتن می توانیم متوجه آنچه ذکر شد بشویم . ذهن اغلب افراد را دچار خطایی می سازد که به سهولت برای افراد قابل فهم وادراک نیست .

ذهن را در خود از این زاویه نگاه کردن ، پی بردن وواقف شدن به تمام رفتار و رویکردهای ذهن در خویشتن است . یعنی تمام اعمالی را که در ذهن رخ می دهد می توان لحظه به لحظه در خود مشاهده کرد وخود را از تمام آنها قبل از وقوع یافتن شان برحذرداشت . شخصیت سازی ذهن برای هرکس ، قدرت طلبی و زیاده خواهی و بروز پیامدهای خشم و نفرت ، و رنج ، اندوه ، مرارت ، اضطراب ، نگرانی ، وگرفتار هرگونه تناقض وتضادی در خود شدن ، اینها همه از شگردهای ناحوداگاه ذهن در ما هستند ، عارضه ها وطعمه هایی که ناآگاهانه و ناخودآگاه توسط ذهن شرطی شده قرنهاست که بر گُرده ی انسان تحمیل شده اند که با خودآگاهی می توانیم ، خودرااز بروز تمام این افعال رهاسازیم . کسب خوداگاهی ( باشناخت ماهیت واعمال و رفتارهای ذهن در حود) رهایی هرکس از اسارت خویشتن است . ادراکی که ساختار و فعل و انفعالات ذهن را به ما نشان می دهد ادراکی ناب وخالص است که در آن پارازیت های ذهن وجود ندارد . بامشاهده این افعال توسط ذهن ، پی می بریم که ذهن با شرطی شدن تبدیل به رباتی گردیده که کورکورانه تمام فعالیت های فوق را انجام می دهد واز ما ابزاری فافد اختیار ساخته . شیطانی را که ما در مقابلش خودرا بی اختیار می بینیم همان ذهن شرطی شده است .

ذهن فرمانده اعمال در آدمیان است واندوه ورنج وتالم فرد از ذهن بر می خیزد . وقتی نسبت به ماهیت ذهن وعملکرد آن ، آگاهی لازم را پیدا می کنیم ، ماهیت عشق در ما تغییر می کند ، رنج و اندوه و آلام مان بی رنگ می شوند ، خشونت و نفرت درما تبدیل به عشق و علاقه ودیگر دوستی می گردد . دیگر اعمال خشونت بار از فرد سر نمی زند . این تغییر بنیادین در فرد برای همیشه بادگرگون ومتحول گردیدن افراد با آنها باقی می ماند . ماوقتی به رهنمود ادیان توجه کنیم می بینیم جوامع ایده آل هریک از ادیان برخوردار از چنین انسانهایی ست . هویت واقعی انسان چیست وچگونه به بی هویتی تبدیل می شود ؟ فضایی سرسبز و پرشور و پرطراوت وخرم ، باهجوم حرارتی غیر معمول تبدیل به کویری لم یزرع و فاقد سرسبزی و برگ وبر می شود .

سوالی که به وجود می آید این است ، هراس انسان از چیست که از شناخت خود واهمه دارد ؟ تردیدی نیست که شخصیت ساخته و پرداخته ذهن برای ما شخصیتی توهمی و خیالی ست که همان هویت بدلی برای ما ایحاد می کند ، وترس انسان ناخودآگاه از فرو ریختن و نابود شدن این شخصیت رویایی و غیر واقعی ست که اورا از شناخت خود دور ودورو دور می کند .

انسان در بی ذهنی به دنیای دیگری ورود پیدا می کند که با جهان شناخته شده قابل مقایسه نیست. جهانی مبرای از مقایسه ورقابت و از رنج و اضطراب و نگرانی . با آرامشی شگفت انگیز وکشف مداوم ناشناخته ها که تنها آن غایت و هدف به زندگی می بخشد . فرد بهشت را می تواند در خود مدام تجربه کند . وتمام آرامش وطمانینه بشر در این جهان ناشناخته حیرت انگیز با اوست . ماازمجرایی عبور می کنیم که ذهن درما سنگ می شود ومارا گرفتار گریزناپذیر خودش کرده . چشم مارا به درک حقیقت ویاهویت خود کاملا مسدود می کند باهزار ابهام وتردید توانایی غلبه بر آن را از دست می دهیم . فرد باخودباختگی به ذهن شرطی شده خود قدرت درک این دگرگونی وتجزیه را از دست می دهد . واگر کسی هم پرده از این تجزیه وخودباختگی ذهن برایمان بردارد شدیدا باوی در تقابل وستیز قرار می گیریم . انسان ، ناخوداگاه در اسارت ذهن شرطی شده خوداست ، اما ذهن ، انسان را موجودی آزاد به او نشان می دهد ولی زمانی که فراتراز ذهن خود ، اعمال وافعال وتعکرات ذهن را در خود بطور مداوم و خود آگاه نظاره گر شویم ، می بینیم ، این ذهن است که بر ما احاطه دارد و چون ابزاری مارابی اختیار وبی اراده به هر طرف هدایت می کند . ذهن شرطی شده مارا در محاصره خود دارد وآنگونه مارادر خود ذوب واستحاله می کند که توانایی مشاهده آن و افعالش کاملا از ما سلب می شود ، نه انکه نمی توانیم ذهن شرطی شده واعمالش را در خود ببینیم بلکه ابزاری خودباخته ی ذهن در خود می شویم . ماازنگاهِ شفاف به خود واهمه داریم بخاطر همین بطور مداوم از خود فرار می کنیم . چون از خود موجودی رویایی و خیالی ساخته ایم وجرات نگاه کردن به آن را نداریم . این موجود توهمی و خیالی را به صدها سوژه سنجاق کرده ایم . یکی از این سوژه ها ، مردم هستند . وباتکیه به آنان ، باجدال با آنان ، آن موجود خیالی را در خود بقا می دهیم و....تمام اعمال ما گِرِه خورده ی این موجود خیالی و رویایی در ما هستند . اگر کوچکترین جراحتی به این موجود خیالی وارد شود دچار نگرانی ، ورنج واندوه ، و ستیز ومقابله با باعثین وعوامل جراحات می شویم .... ما گرفتار پندارِ خطایی بیشتر نیستیم ، وبرای برون رفت از این بن بست هراسناک راِ ه نجات روبروی ماست . باید خودآگاه ، مثاهده گرِ افعال ذهن شرطی شده در خود باشیم ....یک آگاهیِ ذاتی وشناخت عمیق خود ، تحولی آنگونه شگفت را در فرد بوجود می آورد که وجودی زمینی به شخصیتی آسمانی مبدل می گردد . این ظرفیت واستعدادی نهفته در یکایک انسان هاست . جاه طلبی وزیاده خواهی از سرگرمی های ماست اما اغلب نمی دانیم دلیل وعلت بروز وبرانگیختگی این تمایلات در ما چیست !...

آنچه را می نگارم خیال وتوهم نیست ، واقعیت انسان است ، باید ؛ بدون تنگ چشمی ودچار تعصب شدن مُشت بسته ذهن را در خود گشود ، تا به حقیقت فراموش شده ی خود رسید ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ساعت ۱۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

خدای فطرت که در قرآن چندین بار به آن اشاره شده ؛

﴿فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ٣٠﴾ [روم:30]

پس روی خودرا متوجه آیین خالص پروردگار کن این فطرتی است که خداوند انسانهارا بر آن آفریده ، دگرگونی در آفرینش الهی نیست ، این است آیین استوار ، ولی اکثر مردم نمی دانند

پیش از روی آوردن به آیین خالص پروردگار ، بیایید ناخالصی درونی خودرا با شناسایی عمیق ماهیت ذهن شرطی شده ی خویشتن ، خودرا از اسارت ذهن ناخالص رها سازیم ، وگرنه هر آیینی هم برایمان مبدل به سراب گشته وابزار هلاکت ما می شود . بارهایی از ذهنِ ابزاریِ خویش به فطرت حقیقی خود چنگ خواهیم انداخت . رهایی از ذهن شرطی شده ، کشف آیین خالص خداست.ومابایدازطریق دین وایدئولوژی برتر خود به کشف فطرت خویش(خدا) برسیم .

فطرت ، واژه و حرف و کلمه نیست بلکه کشف حقیقت خویشتن است . که فرد باید با خودآگاهی به آن برسد ودر خود آن را به دست بیاورد . این غایت هرانسانی ست .مااز آن ، خدای کمال عقل و خدای تصوری ذهن نام می بریم . کمال عقل کشف تمامیت خویشتن است ، اما خدای ذهن سایه ای از حقیقت است . (حقیقتی را که عقل کامل یا کمال عقل برای ما فاش می کند و حقیقتی را که ذهن ناقص وناتوان ما برایمان می سازد دوتاست . حقیقت عقل کامل ، امری شهودی وعین حق است و آنچه را ذهن باتراوش خود به ما القاء می کند ، خیال و توهم و رویاست ) وآنچه قرنها اغلب مردم با آن سرگرم اند خدای آفریده وساخته وپرداخته ذهن است . سرگردانی و بی سامانی بشر ، بیگانگی وی باهویت حقیقی خویشتن است که اورا گرفتار سراب می کند . ذهن شرطی برای انسان هویتی جعلی و غیرواقعی می سازد واورا به این هویت کاذب گرفتار می کند . بلی ، خدای فطرت ، همان گوهر ذات انسان است که ذهن در آن هیچ مدخلیتی ندارد و هیچ نقشی ایفا نمی کند در مواقع بروز آن ، ذهن در غیبت کامل است وحضور ی در آن ندارد ، وهرکس با تجربه آن ، به مقام و موقع مولانا و عطار وسایر بزرگان می رسد وهمه چیز را درنور وروشنی می بیند وهیچ ظلماتی با وی وجود ندارد . با این مقام انسان با خودآگاهی بیمه شده ای الوهی ست وبا کشف تمامیت خویش به معصومیت از دست داده خود راه می یابد و از هر خطا و لغزش و پلیدی وشرارتی مبرا می شود . گروهی ، نشانی از آن گوهر ربانی والوهی در خود می بینند و قلیلی با آن ارتباط برقرار می کنند وتعداد کثیری هم از آن بی خبرند . ماباید با آگاهی یافتن در باره ی ذهن ، فعالیت های (منفی یا مثبت آن ) آن را در خود به روشنی ببینیم اما پای بند واسیر آنها نشویم (که همه آن جوشش های ذهنی ، تمایلات ما هستتد که اغلب رااسیر خود می کنند . از آنها بدون پای بندی شان عبور کنیم ) این راه تعالی هرکس است . جهان آرمانی ما فقط دردرون ما تحقق پیدا می کند وبه آن می رسیم وبه بیرون اثر می گذارد ، عدم درک آن هرکس را به ورطه رویا وخیال و فلسفه سازی های بی هوده روانه می سازد وجهانی را که برای خود ودیگران می سازد ، جهانی خیالی وغیر واقعی ست که تبعیض و حق کشی وبی عدالتی در آن چیزی رایج و مستمر است . جزرهایی از اسارت ذهن ، راهی دیگر برای بشر وجود ندارد . چون انسان گرفتار یک _فریبِ ذهنی _ در خویشتن است که نسبت به آن اغلب آگاهی ندارند ، که باید این حقیقت راهرکس ودر هر مقامی درهرکجای جهان درخود جدّی بگیریم . ماقبل از آنکه صاحب هر تفکری باشیم یک انسانیم با بروز وظهور این مشکل در خویشتن وآنچه برای انسان می تواند قابل ادراک باشد ، دوری افراد از حقیقت خویشتن است یعنی افراد جرات و شهامت ماندن با خویش و درک حقیقت خودرا ندارند وبطور بی وقفه از حقیقت خود دور می شوند . برای آنکه این خلاء آزار دهنده را در خود پر کنند ، برای خود حقیقتی توهمی و خیالی می سازند وسرسخت در تمام عمر به آن متمسک می شوند وسرسخت برای بقای آن حقیقت فرضی از آن دفاع می کنند .

همانگونه که می دانید ، صحبت مااز خودبیگانگی انسان است که باعث بروز تمام انحراف وفساد وخون ریزی ها ی او در زمین گردیده است . فاصله های طبقاتی وعدم ادراک انسان خویشتن را . بلی ، تضییع حقوق انسان بخصوص زن در تاریخ بشری قدمتی بسیاردیرینه دارد . مشکل انسانها به دلیل عدم آگاهی انسان از واقعیت خود در زمین قابل شمارش وبیان نیست ولی استحاله وذوب شدن در هرکدام از آن انگیزه ها ثمرش خودببگانگی هرکس است . شمااگر دقت کنید ، حکام دیکتاتور نیز به ظن خود می خواهند جامعه ای ایده آل و عدالت محور برای مردم و ملت های خود بسازند . ونفس این موضوع ، یعنی استحاله شدن در تفکر جامعه عدالت محور ، ولی عملا ، حاکم یک دیکتاتور است وما با عمیق تر شدن در تاریخ هرکشوری وماهیت وساختار حکومت هادر آن کشورها این حقیقت را می بینیم . اما جامعه آرمانی را روزی بشر می تواند برای خود ودیگران برپا سازد که به شناخت درست خود رسیده باشد . درغیر اینصورت خیال و پندار وتوهم است که دیکتاتور را گرفتار نموده و به جلو می راند ولی هرگز حاکم نمی تواند این حقیقت را در خود درک کند ، امابحث ما سیاسی و یا مذهبی نیست بلکه گفتاری ست از خودشناسی ، آدمی زمانی می تواند جامعه ای آرمانی و برپایه عدالت و حقیقت را برپا سازد که اکثریت افراد جامعه وبنیان گذاران آن ، به خودشناسی یقینی وشهودی رسیده باشند وگرنه جامعه ی مورد نظر جامعه ای خیالی و پنداری ست که هرگز مبرای از تبعیض و تجاوز و تضییع حقوق دیگران نیست . یعنی زمانی انسان می تواند جامعه ای ایده آل و برخوردار از عدالت و برابری بسازد که اکثریت افراد در آن جامعه به خودآگاهی رسیده باشند ، درغیراینصورت خیال است که جا یگزین تفکر عدالت محوری آدمیان گردیده و سایه ای از جامعه سالم را بر ایشان فراهم می کند . بعداز حکومت قاجار درایران و مطرح شدن عناوین دموکراسی ، آزادی ، حقوق زن و حق کارگر در ایران شعر جدیدی نیز جایگزین اشعار سنتی درایران گردید . این شعر ، شعری اجتماعی ست وشاعرانی چون نیما یوشیج ، مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخ زاد واحمد شاملو وسهراب سپهری از پیشکسونان وصاحب سبک های آن بودند واین شعر مقوله ای جهانی ست . اما

مادرزمان کودکی ناخواسته وناخودآگاه وارد یک فضای بسته رقابتی می شویم( براساس پرورش وتربیت خانواده ، کشور وفرهتگ حاکم بر کشور ، نه از رقابت چیزی می دانیم ونه از رقیب ، ولی یک فعل آمیخته به جبر ، مارا به میل و اراده و نیاز خانواده و جامعه و فرهنگ اسیر فضای بسته وتاریک و ملتهب رقابت می کند . یعنی ماازکودکی گرفتار رقابتی کور وبی هدف می شویم که همان برای ما مقصدو هدف می شود ، وهمان برای ما هویتی کاذب را می سازد که فشار شدید تبلیغات ناآگاه جامعه در پشت آن قرار دارد وجز همین را ما نمی شناسیم ونمی فهمیم . وخلاف این هدف اندیشیدن وحرکت کردن ، برایمان پوچی و بی هدفی و باخت وبطلان درزندگی ست . ماوقتی گرفتار هویت کاذب گردیده ودر آن استحاله می شویم ، دیگر از هویت واقعی خود کاملا جدا ودور می شویم .در تمام کشورهای جهان این روند رشد و ترقی یکایک مردم است . دراین دنیای شلوغ شلوغ پرازدحام وهیاهو ، انگشت شمار افرادی نیزبه دلایل متفاوت چشم شان به این حقیقت گشوده میشه که می بینیم نادر هستتد . اما هنوز اغلب جوامع بشری آماده درک این حقیقت در خود نیستند .

وقتی اهدافی چون آزادی ، برپایی جامعه عدالت محور ، مبارزه با ظلم وفساد را برای خود می آفرینیم ، فضایی بسته و آرمانی را برای خود بوجود آورده ایم و خودرا در آن فضا زندانی و اسیر می کنیم چون از کودکی خودرا ناخوداگاه اسیر این فضای تاریک و بسته کرده ایم وراهی جز آن را درک نمی کنیم ، وجرات وجسارت دل کندن را نیز از دست می دهیم وتمام عمر برای رسیدن به این مقصد ، خودرا پرورش داده واز تفکر بسته وفضای محدود خود پشتیبانی می کنیم . ممکن است اشعاری نغز ومقاله وکتابهایی پربار هم به رشته تحریر در آوریم اما نیرویی که در ما هدایتگر ماست نیرو وانرژیِ کاذبی ست که مارا در سرزمینی خیالی وتصوری به پیش می راند که برای ما هنوز قابل ادراک ممکن است نباشد .

دیدگاه احمد شاملو درباره ی سهراب سپهری ، شاملو می­گوید: «باید فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم، شاید نظرم درباره­ کارهایش تغییر پیدا کند. یعنی شاید بازخوانی­اش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سال­های پس از کودتای 32 در نظرم نامربوط جلوه می­کرد، امروز به صورتی توجیه کند. سر آدم­های بی­گناهی را لب جوب می­بُرند و من دو قدم پایین­تر بایستم و توصیه کنم که: «آب را گل نکنید!» تصورم این بود که یکی­مان از مرحله پرت بودیم… آن شعرها گاهی بیش از حد زیباست، فوق­العاده است… دست کم برای من فقط زیبایی کافی نیست؛ چه کنم؟ اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می­دهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدار کننده باشد نه خواب ­آور». یا در جایی دیگر می­گوید: «وقتی انسان­ها چنین در ویتنام قتل و عام می­شوند چگونه می­شود نگران آب خوردن یک کبوتر بود؟».

سهراب سپهری از شاعران نوپردازی ست که به ادراکی دست یافته و خطای بنیادینی که بشر گرفتارش شده را می بیند . خطای پندار ، و زندگی آمیخته به ستیز وجدال وبروز جنگهای ویرانگرِ خانمان سوزش را . تفکر بشر هرموضوع وسوژه ای را برای خود وحی منزل تلقی می کند ، درحالی که اینگونه نیست وبشر ناخودآگاه دچار _خطای پندار _در خویشتن گردیده است . این چه سرّی ست ، بشر دچار خطای پندار در خویشتن است و تفکر خودرا برای خود حقیقت تصور می کند ؟ .. تضاد و تناقضی که چشم بشررا بسته و کور کرده ؟ سهراب این واقعیت را در خود وبا مرور افعال دیگران (انسان های دیگر) می بیند وتوصیه می کند ؛ آب را گِل نکنیم..... چون می بیند ، دعوت به مبارزه ، درد انسان را مداوا و درمان نمی کند بلکه استمرار خطای انسان در این جدال ومبارزه به او پیش کش می شود . چیزی که دراین قرن اخیر بخصوص ، از نسل های گذشته به نسل های فعلی انتقال یافته است . پس راه درمان ونجات ورهایی انسان ستیز ومبارزه نیست . وحق از دست رفته آدمیان چیز دیگری ست . که باید خودآگاهانه در خود به دنبال آن گشت . انسان قرنهاست که از هدف واقعی خود یابهتراست بگوییم از حقیقت خود دورشده وهدف وحقیقتی را که برای خود انتخاب کرده ، هدفی خطاست . سهراب می خواهد بگوید ، درون خودرا دچار آشفتگی مکنید ، چون نفس مبارزه و ستیز یعنی آشفتگی خویش . آشفتگی درونی ما یعنی آشفته بودن ذهن ما باعث ناآرامی ونگرانی وستیزه جویی بی وقفه ما می گردد . حال هدف هرچه باشد توفیری ندارد ، ذهن آشفته مسبب تمام بلاهای ماست و همین ذهن ، چشم ماراکور کرده واز درک حقیقت دور می کند .

شاملو وسهراب در دوجهان متفاوت زندگی می کنند واز آن سخن می گویند ، شاملو جهانی را می بیند پراز تیرگی وسیاهی وعداوت ودشمنی و نابرابری وبی عدالتی و می خواهد ، جهانی بی دشمنی وعداوت وبابرابری ولبریز از عدالت بسازد . اما سهراب جهانی روشن و زیباولبریز از آرامش را می بیند که درعدالت و برابری ست و آن در درون یکایک ما وجود دارد و سهراب در خود به آن جهان سرشار وزیبا می رسد . ماباید آن جهان را در خود بچنگ بیاوریم . اما اغلب از خود دور شده ودربیرون از خود به دنبال جهان آرمانی و ایده آل می گردیم ودر بیرون جز رقابت های کور وجز ستیز وجدال وجنگهای بی امان ، نصیب مردمان نخواهد شد ‌و ساختن سلاحهای مخرب ، بمب های شیمیایی وهسته ای مولود آن خودبیگانگی است . سهراب می بیند که جهان ایده آل دربیرون نیست بلکه باید با خودآگاهی آن را در خویشتن یافت . وسهراب با خودآگاهی به آن می رسد . ودیگران رانیز دعوت به سوی یافتن این جهان برتر می کند . چون سهراب می بیند ؛ بی خودآگاهی وبدون بازگشت به خویشتن راهی به مقصد ومقصود خود هرگز نمی یابیم . متوقف شدن در یک نقطه وسکون وایستایی دریک مکان و حریم ، واماندن از کُل و ورود به خودبیگانگی است . خودببگانگی بزرگترین ومخوف ترین درد بشریت در تمام تاریخ بوده وهست .بشر باید باکسب خودآگاهی خودرا از خودبیگانگی رهایی ببخشد . که بعداز آن انسان دیگری در وی متولد می شود که دیگر خشونت ورز و جنگ طلب وبیگانه با خویش نیست . وحقیقت هرانسانی نیز همین است . شعر اجتماعی دریک قرن اخیر درایران وبا سابقه ای طولانی تر در جهان از ره آورد های عقل گرایی ورشد عقلانیت در انسان است وآرزوی شاعران آن برپایی جامعه ای آرمانی وبدون فاصله طبقاتی و تضییع حقوق بشر است که بسبار زیبا خودنمایی می کند . ولی انسان بدون خودآگاهی ( شناخت ماهیت ذهن وعملکرد فکر در خود ) هرگز نمی تواند جامعه آرمانی ومورد تقاضای خود را بیافریند . چون مشکل انسان چیز دیگری ست که باید ابتدا خودرا از این مشکل ریشه ای واساسی خود ، با خودآگاهی رها نماید . ورهایی از این مشکل فردی و اجتماعی ، یعنی بیگانگی با هویت واقعی خویشتن بابازگشت به خود است که جامعه آرمانی و ایده آل بشررا برایش می آفریند وبشر را به کمال شادمانی و سرور می رساند . جهانی را که شاملو به آن می اندیشد و سعی در ساختن آن دارد ، سرزمینی خیالی ست که هرگز انسان به آن راه نمی یابد ، ولی انچه سهراب سپهری به آن می اندیشد و از ان می گوید ، جهانی حقیقی ست که در یکایک مردمان وجود دارد ، یعنی همان حقیقت فراموش شده آدمیان . وقرآن نیز در سوره فوق از همین جهان حقیقی و پایدار انسان پرده بر می دارد که هنوز هم بیشتر مردم از آن چیزی نمی دانند . فرد ، وقتی نتواند ماهیت واقعی خود را درک وبا آن ارتباط برقرار کند ، درست درهمین بزنگاه گرفتار خیال و توهم وفلسفه بافی غلط می گردد وبرای خود فضایی آرمانی از نظر ذهنی می سازد و آن را غایت وهدف آلی خود تصور می کند . واین چیزی ست که در زمینه مذهب ، عرفان ، فلسفه ، روان شناسی و ادبیات با کنکاش عمیق در آثار بسیاری از صاحب نظرانی که آثاری از خود برجا گذاشته اند کاملا مشهود است . در حالی که باکشف هویت خویش ، چشم انسان دربرابر افق های پایدار دیگری گشوده می شود . برای درک حقیقت ، باید خودِ کاذبی را که ذهن شرطی شده برای ما ساخته در خود در هم بشکنیم وباتارومار کردن آن به خودِ حقیقی مان برسیم .

.

.

.

،

______________________________________________

انسان یک فطرت بیشتر ندارد و آن نوری جهان گستراست واجتناب ناپذیر در تمام بشریت . برای شناخت درست وواقعی انسان لاجرم باید فطرت را در او با دست یافتن به آن گوهر ذاتی در خویشتن کاوش وبررسی کرد . فطرت ، طبیعت وسرشت بشراست که هرگز دچار تنزل و خطا ونقصان نمی گردد . فطرت خوب و بد ندارد بلکه نوری سرشته در وجود انسان است وتا جسم فیزیکی بقا دارد فطرت با اوست . تقسیم وتجزیه ی فطرت از ناآگاهی عوام نشات می گیرد چون فطرت در انسان یک نیروی ربوبی و خدایی ست که هیچ آسیبی نمی بیند . فراموشیِ سرشت وفطرت و حقیقت خویش ، فرد را به کژراهه می کشاند . آنچه فرد را دچار لغزش وانحراف وخطا می سازد ، ذهن شرطی شده اوست که فرد را وا می دارد خلاف سرشت و طبیعت ذاتی خود ، حرکت کند . که نتیجتا موجودی مضطرب و آشفته و نگران گردد . آنچه انسان را به گرداب هلاکت روانه می کند ، ذهن اوست . انسان در ابتدای تولد ، ذهنی سپید و عاری از هرگونه اطلاعات دارد اما فیزیک ذهن بگونه ای ست که بعداز تولد اطلاعات اکتسابی را در خود حفظ و نکه داری می کند . وبعداز دوران کودکی افراد را اسیرِ اطلاعات اکتسابی می کند . وازاینجاست که فرد با هویت واقعی خود بیگانه می گردد واسیر هویتی کاذب در خود می گردد . افعال وعملکرد (ذهن/فکر) را در خود می توان دید . جوشش وکنش وواکنش های مداوم فکر در ما همان اعمال ورفتارهای ذهن هستند وباخودآگاهی (شناخت ماهیت وعملکرد ذهن در خود ) ومشاهده ی رویکرد ذهن می توانیم خودرا از اسارت ذهن نجات دهیم .

نفس وذهن یکی هستند . بااندک آشنایی با حرکات نفس وماهیت آن وبا کنکاش وبررسی عمیق در ذهن خود ، به روشنی می بینیم ، نفس همان ذهن است .

ذهن پراکنده و ذهن متمرکز درخودشناسی هردوتایکی ست . درست است که ذهن پراکنده فرد را دچار تنش وناآرامی وناامنی می کند ولی ذهن متمرکز ، فرد را در خلسه ی آرامی نگاه می دارد . اما ذهن متمرکز هم ، آتش زیر خاکستر و آرامش قبل از طوفان است . رهایی از ذهن ، فرد را دچار ذهن پراکنده نیز نمی سازد .

دین در اعمال وافعال عموم مردم ، بااجرای احکام آن به انسان آرامش و تعادلی روانی وروحی می بخشد . با تضعیف و محوِ بدی و شرارت ها ی ذهن و تقویت نیکی و خوبی های آن . اما هدف واقعی دین رهایی افراد از اسارت ذهن است که هنوز برای عموم مردم با هرآیین و دینی ودر هرسرزمینی قابل ادراک نیست .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ساعت ۲ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 

هرانسانی دربند تفکر در خودش است که این از استعداد و توانایی های مغز در هرکسی ست . و میلیاردها فکر جوراجور و متناقض ودر تعارص وتقابل باهم در آدمیان وجود دارد . باور و عقاید آدم ها زاده ی تفکر در آنهاست و نتیجتا تعارض و تقابل در میان مردمان بدون شناخت (خود) با تکیه به باور وعقاید خود ، تا ابدالدهر همچنان پابرجاست . انسان برای رهایی از چندگانگی و دوئیت محوری و تفرقه و جدایی ، برای رهایی از هرگونه تناقض وتضادی و برای جداشدن از ستیز و جدال های موهوم وبی اساس تنها با (خودشناسی) ست که از تمام این عارضه ها رهایی خواهد یافت و در آرامش زندگی خواهد کرد . ماتازمانی که در حیطه ی فکر در خود گرفتار باشیم ، با توجه به پشتوانه های قوی انسان شناختی ، روان شناسی و جامعه گرایی وابعاد تاریخی آن ورقابت های سنگین مستولی بر غالب افراد ، نمی توانیم با حقیقت خود در ارتباط باشیم !.. وهرچه بیشتر با خودِ واقعی مان بیگانه می شویم . مگر به شناختِ درستِ (خود) در خویشتن رسیده باشیم . این موضوع امری آموختنی نیست بلکه عملی تجربی ست که می تواند در فرد بوجود آید و کاملا فردی و شخصی ست . آموخته ها می توانند سبب تجربه در فرد نباشند ، اما تجربه عملی ، آموخته های زیاد وفراوانی را بدون مرور کتاب به انسان می آموزند .

انسانها با تکیه به افکار وپدیدهاوبراساس آن افکاربرای خود هویتی جعلی ، و بدلی وکاذب می سازند که ماهیت این موضوع خودباختگی به افکاردریافتی از دیگران است وهرگز دست یافتن به هویت واقعی خود نیست . فرد وقتی با افکار وپدیده ها هم هویت می شود میخواهد برای خودش هویتی تازه بسازد اما با جذب شدن به افکار وپدیده های بیرونی ، ناخودآگاه از هویت واقعی خودش دور می شود واز افکار وپدیده ها برای خودش هویتی جعلی و غیر واقعی می سازد ، یعنی از خود ابزاری فاقد هویت می سازد . هوشیاری ومراقبه وشناخت خود انگیزه های قوی هستند که می توانند افراد را از خودباختگی نجات دهند . برای کشف نمودن ورسیدن به هویت واقعی خود ، باید از تمام افکار وپدیدهایی که سبب اسارت ما می شوند ، خودرا خودآگاهانه رها سازیم . گفتیم هرانسانی دربند افکار خویشتن است واین افکار پدیده هایی هستند که با تحصیل و با مطالعه کتابهای مختلف از بیرون دریافت می کنیم ، وفکر ما چکیده ی این افکار دریافتی ست ومارا ناخودآگاهانه گرفتار این چکیده و سایه و دام و بند می کند . پس افکار و پدیده ها نه برای ما هویت آفرین نیستند بلکه سدِ تعالی و کمال ما و کشف هویت واقعی ما نیز می شوند . برای دست یافتن به هویت ویاماهیت واقعی خود وبه دست آوردن افکاری دمادم نو وتازه در خویش ، لاجرم باید خودرا از تمام افکار دریافتی و عقیده وباورهای اکتسابی کاملا رها و آزاد سازیم . بعداز آن است که ما با هویت واقعی وازلی خویش ، ارتباط برقرار می کنیم وجوشش افکاری نو وتازه را بطور دمادم در خویشتن شاهد هستیم . بلی ، هویتی را که ما با تکیه به افکار دریافتی برای خود می سازیم ، هویتی جعلی و کاذب است اما با رهایی از افکار وعقاید وباورهای کهنه ودریافتی به هویتی واقعی و خدادادی خود دست می یابیم . کشف این هویت ، یک فعل تجربی وعملی در انسان است ، اماهویتی را که براساس افکار وباور وعقیده می سازیم ، یک خلسه ورویا و توهم در ماست . زندگی ما انسانها ، قرنهاست که ناخودآگاهانه در ورطه ی همین هلاکت گرفتار شده و پایه ریزی می گردد .ولی چون هنوز برای اکثریت قابل ادراک نیست ، اصراری نیز برای تغییر ریشه ایِ انسان و زندگیِ پراز رنج و اندوه و آلام او وجود ندارد .

زندگی ما انسانهابراساس قیاس رقابت و برتری جویی و پیشی جستن که منتج از افکارِ ذهنیِ ماست برایمان شکل می گیرد . نه براساس فکرِ سالم که مولود هویت ویاماهیت واقعی ما باشد . فکری که از هویت واقعی هرکس نشات می گیرد افکاری سالم اند که دچار تجزیه و شاخه بندی نمی شوند و فرد را گرفتار تفرقه و جدایی و دوگانگی ، و ستیز و جدال نمی کنند . حال xوy اروپایی باشند یاmو z آسیایی و آفریقایی ، در ضمیر آنها هرگز دوپارچگی و جدال و ستیز نقش نمی بندد بدون آنکه هیچ آشنایی با یکدیگر داشته با شند . چون ناخودآگاه یک هدف مشترک دارند . اما افکاری که از ذهن و از عقاید وباورها تراوش می کند حتی در زیر یک سقف باهم در چالش اند ، دچار تناقض و دوگانگی اند . که در تعارض و تقابل قرار می گیرند . مادوگونه تفکر واندیشه داریم ، فکری که از ذهن وباورهای ما سرچشمه می گیرد که آن فکری خُرد وناقص ومحدود و ناتوان است و فکری که از ماهیت ویاهویت ما بیرون می ریزد ، که این فکر ، فکری سالم و نامحدود ومبرای از تمام چالش هاست. نظریه و فلسفه سازیهایی متفاوت و گوناگون و دوگانه ی باهم از بدو پیدایش بشر برروی زمین تا به امروز از افراد صاحب اندیشه و صاحب نظر برجای مانده ، نظریه و پیام هایی که نوزاد ذهن و باور افراد بوده اند و این نظریه ها ماندگاری چندانی نداشته اند و تنها ردپایی کم رنگ از آنها در تاریخ کشورهای متفاوت بر جا مانده ، اما پیام هایی روشنایی بخش توسط اندیشه مندانی که با هویت وبا تمامیت خود مانوس بوده اند از آنها برجای مانده که چون خورشید درخشندگی جاودانه خود را دارا هستند .اما مهم برای هرکس دست یافتن به تمامیت خویشتن و یا هویت ازلی وسرمدی خود است . وبدون تردید ، تفکر واندیشیدنی که مولود ذهن در مردمان است ، تنها سرشاخه ای در خویشتن است که با واکاوی آن در خود ، جدا از تمام قیل و قال و مشاجره ها ، خودآگاهانه می تواند انسان را از خطایی که گرفتار آن شده برای همیشه رهایی ببخشد .

رفتارگرایی (Behaviouralism), مکتبی در روان‌شناسی است که اعتقاد دارد برایِ شناختِ یک موجودِ زنده , نیازی به بررسی حالت‌هایِ درونیِ او (مثلِ فکر کردن) نیست و تنها بررسیِ محرک‌های خارجی و رفتارهایِ بیرونیِ آن موجود (همانندِ گریه کردن) کافی است. این مکتب, در نیمه‌یِ ابتداییِ قرنِ 20م, یکی از تأثیرگذارترین قطب‌هایِ روان‌شناسیِ جهان بود و علاوه بر آن, بر فلسفهٔ ذهن, زبان‌شناسی و فلسفهٔ علمِ آن دوران نیز تأثیری بسیار عمیق و ژرف گذاشته بود.

رفتارگرایی اعمالی بیرونی را در نظر دارد که محرک های فردیِ موجودات اعم از انسان یاغیرانسان می باشند , اماچیزی که در روان شناسی وفلسفه رفتارگرایان محو و ناشناخته می ماند , چالش درونی در انسان است اگر عمیق تر توجه کنیم , می بینیم این چالش قبل ازتاثیرگذاری عوامل بیرونی در افراد وجود دارد که با (خودشناسی ) قابل ملاحظه و شناخت درست است .رفتار گرایی فلسفه ای ست که معنایی سطحی از انسان را به دست می دهد اما هیچگاه به شناخت واقعی ودرستِ انسان راه نمی یابد . تاثیرگذاری عوامل بیرونی برروی انسان همانند بسیاری از بیماریهای روانی در انسانها هستند که متخصصین وروان شناسان آن بیماری هارا شناخته و درمان می کنند , اما ریشه و علت عارضه را هرگز نمی توانند باابن روش و متد و شیوه در مردم شناسایی و آن را درافراد ریشه کن کنند . وراه نجات انسان خودآگاهانه رهایی از علتِ این عارضه درونی ست.

انگیزه هایی را که رفتارگرایان بدان اشاره می کنند همه اعمالی بیرونی هستند که انسان را ناخودآگاه به سوی خود جذب می کنند و حتی کلافی سنگین و سترگ گردیده وفدرت رهایی از ان را از افراد می گیرند . عواملی چون قدرت طلبی ، ثروت اندوزی و زیاده خواهی ، برتری جویی و افراط در میلِ جنسی* و موارد بیشمار دیگر... واکاوی و شکافتن این عوامل و تمایلات بیرونی هرگز نمی توانند ، واقعیت انسان را به ما نشان دهند ، بلکه نیرو وانرژیِ دیگری در یکایک افراد وجود دارد که آنهارا به سمت این تمایلات می کشاند . وهمانگونه که گفته شده ، افکاری که از کانالِ ذهنِ شرطی شده به بیرون سرایت می کند ، تنها عامل قویِ جذبِ ناخودآگاه آدمیان به سوی تمایلات و یا همان عوامل بیرونی می گردد . اما افکاری که از عقل کامل و بصیرت انسان سرچشمه می گیرند ، خود گشاینده ی این گِرِه های کور هستند و انسان را از اسارت انها رهایی می دهند وهرگز سبب اسارت انسان نمی شوند . پس شناخت حقیقت انسان با عقل کامل برای او میسّر و امکان پذیر می گردد . وذهن بسته انسان را به سوی سراب ها هدایت می کند و هرگز نمی تواند چهره ی واقعی انسان را به ما نشان دهد .

زندگی انسان ماهیتا می تواند بی رنج و اندوه و نگرانی باشد وکسانی به این موقعیت مهم رسیده اند که بی ذهنی را در خود تجربه کرده اند .بی ذهنی عملی دشوار ویا توهم و خیال نیست وتمام انسانها در دوران کودکی ناخودآگاه بی ذهنی را دارا هستند . یعنی انسان ماهیتا اینگونه آفریده می شود ، ورنج واندوه و نگرانی ازرهاوردهای ذهنی انسان اند که سهم اواز زندگی نیستند . وبرای رسیدن به آرامش ، هرکه باید خودرا از ریشه وعلت رنج و اندوه و نگرانی درخود رهایی ببخشد . پس می بینیم ریشه وعلت در خودِ ماست و عوامل بیرونی که مورد توجه رفتارگرایان است هرگز علت واقعی زخ و رنج و اندوه ما نیستند .

عوامل بیرونی علتهای ثانوی هستند که سبب اسارت فرد می شوند اما علت اصلی در خودِ افراد است که از کودکی توسط فرد در خود فرد کاشته می شود که به تدریج با عوامل بیرونی تقویت می شود . ظن رهایی از تعلق نیز تعلق دیگری ست که فرد را در خود گرفتار کرده واورا دچار فریب می سازد ... خندانک
ذهن ما مخزن اطلاعاتی ست که خود ما در آن جمع آوری کرده ایم واین اطلاعات متناقص مارا در اسارت خود دارد ، بی ذهنی رهایی از این اطلاعات انباشت شده ی ذهنی ست که باید خودرا از آن اطلاعات جداکنیم وگرنه ذهن بخشی از مغز است وجدایی از آن یک امر غیرممکن جسمی و۰ فیزیکی ست ...خندانک
ذهن در افراد براساس اطلاعات دریافتی وثبت شده در آن برای فرد هویتی خیالی و لی جعلی وبدلی می سازد و فرد را گرفتار آن هویت غیرواقعی می سازد اطلاعات دریافتی زیر بنای شخصیتی برای فرد می گردند که این شخصیت اجتماعی جایگزین هویت واقعی و ذاتی فرد گردیده و وی را از درک آن در خویش دور می کند ، در حالی که هرکس می تواند به فراتراز ذهن در خود رفته و ماهیت دیگری را در خود کشف کند واین بخش از وجود انسان مبرای از تمام تعارض و تناقض ها ، از رنج واندوه و آلام و پاکِ از دوگانگی و ایجاد تفرفه و جدال و ستیزاست ، اما شرط دست یافتن به هویت واقعی در خود ، رهاییِ خودآگاهانه از هویت تصنعی وفرضی و درهم ریختن تابوها در خویشتن است که با این انقلاب درونی در خود به هویت واقعی خویش دست می یابیم ....خندانک

مادو گونه ادراک مغزی ویادرونی داریم ؛ ادراکی که بازتاب وواکنش های ذهن در ماهستند و ادراک دیگری وجود دارد که آن کشفیات تازه به تازه ونوبه نوی در ماست . بازتابهای ذهن برخاسته و محصول بایگانی های ذهن وحافظه اند وادراکاتی تازه و نو نیستند ، اما کشف های مغزی در ما دربند هیچ اطلاعات وافکاری که از بیرون دریافت کرده باشیم نیستند ، بلکه ادراکاتی عمیق وریشه ای هستند که ناخودآگاه ویا خودآگاه در ما صورت می گیرند این کشفیات پیام هایی تازه از حقیقت هر سوژه و موضوعی باخود دارند .افکاری که از ذهن بر می خیزد بدون خودآگاهی یافتن در باره ی ماهیت ذهن ورویکرد آن ، افکاری کهنه و مرده اند .برای درک حقیقت هرامری باید از طریق کشف درونی به اعماق هر چیزی نفوذ کرد چون ذهن توانایی ادراک حقیقت هیچ سوژه و موضوعی را ندارد . پس افکاری که از کشف درونی در ما تبلور می یابند از ذهن واطلاعات انباشتی در آن صورت نمی گیرند ، وشاید بتوان گفت آنها از عقل کل (کامل) نشات می گیرند و هیچ خطا ولغزش و انحرافی در این افکار وجود ندارد ...

_______________________________

* میل جنسی یکی از لطیف ترین ولذت بخش ترین تمایلات بشری وپل قوی ارتباط زن وشوهرهاست . ولی در فرهنگهای مختلف برغم استقبال از آن ، آن را منفور وزشت تلقی کرده اند . ( عشق ورزی ودوست داشتن از انگیزه هایی هستند که از همین تمایل سرچشمه می گیرند . عشق مجازی قوی ترین تمایل در افراد است ) ولی افراط و تفریط در آن در آدم ها آنهارا از تعادل روانی خارج کرده و سبب بیماری روانی افراد می گردد . افراط در تمایل جنسی باعث ذوب و استحاله شدن فرد در این مِیل وبه ابزار تبدیل گشتن فرد ، و برباد دادن هویت واقعی خود می گردد . و تفریط در این امر با سرکوب میلِ جنسی در خود ، سبب بوجود آمدن زخمی مهلک در افراد می گردد که پیامدهای بسیار شوم و خطرناکی برای فرد وروابط آنها با افراد پیرامونشان دارد . سوالی که بوجود می آید این است ؛ آیا عشق حقیقی وجود دارد ؟... بلی ، بارهایی خودآگاه از مجازهاست که انسان با حقیقت یا عشق واقعی ارتباط برقرار می کند . آنچه را ذهن و عقل وفکر ما می شناسد همه ی آنها مجازند ورهایی از آنها رسیدن به حقیقت است . مااگر بخواهیم میل جنسی را با سایر امیال بشری مقایسه کنیم ، می بینیم تمایلاتی چون قدرت طلبی ، زیاده خواهی و انباشت گری ، برتری جویی و... همه امیالی عرضی واکتسابی اند و بودونبودشان برای افراد یکی ست . امامیل جنسی تمایلی جسمانی و ذاتی ست وجدایی از آن برای بشر امکان پذیر نیست .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت ۱۱ ق.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 


موضوعی که از گذشته های دور تا امروز در عرفان مطرح بوده ، عقل و عشق در آدمی ست که همواره عقل و عشق در مقابل ودرستیز باهم قرار گرفته اند ، هر جا و در هر زمانی که صحبت از عقل و استدلال میشود ، صحبت کردن از عشق امری نا مربوط تلقی می شود ، و هنگامی که از عشق سخن می گوییم .،صحبت از عقل و برهان و استدلال جایگاهی ندارد.

عقل و عشق هرکدام یک انرژی ونیروی مجزا وجدا از هم در انسان هستند که در دو نقطه ی متفاوت از مغز نشات می گیرند وبخاطر همین بین عقل وعشق همیشه ودرهمه حال تقابل بوجود میاد . اما ما دراینجا ، عقل را فرآوری همان ذهن می بینیم و عشق را تبلور بصیرت در هرکس که هر کدام از لایه و یا فضایی متفاوت از مغز به بیرون سرایت می کنند وافراد را دچار خود می سازند .

ذهن یا عقل ، و عشق یا بصیرت ، در آدمی دو نیرو ی باالفعل مغزی اند . دو واکنش وبازتاب مغزی ولی در تقابل و در تناقض و تعارض با یکدیگر . درک عمیق ودرستِ این دوگانگی می تواند فرد را از اسارت ذهن شرطی شده ی خود برهاند وباخودآگاهی ، دیگر مجال خودنمایی و هرگونه واکنش و عکس العملی به ذهن ندهد . ذهن هرکسی را به سوی تمایلات ، آرزوها و تعلق ودلبستگی ها جذب می کند اما بصیرت در آدمی هر تمایل و آرزو و دلبستگی و تعلقی را رویا وتوهم و خیال می بیند و سعی می کند چشم آدمی را به حقیقت این امر گشوده و ذهن را از تعلق پروری ودل بستگی سازی بر حذر دارد وآدمی را اسیر ذهن در خویشتن نسازد . اگر ما ذهن را چون یک نرم افزار در کامپیوتر در نظر بگیریم ، عقل کامل تمام کامپیوتر است. اما ذهن شرطی شده با حیله ودسیسه هرکسی رو از درکِ درستِ خود دور می کنه وبر بصیرت فرد پیشی می گیره و نمی گذارد فرد حقیقت وجودی خودش (آنچه هست ) را درک کند . گشودن ترفند ودسیسه های ذهن وروشن دیدن این نیرنگ ها در خود غیر ممکن نیست ، اما وقتی ناخودآگاه ذوب واستحاله شده ی ذهن در خود می شویم ، گشودن این گِرِه در خود برایمان کار آسانی نیست . واین مشکلی ست که قرنها دچار وخودباخته ی بی خبر و ناخودآگاه آن گشته ایم واین ذهن شرطی شده ی ماست که اختیار واقتدار مارا در چنگ دارد وهرگز به ما جسارت وجرات واکاوی ذهن را نمی دهد . اما یکی از ویژگی های بالفعل آدمیان این است که هرکس تو اناییِ دیدن و مشاهده کردن افعال وعکس العمل های ذهن وانرژیِ فراتراز آن را بادیدن ( عقل کامل ) در خویشتن داراست . واین وجود یک انرژیِ فراماده در خودِ انسان است که با رهایی از ذهن شرطی شده در هرکس بطور مداوم به فعلیت در می آیدوتوانایی درک وفهم تابی نهایت وناشناخته هارا به افراد ارزانی می دارد .

انسان آزاد آفریده می شود ، چون طبیعت آدمی اینگونه است . اما قرنهاست که در محاصره ی ذهن شرطی شده ی خویشتن هستیم به همین دلیل از کودکی در محبسِ ذهن شرطی شده ی خود گرفتار می شویم ودر بزرگسالی در هر سطح از دانش و آگاهی نیز باشیم همچنان ناخودآگاه موجودی شرطی شده ودر محاصره می باشیم . موجودی بی اختیار که تنها ذهن شرطی شده ، مارا تحت محاصره واختیار تام خود دارد ولی آدمی از خود هیچ اختیاری ندارد ودرک این فاجعه برای ذهن امکان پذیر نیست و آدمی از خود (رباتی) بی اختیار وابزاری برنامه ریزی شده و مطیع و فرمانبر می سازد و نسبت به این اتفاق نامیمون نیز هیچ اگاهی ندارد . فاجعه ی رقت بار زندگی یکایک مردم نیز از همین دگرگونی وبی اختیاری آنان آغاز می شود .

بلی ، ذهن در هرکسی از کودکی اورا به محاصره ی خود در می آورد ، اما بصیرت (مشاهده ی درونی ) می تواند حصار ذهن را در پیرامون فرد ضعیف و خنثی و بی اثر نماید . انسان قرنهاست که گرفتار ذهنِ شرطی شده ی خود شده اگرچه دراین ظلمت ، چراغ فروزان در خودِ فرد برای نجات وی وجود دارد اما با گذر هزاران سال از اسارت و بردگی و بندگی متاسفانه نادر افرادی راه نجات خود را در خود جسته اند واکثریت همچنان خودباخته و برده ی گوش بفرمان ذهن شرطی شده خود باقی مانده اند .

ذهن شرطی شده با ایجاد تعلق ودلبستگی ها به هرکسی هویتی خیالی و تصنعی می دهد اما بصیرت در انسان چون حقیقتِِ دلبستگی و تعلقات ، قدرت طلبی ، ثروت اندوزی وشهرت و نام آوری ، برتری جویی و.... و...را می بیند و به روشنی می فهمد که درپشت این قیاس و رقابت های کور هیچ چیز نیست سعی می کند هرکسی را از خودباختگی واسارت تعلقات (ذهنِ خود ) دور کند. اینجاست که تقابلی میان (ذهن/عقل) و (بصیرت/عشق) بوجود می آید اما ساختار وبافت جوامع بشری ، ذهن وعقل را ناآگاهانه و ناخودآگاه سرآمد می کند . ودلیلی که این خطای محض روند زندگی یکایک مردم گردیده نیز همین است . بصیرت فعلی گریز ناپذیراست که در یکایک افراد وجود دارد ، اما در بعضی از مردم بصیرت قوی ست ودربعضی از آنها ذهن شرطی شده غالب برآنهاست . عامل ژنتیکی ، و نحوه ی پرورش و تربیت افراد و وضعیت وساختار فرهنگی و اقتصادی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند از عواملی هستتد که در ساختار ذهنی و بصیرت افراد نقش اساسی وتاثیر گذار بازی می کنند . پس این ذهنِ شرطی شده است که هرکسی را به سوی سراب می کشاند وبا تعلق و دلبستگی و نزاع و جدال های بی امان از او پشتیبانی می کند اما در سراب چیزی جز اندوه و ملالت نصیب آدمی نمی شود . ودرسرابه که آدمی موجودی نگران و درمانده و مضطربه ، امیروپادشاه باشه یا فردی عادی فرقی نمی کند . انسان زمانی از نگرانی و اضطراب ودرماندگی نجات پیدا می کند که به ترفند و شگردهای ذهن در خود وقوف یافته و خود را از اسارت ذهن نجات دهد .

فرد وقتی در محاصره ی ذهن شرطی شده خود باشد از دین نیز ابزاری برای حفظ شرطی شده گی خود می سازد . در حالی که دین برای نجات انسان از دام وبندی که گرفتار آن شده بوجود آمده ولی نا آگاهی انسان ازدین و از عدم شناخت خود ، از دین ابزاری برای زوال خود می سازد . ما وقتی بطور ریشه ای وعمیق ، ماهیت انسان را بررسی وواکاوی کنیم ، متوجه خطای محض آدمی می شویم و دین از آغاز برای نجات انسان بوجود آمده تا اورا از سرابی که گرفتار آن شده نجات دهد . ورمز نجات انسان جز پی بردن به انحراف خود ، وبازگشت به اصل خویشتن نیست .

همانگونه که لازمه ی (خداشناسی خودشناسی ست ) و انسان بدون شناخت خود ، هرگز به شناخت خدا نمی رسد ، لازمه ی رهایی انسان از زوال وتباهی نیز خودشناسی ست . آدمی بدون خودشناسی نمی تواند راهی به سعادت ورستگاری بیابد . آدمی بطور جبری وناخودآگاه از دوران کودکی گرفتار ذهن شرطی شده ی خود می شود . برای نجات خود ، باید خودآگاهانه خود را از این دام مخوف رها سازد . دراینجاست ذهن و بصیرت با خودآگاهی واشعار یافتن اگاهانه به این پدیده های مغزی در خویشتن ، نقش اساسی برای نجات ورهایی انسان ایفا می کنند . بصیرت یعنی مشاهده ی اعمال ورفتار ذهنِ شرطی شده در خویشتن است که فرد را از دام و بند اسارت وخود باختگی و خودشیفتگی و خودمحوری با روشن بینی نجات می دهد . عشق در اشعار مولانا همان بصیرت در انسان است که هرکس با رهایی ازدام وبند ذهن شرطی شده ی خود با بصیرت در خویشتن ارتباط برقرار می کند .

عشق آمد، عقل از آن آواره شد / صبح آمد،شمع از او بیچاره شد

شمع در بیت فوق همان ذهن است که به دلیل نقصان ذهن وناتوانی آن ، درک حقیقت برای ذهن امکان پذیر نیست ، اما ذهن به نقصان وناتوانی وابتر بودن خودش واقف نیست وبه همین دلیل سرزمینی تصوری و خیالی و کاذب برای هرکس می سازد و اورا گرفتار آن می کند . واین نیز از ناتوانی های ذهن شرطی شده است که از تصور کاذب و دروغین خود سرسختانه پشتیبانی و جانبداری می کند ومجال روشن بینی را از فرد می گیرد . صبح آمد ، شمع از او بیچاره شد . منظور مولانا ازصبح دراین شعر ، همان بصیرت است . وقتی انسان با رهایی از ذهن شرطی شده با بصیرت در خود ارتبا ط برقرار می کند . متوجه ناتوانی ، وبی روشنی شمعِ ذهن در خود می گردد وبا ورود صبح (بصیرت) به یک باره تمام ظلمات و تیرگی ها از مقابل چشم انسان کنار می رود و فرد وارد فضایی روشن و نورانی می گردد . و تازه متوجه ارزش واقعی انسان ، معصومیت از کف رفته ی او ، گنج الهی نهفته در انسان وزندگیِ عاری از اندوه ورنج و مصیبت او می شود .

اما آنچه در ابن گفتار مهم است ، این است که ذهن شرطی شده و بصیرت در آدمی دوواکنش وبازتاب متفاوت مغزی اند ، هر دوی آنها بک انرژی و قدرت هستند که در دو لایه متفاوت از مغز تراوش می کنند وکسانی که با خودآگاهی ، ذهن را در خود تخلیه وسبک کرده اند ، توانایی مشاهده ی مداوم این دو عمل وعکس العمل مغزی را در خود دارند . تخلیه و آرام کردنِ ذهنِ شرطی شده در خود قدری دشوار هست ، چون به سهولت نمی توان خودرا از محاصره ی ذهن در خود خلاص و رها کرد ، ولی با کسب خودآگاهی و پی بردن به ماهیت وبافتار ذهن در خود ، ومشاهده ی اعمال ورفتار تفکر در خویشتن ، با تمرین و ممارست می توان از این مانعِ سترگ در خود ، خودرا رها نموده و به فراتراز ذهن در خود قدم گذاشت . بارسیدن به این مرحله ، دیگر رهایی از ذهن شرطی شده و ارتباط برقرار نمودن با بصیرت یا همان عشق در خویشتن ، فعلی ساده و میسّر برای هرکسی می گردد . ودر ۲۴ ساعت شبانه روز اینگونه افراد ساعاتی متوالی با بصیرت در خود درارتباط اند و ساعاتی نیز دوباره به ذهن خود باز می گردند .

ولی ما آنچه را می خوانیم ، یا می نویسیم همه نتایج ودریافت های ذهن ماست که به دیگران منتقل می گردد . اغلب ما در دام و بند ذهن شرطی شده ی خود گرفتاریم و ره آورد ما بازتابهای ذهن ماست که برروی کاغذ نوشته می شود ، اما کسانی هستند که بارسیدن به خودآگاهی و مشاهده ی رویکرد ذهن در خود ، خودرا از اسارت ذهن شرطی شده نجات داده اند ، گفتار اینان بازتاب و عکس العمل ذهن شرطی شده ی آنها نیست بلکه پرده برداشتن از حقیقتی ست که آن برای ذهن قابل ادراک نیست . ذهن سیاهچالی ست که توده های وسیع مردم دراین سیاهچال تاریک و نمور برغم تمام حرکات و اعمال و پیشرفت های عقلی گرفتار ند و ادراک این سیاهچال برای ذهن قابل شناسایی نیست ، برای درک وفهم عمیق این زندان بسته وبی روزن و منفذ ، باید از ذهن فراتر رفت وبدون قضاوت وپیش داوری و تجزیه وتحلیل و نتیجه گیری های ذهنی ، اعمال ورفتار ذهن را در خود دید . چیزی که قابل توجه است ، آنچه را ذهن درک کرده و برصفحه ی کاغذ می آورد برای سایر افکار نیز قابل ادراک است اما آنچه را بدون حضور ذهن ، برای فردی قابل ادراک می گردد برای سایر اذهان وافکار نیز به سهولت قابل درک نیستند . وتقابل عقل و عشق دراینجاست که خودش را به وضوح به ما نشان می دهد ، عقل همان ذهن است عضوی ناتوان ودرمانده که حقیقت انسان برایش قابل فهم و ادراک نیست و اورا باسودوزیان و قدرت طلبی و افزون خواهی و برتری جویی به هرقیمتی سرگرم می کند و همیشه آدمی را از ماهیت واقعی اش جدا نگاه می دارد ، و بصیرت ، عشق در هرکسی ست ، که نفس خطای ذهن برایش قابل درک است وچشم آدمی را به افکار و اعمال نادرست و باطل ذهن می گشاید و هرکسی را دربرابر اعمال خطای ذهن خویش هوشیار و مراقب ومصون از آن نگه می دارد . ذهن وقتی حقیقت انسان برایش قابل فهم وادراک نیست برای هرکسی سرابی رنگین ساخته و فرد را گرفتار سراب می کند . غلبه ی ذهن برانسان ، هرکسی را از فهم این خطای غیرقابل جبران دور می سازد و آدمی هرگز نمی تواند با کمک ویاری ذهن که نفسا وماهیتا خطاپرور است ، خودرا از خطا دور نماید . وآنچه برای معدودی از مردم قابل رویت و مشاهده است ، اعمال ورفتار نا صواب ذهن است که اغلب افراد را در اسارت تام و مطلق خود دارد اما فهماندن این دگردیسی و بطالت ذهن چندان کار آسانی نیست .

ذهن بخشی ویاجزیی از مغز است وتمامیت مغز نیست . تمامیت مغز برای هرکس سرنوشتی را رقم می زند که در تغایر ودرتضاد با سرنوشتی است که ذهن برای او ساخته است . تمامیت مغز اگرچه بسیار پیچیده است اما من متخصص فیزیک مغز نیستم اما تواناییِ رهایی از ذهن را سالهاست که تجربه می کنم ، بارهایی از ذهن شرطی شده به ساختار دیگری از مغز دست یافته ام وبطور مداوم آن را دردست دارم ،آنچه را دراین بافتار مغزی می بینم برایم بسیار حیرت آور است . آنچه را ذهن شرطی شده درک کرده وبه ما تحویل می دهد ، خطایی ضدِ حقیقت است . ظلمت وتاریکی ست که آن را ذهن شرطی شده به عنوان حقیقت فروزان می پندارد ومارا اسیر آن می کند . اما آنچه را تمامیت مغز درک می کند ، نوروروشنایی ست که هیچ ظلمات وتیرگی در آن وجود ندارد .

ذهن لایه ای از مغز است که با حقیقت ارتباط ندارد و انسانها ، قرنهاست آن را عقل خود پنداشته اند و چیزی جز همان ذهن را نیز در خود نمی شناسند وذهن تصورِ تاریک و تیرگون خود را که لبریز ومالامال از تعارض و تناقض ودوگانگی ست را، حقیقت پنداشته وبه صاحب خود القاء می کند . اما تمامیت مغز با هیچ تاریکی و ظلماتی روبرو نمی شود و از هر تعارض و تناقض و تضادی کاملا مبراست وبه انسان سرزمین نورو فروغ و روشنی را تحویل می دهد .رنج و اندوه و مرارت که جزیی جدایی ناپذیر از زندگی آدمیان گردیده ، محصولِ ذهنِ شرطی شده در آدمی ست ولی تمامیت عقل هیچ رنج و اندوه و مرارت و دل تنگی را نمی سناسد و نتیجتا یک زندگی مالامال و سرشار از فرح و شور وشکوه و شادمانی را با خود به ارمعان می آورد .

***

ذهن به سوی هر چیز جذب می شود و آدمی را گرفتار آن می کند ، برای ذهن عمل درست ونادرست ، خطا وصواب هردوتاش یکی ست و هدف ذهن حفظ ماهیتی ست که برای انسان در خودش پایه گذاری کرده .ذهن بیم و اضطراب ، ونگرانی وترس است وبرای هرکسی ماهیت ویا هویتی خیالی و کاذب ودروغین می سازد وبه فرد تحمیل می کند . چون در غیر اینصورت تدبیرذهن پوچی وبی هودگی انسان است . تمام ترس واضطراب ونگرانی ذهن برای فرار از همین بی هودگی و پوچی ست که به اعمال متقابل آن منجر می شود . ذهن برای حفظ هویت ساختگی اش ، سرسخت فرد را اسیر خودش می کند ودر هربزنگاهی احساس خطر بکند با دسیسه و نیرنگ سعی می کند فرد را کورکورانه از دچار شک وشبهه شدن دور نگاه دارد .اما هویت ویاماهیتی که ذهن برای هرکس می آفریند هویتی توهمی و خیالی ست ، که ماهیت واقعی وذاتی انسان نیست ، وهرکس باید ماهیت واقعی اش را با مشاهده ی اعمال وحرکات مزورانه ذهن شرطی شده ورهانمودن خود از چنگال ذهن شرطی شده در خود رونمایی کند ، اما گفتیم ذهن سراپا بیم ونگرانی وترس است واین مجال و حرکت وواکاوی خود را به کسی نمی دهد . این ضایعه ی جبران ناپذیزی ست که همه گرفتار آن هستیم.
بلی ، این خاصیت ذهن شرطی شده آدمی ست که اورا قرنها در فضای بسته وتاریک ومنجمد خود مستاصل وسرگردان برجاگذاشته . اورا از گلستانِ پراز گل وریحان و صلح و آشتی و برابری به سراب ستیز و جدال و جنگ و نابرابری کشانده است ودرهرزمانی افرادی نیز به این حقیقت انسان وقوف یافته اند وخودرا از اسارت ذهن شرطی شده رهانیده اند ولی هنوز درک وفهم این ضایعه وفاجعه ی هستی سوز برای عموم میسّر نیست...

بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد .....حافظ
ماممکن است دهها معنی از عشق را با مطالعه ی کتبی چون (هنر عشق ورزیدن) از حفظ شویم . یعنی با ثبت آنها در ذهن ، آن معانی را به زبان بیاوریم ویا با تجزیه و تحلیل ثانوی معانی متفاوت ، معنایی جدید را خود بسازیم و آن را حقیقت عشق تصورکنیم که تمام اینهاازبرآورد و نتیایج ذهنِ ماست وحقیقت عشق نیستند . برای تجربه ی عشق حقیقی ، باید خودرا از حضور ذهن در خویشتن کاملا مبرا و پاک نمایبم ، بعداز آن با غیبت ذهن ، عشق در وجود ما چون خورشید درطلوع صبح بهاری تجلی پیدا می کند .

ذهن با تکیه به یک باور (باور واعتقادی درباره پدیده ای چون عشق که آموختنی و یا اکتسابی ست ، و آن را در خود ثبت می کند ) سوژه ای بنام عشق می سازد و صاحب خودرا ناخودآگاهانه وناآگاهانه با این باور که آن را حقیقت عشق می پندارد ، گرفتار آن نموده و سیراب و اشباع می کند وتصور فرد این است ، که دارد عشق حقیقی را تجربه می کند...

فائق آمدن بر ذهن ، شاید درابتدای امر کاری دشوار به نظر آید اما اینگونه نیست . بامطالعه ی اندکی ولی جدّی و عمیق کتابهای خودشناسی ( کتابهایی که در مورد ساختار وماهیت ذهن انسان و مشاهده و نظاره ی افعال و اعمال ذهن یا فکرنوشته شده اند ) که دربازار وکتابفروشی های ایران این کتابها بسیارند . کتابها ویا متون واشعاری که در گذشته در باره ی عفل و عشق نوشته شده اند ، مطالعه عمیق آن آثار نیز ، فرد رادچار سرگیجی وسردر گمی و حتی انحراف می کند ، وبه آسانی نمی توان در آنها متوجه نص صریح بیان و جمله های گنجانده در آن کتب و آثار شد .

.

.

.

____________________________________

اندیشه ، تفکر ، ایده و ایده آل ما محصولِ ذهن ماست . ذهنی که خود صندوقچه و آرشیو بایگانیِ افکاری سنتی و مُرده است که از گذشته در آن نشسته اند . آنچه در گورستان ذهن دفن شده اجساد افکارمُرده ای ست که زایش وتولید فکر تازه و بخرام و باشکوه با خود ندارند ودمادم همان فکر کهنه و بیجان وپوسیده را در خود باز تولید می کنند . افکاری که ازگذشته (حتی چند ثانیه قبل) در ذهن می نشینند ، فکری تازه و نوبه نو و جاندار نیست . ماوقتی از یک عقیده و یک آرمان ومکتب ، و یا یک ایدئولوژی پشتیبانی می کنیم ، گرفتار افکار مُرده وبی هویت در خودیم ، و پای بند پیچیدگی وسرگیجی آن افکار در خویشتن هستیم که ناخودآگاه وکورکورانه به دور آن می چرخیم . برای کشف ودریافت افکار تازه لاجرم باید از افکار مُرده ی ذهن ، خودرا خودآگاهانه رها سازیم . وگرنه پرنده ای هستیم که لانه ای مندرس از پرنده ی دیگر را برای تخم گذاری وتولید مثل برگزیده ایم . بلی ، ذهن ما مخزن افکار مرده وبی هویت در ماست ، این افکارروزی و لحظه ای هویت داشته اند ، دیگر ندارند و برای نیل به افکار تازه ونو باید از ذهن و افکار بیجانش خودرا خلاص سازیم ، آنگاه افکار تازه ونوبه نو دمادم در ما جوشش پیدا می کنند . وتازه می بینیم ، دنیایی را که براساس اندیشه ی مُرده ی خود می ساختیم ، دنیای حقیقی ما نیست ، بلکه آن چیز دیگری ست .


 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ساعت ۱ ب.ظ  توسط اصغر ناظمی معزآبادی  | 
مطالب قدیمی‌تر
  بالا